روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩٥/۳/٢٤

هر طرز فکری که داری، به احتمال خیلی زیاد برمیگرده به سنی که داری. گاهی وقتا تأثیر سن بر افکارمون رو نادیده می گیریم و کلاً فراموشش می کنیم. پیش خودمون فکر میکنیم داریم پیشرفت میکنیم و شایدم به اوج خودمون رسیدیم، اما نمیدونیم که در هر سنی آدم یه جور خاصی و به چیزای خاصی فکر میکنه. انگار از قبل برنامه ریزی شدیم که در این سن اینطوری فکر کنیم و در اون سن یه طور دیگه. فکر کردن به اینکه در آینده چطور و به چه چیز هایی فکر خواهم کرد، هیجان انگیزه.

نویسنده: سعید - ۱۳٩٤/۱٠/۳

خود تخریبی عبارت است از هر نوع رفتاری که سلامت و کمال جسمانی، روانی و اجتماعی فرد را به خطر بیاندازد. فرد خود تخریب‌گر دست به اعمالی می‌زند تا ذهنیت دیگران در مورد خودش را خراب کند، و یا مانع پیشرفت و تعالی خودش شود! این عمل می‌تواند آگاهانه یا ناآگانه باشد. خود تخریبی انواعی دارد و گاهی اوقات رفتارهای خود تخریب‌گرانه به یک عادت بدل می‌شوند به گونه‌ای که تشخیص آنها برای فرد به عنوان یک رفتار خود تخریبگرانه دشوار است، مثل کشیدن سیگار و یا مسواک نزدن و یا شانه نکردن موی سر در یک مهمانی به بهانه بی حوصلگی. مصرف مواد مخدر، مشروبات الکلی، سیگار، عدم توجه به وضعیت جسمانی خود، عدم توجه به مسائل و مشکلات روانی، تعلل ورزی در کارها، انتخاب اهداف کوچک برای خود، خود را نادان و احمق جلوه دادن، تلاش برای کسب ترحم دیگران، گرفتن تصمیماتی که موجب دردسر میشوند و ... همگی از موارد خود تخریبی هستند.

چند وقتی است به این مسئله می‌اندیشم که خود تخریبی چه ارتباطی می‌تواند با امنیت روانی داشته باشد؟ به نظرم می‌آمد که این دو باید ارتباطی با هم داشته باشند تا اینکه چند روز پیش مطلبی می‌خواندنم که در آن نوشته شده بود خودتخریبی یک روش برای تامین امنیت روانی است. با خودم گفتم: "همینه، درسته".

خود تخریب‌گر دست پیش می‌گیرد تا پس نیوفتد، عیوب خود را آشکار می‌کند و یا بیرحمانه از خود انتقاد می‌کند تا اینکه احساس اضطراب تمام قد ایستادن در کنار دیگری و یا احتمالاً رقابت با دیگری به سراغش نیاید.

خود تخریب‌گر با دیدن کوچکترین نشانه‌های فاصله گرفتن و یا طرد دیگری، سریعاً دست پیش می‌گیرد که پس نیوفتد و دست به کاری می‌زند که طرفش واقعاً او را طرد کند. گویی میخواهد بگوید که من شایسته طرد هستم.حتی ممکن است نشانه‌هایی که دریافت کرده واقعی نباشد و ساخته ذهنیت حساس او نسبت به طرد باشد.

خود تخریب‌گر خود را شایسته احترام، عشق، لذت بردن و بهترین چیزها نمی‌داند (اگرچه ممکن است ظاهراً این چیزها را بخواهد) و برای به دست آوردنشان هم تلاشی واقعی نمی‌کند برای همین از رقابت، جنگیدن و پیشرفت واقعی اجتناب کرده و به منطقه امن روانی خود می‌خزد.

خود تخریبگر با افرادی معاشرت می‌کند که شأن اجتماعی پایینی دارند و از این طریق قبل از اینکه دیگران اور را طرد کنند، خودش این کار را انجام می‌دهد و با این کارش مسئولیت برای خوب بودن و اضطراب ناشی از آن را از دوش خود می‌اندازد.

خود تخریب‌گر تعلل می‌کند تا موقعیت‌ها از دست برود تا مبادا توانایی‌هایش به چالش طلبیده شود. خود تخریب‌گر اهدافی برای خود بر می‌گزیند و بعد کاری می‌کند که به هدفش نرسد!

خود تخریب‌گر از طریق مأیوس و نا امید جلوه دادن خود، بد شانس و شکست خورده جلوه کردن، بیان مصایب و بدبختی‌ها و یا ضعف های خود، تصویر مطلوبی از خود در ذهن دیگری بر جای نمی‌گذارد و به خود ضربه می‌زند تا ترحم و تأیید دیگران را جلب کند.


نویسنده: سعید - ۱۳٩٤/٤/۱٤

برخی آدمها در برخورد با دشواری های زندگی ترجیح می دهند صورت مسئله را پاک کنند لذا یک پاک کن دستشان می گیرند و موقعیت های مسئله ساز را از زندگی شان حذف می کنند. مثل رابطه با آدم هایی که احساس می کند از او در مسائلی بالاترند، رابطه با آدم هایی که با او متفاوتند، رابطه با آدم هایی که نا آشنا هستند و کلاً رابطه با تمامی انسان ها را محدود می کنند. چرا که هر رابطه ای خواه ناخواه چالش هایی به همراه دارد. چنین آدم هایی اگر مریض شوند ترجیح می دهند خود درمانی کنند تا اینکه به دکتر بروند. نه اینکه پولش را ندارند، بلکه از برخورد های اجتماعی اجتناب می کنند. چنین آدمی مثلاً اگر سوال حقوقی به ذهنش برسد به جای اینکه به دوست و یا همکلاسی قدیمی که حقوقدان است زنگ بزند و از او بپرسد ترجیح می دهد در اینترنت و کتاب جواب سوالش را جستجو کند. چنین آدمی خیلی از جمع های فامیلی و دوستان لذت نمی برد چنین آدمی یک عمر پشت در زندگی می ماند و به همه چیز نه می گوید. این را که می نویسم یاد فیلم yes man افتادم. اگرچه سبک حل مسئله چیزی نیست که به سادگی بشود آن را تغییر داد آنطور که در این فیلم بدان پرداخته شده، اما با تغییر محیط یک فرد می توان زمینه را برای این تغییر فراهم کرد. افراد با سبک اجتنابی زود قهر می کنند کلاً با همه چیز و همه کس قهر هستند. این افراد از روبرو شدن با هیجان های شدید، روبرو شدن با موقعیت های ریسکی و موقعیت های تنش زا دوری می کند. دیواری به دو خود می کشد و با دنیای اطرافش قطع رابطه می کند. چنین افرادی ممکن است مدام در حال تعویض شغل، رشته تحصیلی و یا تعویض محل زندگی شان باشند چرا که نمی خواهند مسائل موجود در هر یک از موقعیت ها را حل کنند. فرد اگر در کارش پیشرفت نمی کند سعی در استعفا دادن و یا تعویض شغل دارد و یا دست به کاری جدید نمی زند مبادا مسئله ای پیش بیاید و با همان مشکلات کاری پیشین سعی می کند بسازد.

ویژگی مشترک افرادی که در بند پیشین بدانها اشاره کردیم اجتناب از روبرو شدن با مسئله و یا حل مسئله است. این افراد بیشتر به فکر راه فرار از مسئله هستند تا راه حل مسئله. این افراد راه حل مناسبی برای مسائلی که قابل حل هستند پیدا نمی کنند و با اجتناب کردن به پیشرفت و تعالی خود صدمه می زنند. البته ناگفته نماند که اجتناب از حل مسئله زمانی مسئله ساز است که به رشد و تعالی فرد صدمه وارد کند.

اینها را که می نویسم به یاد یکی از دانش آموزانم در پایه سوم ابتدایی در سال تحصیلی 88-89 افتادم. دختری بسیار باهوش اما کم کار. او تنها دانش آموز پایه سوم آن مدرسه بود. مدرسه ای روستایی در منطقه ماهیدشت. روزی به او سپردم که برای فردا صفحه 42 کتاب ریاضی را از او می پرسم. البته الان دقیقا یادم نیست کدام صفحه بود اما فرض کنیم 42 بود. فردایش که به مدرسه آمد در زنگ ریاضی از او خواستم که کتابش را بیاورد تا از او بپرسم. کتاب را که ورق زدم تا صفحه 42 را پیدا کنم. هرچه گشتم نبود!؟ داشن آموز صفحه 42 را از بیخ و بن کنده بود و تازه ادعا می کرد که برادر 2-3 ساله اش این کار را کرده! تازه این پایان ماجرا نیست. این دانش آموز در درس قرآن هم ضعیف بود. وقتی به عنوان تکلیف عید از او خواستم که سوره ای را کار کند تا روخوانیش بهتر شود. بعد از تعطیلات عید که آمده بود ادعا میکرد که کتابش در خانه یکی از اقوام در شهری دیگر جا مانده. که بعداً متوجه شدم عمداً کتابش را برده و در آنجا جا گذاشته. بدین طریق کلاً از شر تکالیفی که من به او داده بودم رها شده بود. این نمونه بارزی از سبک حل مسئله اجتنابی است.

حالا سوال اینجاست که افراد چرا از سبک اجتنابی استفاده میکنند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید قدری پیرامون عدم امنیت روانی صحبت کنم. عدم امنیت روانی ریشه در ترس دارد و در رابطه با دیگران معنا می یابد. ترس از اینکه من پذیرفته نشوم، موفق نشوم، ضعیف جلوه کنم، زیر دست شوم، مسخره شوم، دوست داشته نشوم، موقعیتم به خطر بیوفتد، تنها شوم، شکست بخورم، مبادا نتوانم زندگیم را کنترل کنم، مبادا با قوی تر از خودم مقایسه شوم و کم بیاورم، مبادا شرمنده زن و بچه شوم، مبادا ضعف هایم نمایان شوند و...... تمام این احتمالات برای همگی وجود دارند اما برای کسی که احساس امنیت روانی نمی کند هر کدام از اینها بار احساسی شدیدی دارد. هر کدام از این موارد می تواند فاجعه ای باشد که جریانی از گفتگوهای درونی مخربی را به دنبال داشته باشد. کسی که احساس امنیت نمیکند تجاربی در روابط با دیگران داشته که به او یاد داده اند اگر آنطور که آرمانها از او انتظار دارند نباشد عواقب بدی در انتظارش خواهد بود (همانند داشتن یک والد سرزنش گر که با مقایسه هایش مدام فرد را سرزنش کرده). اگر کسی از چنین فردی انتقادی کند آن را یک فاجعه درک میکند، اگر ایرادی در خودش ببیند آنرا غیر قابل تحمل میداند، اگر کسی به او متلکی بگوید مدت ها تعادل روانیش را از دست میدهد. به عبارتی ساده تر بگویم، آدمی که احساس امنیت روانی نمیکند همانند بنای سستی است که هر لحظه و با هر محرک کوچکی دستخوش تلاطم میشود، عزت نفسش افت کرده و شروع می کند به سرزنش خود و دیگری لذا فردی بی اعتماد و بدبین نسبت به دیگران خواهد شد.

کسی که احساس امنیت نمی کند نوعی ترس از موقعیت های مبهم، جدید و مسئله ساز در وجودش رخنه کرده که قدری بیشتر از بقیه آدم هاست به طوری که عزت نفسش را خدشه دار و در بسیاری از مواقع دست و پاچلفتی جلوه کرده و مدام نگران قضاوت دیگران در مورد خودش است. همچنین این فرد صحبت های دیگران را در راستای حمله به خودش درک میکند. اگر کسی بدون غرضی صحبتی میکند این فرد فورا احساس خطر می کند. حالت چنین فردی به کسی میماند که تصور میکند لباسی به تن ندارد و هر نگاه دیگران را منفی قلمداد می کند. دنیا در ذهن او ناامن است.

مثلا فردی که احساس امنیت نمیکند و به تبع آن بدبین و بی اعتماد است ممکن است اینگونه بیاندیشد، بهتر ایست به فلان کس رو ندهم مبادا رویش باز شود، یا گربه را باید دم حجله کشت، یا سلام گرگ بی طمع نیست، و ... همه این طرز فکر ها نشان دهنده ترس از آینده ای مبهم دارد و وقتی از فرد در مورد آن آینده مبهم میپرسی چیزی برای گفتن ندارد. واقعا نمیداند که چرا و از چه چیزی میترسد و اگر هم بداند دلایل قانع کننده ای برای رفتارش ندارد. شاید بشود گفت این طرز فکر ها ترکیبی از عدم امنیت روانی و سبک اجتنابی است.

در دو بند پیشین دیدیم فردی که احساس امنیت روانی ندارد چقدر شکننده و آسیب پذیر است فلذا قدری طبیعی به نظر میرسد که فرد از روبرو شدن با مسائل اجتماب کند تا مبادا بشکند و آسیب ببیند. البته افرادی که احساس امنیت روانی نمی کنند صرفا از سبک اجتنابی استفاده نمیکنند گاهی هم از سبک مهر طلبی و سلطه جویی نیز بهره میبرند. در فاز سلطه جویی سعی دارند کامل باشند و یک کمال گرا می شوند تا مبادا کسی فرصت سرزنش کردنشان را بیابد و در فاز مهرطلبی آدمی می شوند که با همه موافق است، سعی در راضی نگه داشتن همه دارد، می ترسد از اینکه مبادا کسی را برنجاند، و جرأت ابراز وجود ندارد.

به نظرم هر دوی این مسائل (سبک اجتنابی و عدم امنیت روانی) در عزت نفس و اعتماد به نفس پایین ریشه دارد. کسی که خودش را با هر شرایطی که دارد محترم بدارد و قبول داشته باشد و به توانایی های خود ایمان داشته باشد، احساس امنیت روانی بیشتری خواهد کرد و از شیوه های حل مسئله مناسبی استفاده خواهد کرد. کسی که خودش را به عنوان یک انسانی با تمام ضعفها و قوت های انسانی قبول دارد، و باور کرده که انسان همیشه در خطا است و هیچگاه کامل نمی شود، و انسان می تواند یاد بگیرد و به سمت کمال حرکت کند، و انسان اراده آزاد دارد و مختار است، و تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت، و احترام امامزاده به متولی آن است و بهتر است بالاترین احترام ها را به خودمان به افکار و عقایدمان، اهدافمان، تصمیماتمان، خواسته هایمان، نیازهایمان، آرامش و رفاهمان بگذاریم، چنین فردی سرشار از احساس امنیت و با اعتماد به نفس به مقابله با مشکلات خواهد رفت. نتیجه یک احترام عمیق و اصیل به خود، داشتن حس امنیت و رویارویی با مشکلات زندگی به طور موثر است.

احترام عمیقی که نویسنده این متن برای خودش قائل بوده برایم جالب است اگرچه سبک حل مسئله اش قابل بحث است.

وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل می گیرید، در حقیقت برده او می شوید،
او افکار شما را تحت کنترل خود می گیرد،
اشتهای شما را از بین می برد،
آرامش ذهن و نیات خوب شما را می رباید و لذت کار کردن را از شما می گیرد،
اعتقادات شما را از بین می برد و مانع از استجابت دعاهای شما می گردد،
او آزادی فکر را از شما می گیرد و هر کجا که می روید برایتان مزاحمت ایجاد می کند،
هیچ راهی برای فرار از او ندارید،
تا زمانی که بیدارید او با شما هست و وقتی که خوابیده اید، وارد رویاهای شما می شود،
وقتی مشغول رانندگی هستید یا وقتی در محل کار خود هستید او کنار شماست،
هرگز نمی توانید احساس شادی و راحتی کنید،
اوحتی بر روی تُنِ صدای شما نیز تاثیر می گذارد،
او مجبورتان می کند تا به خاطر سوء هاضمه، سَردَرد و یا بی حالی، دارو مصرف کنید،
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از شما می دزدد.
مراقب خود باشید. هر کس شما را می آزارد او را ببخشید. نه به دلیل این که او مستحق بخشش است، به دلیل این که شما سزاوار و مستحق آرامشید.

نویسنده: سعید - ۱۳٩۳/۱٠/٢٧

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند


آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش میتوان از جان گذشت


مردن عاشق نمی میراندش

در چراغ تازه می گیراندش


باغها را گرچه دیوارو در است

از هواشان راه با یکدیگر است


شاخه ها را از جدایی گر غم است

ریشه هاشان دست در دست هم است

ه‍. الف سایه

نویسنده: سعید - ۱۳٩۳/٥/۱٤

مدت ها است که به حساسیت فصلی دچارم و تا به حال هرچه هم دوا و درمان کرده ام فایده نداشته. کم کم یاد گرفتم که با این مسئله کنار بیایم. در این نوع حساسیت سیستم دفاعی بدن واکنش شدیدی به ذراتی که از طریق بینی وارد بدن میشوند نشان میدهد واکنشی بیش از حد. گویی ویروسی وارد بدن شده باشد. و در اثر این واکنش شدید سیستم دفاعی، فرد علائم حساسیت را نشان میدهد: ادسه های مکرر، خارش بینی، آبریزش بینی و ..... به عبارتی سیستم دفاعی بدن وقتی در تشخیص ویروس ها درست عمل نکند یکی از عواقب آن حساسیت میتواند باشد.

به نظر میرسد در سیستم روانی مکانیسمی مشابه این مسئله داشته باشیم!

اکبر مبتلا به وسواس بستن در بود. شب ها بارها درب منزل را چک میکرد تا از بسته بودنش مطمئن باشد. هنگامی که به همراه خانواده به جایی میرفتند و از ماشینشان دور میشدند آنقدر از همسر و فرزندانش میپرسید که درب ماشین را بسته اند یا نه آنها را کلافه میکرد. اکبر در بسیاری از شبها در خواب فریاد میزد و هراسان از خواب بیدار میشد. اکثرا هم خواب میدید که دزدی وارد منزلشان شده و وی در خواب به دزد حمله ور میشد و داد و فریاد به راه میانداخت.

یک روز اکبر در پی درمان برآمد. پیش یک روانکاو رفت و از او در این مورد کمک خواست. روانکار پس از دریافت اطلاعات از زندگی وی و تحلیل خوابهایش به این نکته پی برد که اکبر به شدت از کنترل زندگیش توسط دیگران میترسد. و وسواس بستن درب هم در همین ترس ریشه دارد{دزد معنای این را داشت که کسی وارد خانه و زندگیش شده و دارد کاری میکند که او خبر ندارد و به عبارتی دارد کنترل زندگیش را در خطر می اندازد. اکبر برای اینکه از دست کابوس های شبانه رها شود درب ها را قبل از خواب چک میکرد و به وسواس بستن درب دچار شده بود. اگرچه اکبر باید درها را می بست اما این خوابها برای او پیامی دیگر داشتند که درب های ذهنی و زندگیش را به روی دخالت دیگران باید ببندد}. اما اکبر چرا از کنترل زندگیش توسط دیگران میترسید؟ مگر دیگران قصد کنترل زندگیش را داشتند؟

اکبر همیشه به حرف های دیگران درمورد زندگی شخصیش بسیار حساس بود. کوچکترین اظهار نظری را بر نمیتابید به ویژه هنگامی که از طرف افرادی بود که وی نسبت به آنها حساس شده بود. یک پیشنهاد ساده فروختن ماشینی که هر روز خرج روی دستش میگذارد را به عنوان دخالت در زندگی شخصی درک میکرد. هر گفته ای را در راستای استقلال شخصی و کنترل زندگی اش تفسیر میکرد و معیارش برای سنجش بسیاری از صحبت های گاها خیرخواهانه، همین کنترل و استقلال شخصی بود. به شدت روی استقلال شخصی اش حساس بود و واکنش نشان میداد. اما چرا؟ چرا اکبر همه چیز را در راستای کنترل زندگیش درک میکرد و دیگران را کنترل کننده میدید در حالیکه واقعا اینچنین نبود؟

به نظر میرسد که سیستم شناختی اکبر دچار بیماری باشد که نمیتواند ویروس ها را تشخیص دهد. به عبارتی نیمتواند درست را از نادرست به خوبی تشخیص دهد. اما این بیماری چیست؟ چرا اکبر صحبت ها و اظهار نظرهای دیگران را نادرست دریافت میکند؟

بگذارید گریزی به مسئله دیگر بزنیم. امروزه برای بسیاری از مردم آشکار شده که گاهی تنفر نشان از علاقه شدید دارد. شما به فردی علاقه شدید دارید و با کوچکترین مسئله ای ممکن است تنفر شما برانگیخته شود. یک مرد که از یک زن جواب رد شنیده است ممکن است واکنش وی بعدا خصمانه باشد چرا که هنوز در اعماق وجودش به وی علاقه دارد. نه به خاطر اینکه غرورش خدشه دار شده بلکه به خاطر اینکه میترسد مبادا دوباره در مقابل این فرد عنان دل از دستش برود و شاید دوباره در مقابل خودش و دیگری تحقیر و شرمنده شود. برای همین سعی میکند به هیچ وجه اجازه  ورود اطلاعاتی از فرد مقابل به ذهنش نشود و هیچگونه ارتباط عاطفی مجددی برقرار نشود و به عبارتی این میل درونی خود را سرکوب میکند. اگر روزی طرف مقابل بخواهد نزدیک شود، قهرمان داستان ما شدیدا واکنش نشان میدهد و به حرکات طرف مقابل حساس میشود. چرا که به نظر میرسد در اعماق وجودش کسی هست که میگوید «مواظب باش ممکن است در مقابل این فرد اختیار از دست بدهی».

گریزی به مسئله دیگر.

شیما در اولین برخوردش با دختری نوجوان از او در مورد میزان تحصیلاتش سوال پرسید. به همین سادگی. دختر هم جواب داد که «دوم». باز هم به همین سادگی. برای شیما سوالی پیش آمد که دوم راهنمایی یا دبیرستان؟ لذا پرسید "دوم دبیرستان؟" اما دخترک با حالت تندی جواب داد که "په نه په دوم راهنمایی؟" این برخورد تند شیما را شوکه کرد. "مگر من چه گفتم؟ یک سوال ساده پرسیدم چرا اینقدر واکنش تند نشان داد؟ چرا حساس شد؟" البته این نوع واکنش های تند از سوی نوجوانان بسیار مشاهده میشود به ویژه وقتی که موضوع آن در مورد بزرگ بودنشان باشد. به نظر برخی نوجوانان در اعماق وجودشان این سخن نهفته است. «مواظب باش تو هنوز بچه ای و ممکن است توسط دیگران کنترل شوی». و همین فکر درونی باعث میشود که به هر حرفی در مورد سن و سال و بزرگ بودن و .... واکنش شدید نشان دهد.

بر گردیم به مسئله خودمان. چرا اکبر صحبت دیگران را در راستای کنترل شدن درک میکند و واکنش تند نشان میدهد؟ بگذارید قبل از ادامه دادن مسئله دیگری را مطرح کنم "توجه ساختی".

هر انسانی در طول عمرش از ساخت شناختی پویایی برخوردار است. به نظر در این ساخت شناختی بخشهایی گسترده تر باشند و فرد در مورد آنها اطلاعات و دانش بیشتری داشته باشد و بیشتر در مورد آن فکر کرده باشد. مثلا یک متخصص محیط زیست طبیعتا ساخت شناختی گسترده تری در مورد محیط زیست دارد و پیدیده های زیست محیطی توجه او را بیشتر به خود جلب میکنند.

اکبر قصه ما اینقدر به استقلال و کنترل زندگی اش حساس شده بود که یک دعوت برای مهمانی را نوعی کنترل میدید و میگفت طرف با این دعوت مرا کنترل کرده و مجبورم میکند که امشب در منزل آنها غذا بخورم! شاید به نحوی هم راست بگوید اما همه ماجرا این نیست. اکبر آنقدر به استقلال خوش فکر کرده که دیگر هیچ چیزی بجر استقلال را نمیبیند و به پدیده ها صر فا از این دیدگاه مینگرد. گسترده شده ساخت شناختی اش در این زمینه موجب شده که "توجه ساختی" اکبر پیرامون استقلال باشد. این توجه ساختی پیرامون استقلال موجب میشود که اکبر پدیده ها را در این راستا درک کند و تفسیر کند.

حال که مشخص شد که چرا اکبر پدیده ها را اینگونه درک میکند باید بپرسیم که در ته ذهن اکبر چه گفتگویی در مورد استقلال جریان دارد که موجب میشوئد اینگونه سخت و تند واکنش نشان دهد. به نظر این صدا آشنا باشد که: «تو در کنترل زندگیت ضعف داری. دیگران حق دارند که در مورد زندگی تو تصمیم گیری کنند، اگر مشکلی پیش بیاید نمیتوانی رابطه را کنترل کنی، دعوا میشود، رابطه به هم میخورد، مغلوب میشوی و ... پس بهتر است از همین الالن جلویش را بگیری و واکنش نشان دهی و .....»

اکبر در اثر داشتن این پیش فرض ها در ته ذهنش اینگونه حساس شده و وقتی این ویروس ذهنی (پیش فرضهای غلط) از بین برود بخش عمده ای از مسائل مرتبط با آن نیز از بین خواهد رفت، منجمله کابوس های شبانه، وسواس بستن درب، حساسیت های بیجا به سخن دیگران و......

پس دیدید که سیستم شناختی هنگامی که درست کار نکند همانند سیستم ایمنی بدن واکنش های شدید و نابجا نشان میدهد.

نویسنده: سعید - ۱۳٩۳/۳/٩

اول اینکه در شکل گیری دیدگاه های انسان هیج چیز مؤثرتر از جو حاکم بر خانواده و اقوام نیست.

دیگه اینکه اگه "احترام" ارزشش بیشتر از "عشق" نباشه، کمتر از اون هم نیس.

و در آخر اینکه "خوش بخت بودن" یه تصمیمه نه یه حالت و یه وضع. بعضیا میتونن این تصمیم رو بگیرن بعضیا هم هنوز نه.

نویسنده: سعید - ۱۳٩۳/٢/٢٦

رؤیاهاتو جدی بگیر، اونا خود واقعیتو بهت نشون میدن. صادقانه و محترمانه.

نویسنده: سعید - ۱۳٩٢/۸/۳

چند ماهی است که به اتّفاق همسرم در شهر تبریز ساکن شده‌ایم. شهری با مردمانی عمدتاً سخت‌کوش و متعهّد که برخلاف آنچه شنیده می‌شود آدرس‌ها را هم درست می‌دهند و در بسیاری مواقع تا از درک صحیح شما اطمینان حاصل نکنند، همچنان به توضیح دادن ادامه می‌دهند. البته آنچه که من در این چند مدّت درک کرده‌ام گویای این است که بسیاری از افراد مسن و کم‌سواد تبریزی در فارسی صحبت کردن مشکل دارند و هنگامی که فارسی صحبت می‌کنند دچار استرس شده و هرچه سریعتر می‌خواهند مکالمه را به اتمام برسانند، لذا قادر به تفهیم طرف مقابل نیستند. این شاید یکی از دلایلی باشد که مردمان این شهر به بد آدرس دادن مشهور شده‌اند. البته باید به نصب نامناسب تابلوهای راهنمای شهری و پیچیدگی نقشه راه‌های شهری هم اشاره کرد. داخل پراتز هم بیان کنم فعّالیّت گروه‌های پان ترک در تبریز بسیار بیشتر از شهرهای آذری نشین دیگر است.

در شهر تبریز معمولاً با شما آذری حرف می‌زنند (حتی اگر فارسی صحبت کنید) مگر اینکه درخواست کنید فارسی صحبت کنند (انگار پیش فرضشان این است که همه زبان آذری را می‌فهمند). البته خدا را شکر من از نعمت حضور همسرم برخوردارم و دارم با کمک ایشان زبان آذری را هم به سرعت یاد می‌گیرم، البته با لهجه‌ای التقاطی از مردمان ارومیه و تبریز! تفاوت لهجه‌ای هم که بین تبریزی‌ها و مردمان ارومیه دیده می‌شود را می‌توان به تفاوت بین لهجه اصفهانی با لهجه تهرانی شبیه دانست. در خلال این یاد گرفتن‌ها هم ماجراهای جالبی اتفاق می‌افتد که تا مدت‌ها مرورش موجب خنده می‌شود.

متاسفانه تبریز به نسبت کلان شهر بودنش مکان تفریحی مناسبی ندارد، برای همین تا چند روز تعطیل گیر می‌آورند به شهرهای اطراف سرازیر می‌شوند. اما تبریز تا دلتان بخواهد بازار دارد. حتی می‌توان ادّعاد کرد یک چهارم تبریز بازار است!

از تجربیات جالب دیگری که من و همسرم به کرّات با آن مواجه شده‌ایم، احساس امنیّت گربه‌های اینجاست! با خیال راحت از بین پاهایت عبور می‌کنند و حتّی نیم نگاهی هم به تو نمی‌اندازند!!! گویی اعتماد کردن را یاد گرفته‌اند. البته این اعتماد در بین مردمان شهر تبریز هم دیده می‌شود.

برعکس مردمان ارومیه، تبریزی‌ها در مایحتاج زندگی معمولاً به رفع نیاز اکتفا می‌کنند، همچنین خیلی اهل خوش‌وبش و گرم گرفتن نیستند و اصطلاحاً "توی لاک خودشونن" در این ویژگی هم برعکس کرمانشاهی‌ها هستند.

زندگی در شهر تبریز با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش تجربه خوبی است زندگی با مردمانی متفاوت و شیوه‌ای متفاوت. چیزهای بیشتری داریم یاد می‌گیریم و خاطراتی دارد رقم می‌خورد که سال‌ها در ذهنمان خواهد ماند.

مطالب قدیمی تر »