روان شناسانه
نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱/٢٧

اولی: می خوام خودمو باهات قسمت کنم.

دومی:خود تو؟ با من؟ میشه بگی خودت چی هستی؟

اولی: من؟ من کی هستم؟ میدونی من ... من..... من هیچی نیستم میخوام تو رو داشته باشم.

دومی: خوب من چی هستم؟

اولی: تو؟ تو ... تو ... تو.... ببین من تو رو دوست دارم.

دومی: مرسی اما تو که منو نمیشناسی؟ چطوری منو دوس داری؟

اولی: نمیدونم، این فقط عشقه.

بازم دومی: چی از من میخوای؟ خودمو؟ خودتو؟ عشق؟ یا ....

اولی: هیچی فقط با من باش. مال من باش، بزار بهت عشق بورزم، بزار به پات بشینم و.....

دومی: خوب چرا این کارها رو واسه یکی دیگه نمیکنی؟ من چه فرقی با بقیه دارم؟

اولی: گفتم که دوست دارم.

دومی: تو که منو نمیشناسی، پس نمیتونی دوسم داشته باشی. و اگه علیرغم نشناختن بازم دوسم داری، چه من چه یکی دیگه. چه فرقی میکنه؟ من تنها چیز با ارزشی که دارم، خودمم. تا نشناسیس ارزششو نمیدونی و تا ارزششو ندونی خودمو باهات قسمت نمیکنم.

اولی: برو با با حال داری!!!!

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱/۱٧

از حدود یک ماه پیش که با مقیاس بندی چند بعدی آشنا شدم، درگیر نوشتن مقاله ای ترویجی در این مورد هستم. واقعا نوشتن یک مقاله ترویجی از نظر دشواری چیزی کم از نوشتن یک مقاله پژوهشی معتبر ندارد. آنقدر باید وسواس به خرج دهی که مبادا فردا روزی محققی بر اساس آنچه که گفته ای به خطا برود و یا اطلاعات مناسبی در اختیارش قرار ندهی. برای همین تمام تلاشت را میکنی که بهترین کار را انجام دهی اگر چه همیشه بعد ها متوجه اشتباهاتت خواهی شد. حدود یک ماه است که روزانه 4-8 ساعت دارم روی این مقاله کار میکنم. امروز تمام شد. حالا هم میخواهم مختصر معرفی داشته باشم

مقیاس بندی چند بعدی یک تکنیک اکتشافی است، اکتشاف خصیصه های نهان در داده ها. مقیاس بندی چند بعدی را میتوان هم خانواده روش هایی همچو تحلیل عناصر اصلی، تحلیل عاملی و یا تحلیل خوشه دانست. با این حال، مقیاس بندی چند بعدی تفاوتها و مزیت هایی نیز دارد. اصل زیر بنایی در مقیاس بندی چند بعدی این است که انسان ها بر اساس تشابهات و تفاوت های اشیا آنها را دسته بندی می کنند، رتبه بندی میکنند، ترجیح میدهند و.... برای همین مقیاس بندی چند بعدی معمولا از داده های تشابه استفاده میکند . تشابه بین محرک ها یا آیتم ها و یا اشیا. سپس این تشابهات مشاهده شده را به شکل نقاطی در یک فضای چند بعدی در می آورد. مقیاس بندی چند بعدی فرض میکند که یک واقعیتی وجود دارد و سعی میکند داده های به دست آمده را به گونه ای پیکربندی کند که حداکثر تطابق با آن واقعیت را داشته باشد. برای همین مقیاس بندی چند بعدی مناسب نظریه پردازی است، چرا که این روش از تاریکی ها به ما میگوید.

یکی از خصیصه های متمایز کننده مقیاس بندی چند بعدی این است که داده های ورودی باید ماتریس مربع باشند. در ماتریس مربع، ردیف ها و ستون ها برابر هستند، درحالیکه در ماتریس مستطیل ردیف ها بیانگر آزمودنی ها هستند و ستون ها بیانگر آیتم ها، محرک ها یا اشیا. بنابر این در ماتریس مربع هر آیتم، یا محرک با خودش مقایسه میشود.

بگذارید یک مثال بزنم: یکی از کاربرد های مقیاس بندی چند بعدی در ساختن پرسشنامه ها است. وولف معتقد بود که افراد یا دین را می پذیرند و یا دین را نمی پذیرند و هر یک از این دو دسته افراد نیز یا دین را تحت الفظی تفسیر می کنند و یا نمادین. به این ترتیب 4 شیوه نگرش به دین به دست می آید. آشکارا پیدا است که در نظر وولف دو محور در شیوه نگرش به دین داری وجود دارد. یکی محور پذیرش دین (از پذیرش کامل تا عدم پذیرش) و دیگری محور تفسیر (از تفسیر نمادین تا تفسیر تحت الفظی). از ادغام متعامد این دو محور 4 شیوه نگرشی به وجود می آید که در شکل زیر نشان داده شده.

فونتاین و همکاران (2003) برای سنجش ابعاد مورد نظر وولف پرسشنامه ای طراحی کردند که هر یک از سوالات پرسشنامه روی هر دو محور بار داشت و برای تعیین روایی پرسشنامه هم از مقیاس بندی چندبعدی استفاده کردند. همانطور که میدانید تحلیل عاملی یک روش تک بعدی است، یعنی هر سوال پرسشنامه روی یک بعد بار دارد، اما در مقیا بندس چند بعد هر سوال می تواند روی چند بعد بار داشته باشد. نتایج حاصل از تحلیل ها نشان داد که ساختار پرسشنامه دو بعدی است (نقاط پراکنده در طرح نشانگر موقعیت سوالات با توجه به دو بعد مورد نظر هستند).

اگر بخواهید با تحلیل عاملی یا سایر شیوه های خوشه بندی کار را انجام دهید، راه به جایی نخواهید برد چرا که تمامی روش های خوشه بندی دیگر تک بعدی هستند و در آنجا هر سوال صرفا یک چیز را میسنجد اما در این نوع از پرسشنامه ها هر سوال دو چیز را میسنجد. مثلا یکی از سولاات پرسشنامه این بود: «هر نظری درباره خداوند تحت تاثیر زمانی است که آن نظر ارائه شده است». این گویه علیرغم بار داشتن روی بعد نحوه تفسیر (که نشانگر تفسیر نمادین از دین است)، روی میزان پذیرش (که نشانگر دو دسته افرادی که دین را پذیرفته یا نپذیرفته اند میباشد) هم بار دارد.

بگذارید مثال ساده تری بزنم. مثلاً فرض کنید فواصل بیش شهر های ایران را دارید و میخواهید از آنها یک نقشه دو بعدی بسازید، یک بعد بیانگر طول جغرافیایی و دیگری بیانگر عرض جغرافیایی، این کار را میتوانید با مقیاس بندی چند بعدی انجام دهید. مقیاس بندی چند بعدی هر شهر را به صورت یک نقطه در آورده و آن را در یک نقشه دو بعدی برایتان ترسیم می کند. حتی اگر بخواهید ارتفاع شهر ها از سطح دریا را نیز محاسبه کنید، آن وقت مقیاس بندی چند بعدی یک نقشه سه بعدی از شهر ها را به شما نشان خواهد داد که بیشترین تناسب را با واقعیت دارد. در این مثال هر شهر روی هر دو بعد ارزشی را به خود اختصاص میدهد مانند سوالات پرسشنامه فونتاین و همکاران.

نه تنها در ساخت مقیاس، بلکه در ساخت ویژگی های شخصیتی، در حیطه ادراک، احساس، شناخت  و بسیاری از حیطه های دیگر نیز مقیاس بندی چند بعدی کاربرد دارد

برنامه های مختلفی هست که قادربه انجام مقیاس بندی چند بعدی هستند. محبوب ترین آنها برنامه SPSS است. این برنامه الگوریتم های مختلفی برای انجام این نوح تحلیل فراهم کرده است.

در پایان معتقدم تا در هر کاری روش هایمان مناسب و دقیق نباشد، نتایجمان هم قابل اعتماد نیست. اگرچه مقیاس بندی چند بعدی از دقت سایر روشها برخوردار نیست، اما خصیصه چند بعدی بودنش اطلاعاتی را فراهم می کند که سایر روش ها از ارائه چنین اطلاعاتی عاجز هستند. به شدت جای چنین روش هایی در ادبیات پژوهشی روانشناسی خالی است.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱/۱۳

از وقتی که روی دیدگاه شناختی اجتماعی متمرکز شده ام (بویژه نظریه باندورا) چیز هایی از محیط در نظرم برجسته شده اند که قبلاً اینچنین برجسته نبودند و یا اصلاً به این مسائل توجهی نداشتم. میخواهم در مورد دایره توجه بگویم. اگر ارگانیسم را یک واحد پردازنده اطلاعات در نظر بگیریم، لذا خروجی ها را صرفاً با کنترل ورودی ها میتوان از پیش کنترل کرد. البته کاملاً هم نمیتوان تعیین کرد که خروجی ها چیست، اما میتوان تا حدود زیادی مسیر و محدوده خروجی ها و محتوای مورد پردازش را تعیین کرد. امروز میخواهم صرفاً بر روی اطلاعات ورودی کلامی تمرکز کنم و از اطلاعاتی که غیر کلامی هستند و توسط موقعیت انتقال داده میشوند (مثلاً وقتی وارد مجلس عزاداری میشوید، موقعیت به گونه ای است که شما  وادار میشوید مجموعه رفتاری خاصی را برگزینید، و چنین موقعیت های مختلفی که در طی روز و در این فرهنگ برای انسان ها رخ میدهد) را به دلیل اینکه کمی پیچیده تر و انتزاعی تر است به بعد موکول میکنم.

به این مثال ها دقت کنید تا ببینیم چگونه اطلاعات کلامی موجود در محیط، توجه افراد را جهت میدهد و در اثر این جهت گیری توجه، چگونه شرایط زندگی و آینده فرد شکل داده میشود.

مثال 1: مادری کنار فرزند خود نشسته و با التماس خاصی از خداوند میخواهد که فرزندش را در امتحانی که در پیش دارد یاری کند. بسته به اینکه فرزند این مادر چه دیدگاهی در مورد این امتحان دارد و اینکه جایگاه مادر در نظرش چیست، و دیدگاه شخص نسبت به توانایی های خودش، عواقب این حرف مادر میتواند مختلف باشد. بدترین عواقب مربوط به زمانی است که مادر در نظر فرزند، انسانی مدبر، آگاه و خلاصه جایگاه والایی داشته باشد (منظور احترام گذاشتن و این حرف ها نیست، بلکه منظور میزان حجت بودن حرف مادر برای فرزند است که معمولاً در سنین پایین تر بیشتر روی میدهد). در ظاهر، این حرف اثر مثبتی دارد (اثر حمایت اجتماعی)، اما میتواند اثرات مخرب و پنهانی هم داشته باشد که در اینجا ما به این اثرات احتمالی و مخرب تأکیید داریم.

اگر قدری به عمق این سخن برویم چه می یابیم؟ این حرف چه پیام های پنهان و آشکاری به کودک انتقال میدهد؟ مادر با این حرفش، قبولی در امتحان را در نظر فرزندش بزرگ جلوه میدهد (چون احتمالاً در نظر خودش بزرگ است) و برای قبول شدن در این امتحان هم از قدرتی فراتر از قدرت کودک استمداد میطلبد، یعنی به طور غیر مستقیم به کودک میگوید که تو به تنهایی از پس این امتحان بر نمی آیی. فرضی پارانویایی به نظر میرسد، نه؟ ادامه مثالها را مورد توجه قرار دهید.

مثال 2: چند روز پیش به مناسبت روز جهانی زن، یکی از شبکه های ماهواره ای برنامه ای پیرامون خواننده زن ایرانی (سیما بینا) ترتیب داده بود. احتمالاً هدف این برنامه معرفی بیشتر یک زن موفق در عرصه موسیقی بوده و از این طریق توجه بینندگان را به خواسته ها و خصیصه ها و توانایی های زنان جلب کند. در خلال برنامه، این خواننده به میان روستاییان می رفت و ترانه های محلی را از زبان ایشان میشنید و گاهاً خودش هم با روستاییان هم آواز میشد تا از این طریق بتواند اصالت بیشتری به ترانه های خودش ببخشد و بیشتر با فرهنگ فولکلر آشنا شود. اما آنچه که این برنامه قصد پرداختن به آن را نداشت (به خاطر اینکه هدفش چیز دیگری بود: معرفی یک شخص، یک زن موفق نه احتمالاً پرداختن به زن به عنوان یک موجود و یک انسان)، وضعیت زنان در فرهنگ عامه مردم بود. در جلساتی که این خانم خواننده با مردم روستایی داشت (البته تا آنجا که من دیدم)، این خواننده در کنار مردان روستایی و در خانه هایشان می نشست و با آنها خیلی راحت مراوده داشت، اما شما نشانی از زنان این مردان نمیدیدید، گویی در آن خانه ها فقط مرد وجود داشت. خب این برنامه توجه من بیننده را به یک خواننده، به یک زن جلب میکند و از طرفی هم توجهم را از وضعیت زنان در فرهنگ عامه منحرف میکند، بدون اینکه حتی قصد سازنده چنین برنامه ای این باشد. این برنامه (احتمالاً ناخواسته) به زنان منکوب شده روستایی که حتی حق نسشتن در کنار مردانشان و دیده شدن توسط دیگران را ندارند، تا حدودی بی توجهی کرده بود (یک پیام ناخود آگاه به ذهن بیننده). البته همانطور که گفتم من تا آخر این برنامه را ندیدیم و این احتمال هست که این خواننده با زنان هم جلساتی داشته اما من ندیده ام، اگرچه با این وجود هم این مسئله که زنان در جلسات مردان با این خانم خواننده حظور نداشتند، و دلایل این عدم حظور خللی وارد نمیکند.

مثال 3: فردی ترفیع شغلی میگیرد، و یا به یک موفقیت تحصیلی و اقتصادی دست پیدا میکند، وقتی این موفقیت توسط دیگران خیلی بزگ جلوه داده شود و دیگران فرد را خیلی ستایش کنند (معمولاً افراد بر حسب ذهنیت خودشان اینکار را میکنند، مثلاً کسی که قبولی در کنکور برایش آرزو بوده و کار بسیار بزرگ است، اگر دوستش این موفقیت را کسب کند خیلی او را ستایش خواهد کرد، البته ممکن است در اثر حقارتی که احساس میکند از مکانیسم های دفاعی استفاده کند و موفقیت دوستش را بی اهمیت جلوه دهد اما در اینجا ما جنبه مثبت قضیه را مینگریم)، عملاً برای فرد مورد ستایش، سقف تعیین میکنند. البته باز هم بستگی دارد به دیدگاه شخص نسبت به موفقیتش و جایگاه فرد ستایش کننده در نظر شخص و صد البته دیدگاهی که شخص نسبت به تواناییهای خود دارد. اما میخواهم بگویم که وقتی چنین فردی بسیار مورد ستایش قرار میگیرد به طور ناخود آگاه این اطلاعات به او انتقال داده میشود که تو در سطح بسیار بالایی عمل کرده ای و یا اینکه فراتر از توانایی هایت بوده ای و..... زین رو دیدگاهی در مورد سقف توانایی در فرد شکل میگیرد و بر این اساس اهدافش را انتخاب میکند و آینده خودش را رغم میزند. البته این موضوع خیلی پیچیده تر است و من سعی داشتم آن را ساده کنم. اینطور نیست که آدم با یک تشویق سقف توانایی خودش را تعیین کند و اهدافش تحت تاثیر قرار بگیرند، اما وقتی شخص فراتر از بافتی که در آن قرار دارد میرود (چه از لحاظ اقتصادی چه تحصیلی و چه فرهنگی و ...) خواه ناخواه مراوده و زیستن در این بافت او را به سمت خودش میکشد. و بافت مورد نظر این کار را وقتی که با سقف ذهنی خودش شخص را قضاوت میکند، او را تشویق میکند و.....  انجام میدهد. اگر شخص نسبت به این تاثیرات محیطی آگاه نباشد، به راحتی در این بافت هضم میشود. مثل این است که شما قدتان 180 سانتی متر باشد، از لحاظ جسمانی ورزیده و سالم هستید و از روی گودالی 30 سانتی متری میپرید، بعد میبینید همه کف میزنند و هورا می کشند! چه میشود؟ ممکن است ذهنتان در همان گودال 30 سانتی متری جا بماند. باز هم میگویم این فرایند بیشتر برای کسانی اتفاق میافتد که آگاهی های فراشناختی ضعیفی دارند و به رشد شناختی لازم نرسیده اند و در سنین پایین هستند بیشتر رخ میدهد، اگر چه در خیلی از بزرگسالان هم پیدا میشود.

کافیست فضای فکری فردی را تنظیم کنید، آنوقت فرد به راحتی قادر نیست که از این فضا بیرون بیاید. وقتی همه ساله در دنیا ملکه زیبایی تعیین میکنند و هر ساله عده ای هم برای این فستیوال ها و مسابقات سر و دست میشکنند، وقتی در سینما زیبایی ظاهر زن برگ برنده بازیگر است، وقتی فیلم های پورن ساخته میشود که در آن زن تا حد یک تیکه گوشت تنزل میکند، وقتی مسئله حجاب گنده میشود، وقتی ....... وقتی...... همه اینها توجه افراد را به سمت یک چیز منحرف میکند (حتی ذهن زن ها را): به جسم زن.

وقتی مسئله اعتراضات مردمی در سایر کشور ها در صحنه تلویزیون نمایش داده میشود، توجه بیننده به خود اعتراض جلب میشود و از جو احتمالاً آزادی که زمینه ساز چنین اعتراضاتی است منحرف میشود. وقتی بچه ای بهانه میگیرد و مادری صرفاً بلد است از کودکش بپرسد که: گشنته، خوابت میاد، کسی زدتت، جیش داری و.... تفکر بچه را محدود به تفکر خودش در مورد بچه ها (که صرفاً از این موارد ناراحت میشوند نه از مورد توهین قرار گرفتن، نگران رابطه پدر و مادر بودن، دوری دوست هایشان و.....) میکند. وقتی جناب ... در کلیپش داد میزند که: واسه نونه واسه نونه... کار یک هنرمند را در حد تفکر خودش نگه میدارد و تاثیری مثابه بر ذهن شنونده (از نوع نا آگاهش) دارد.

هر نوع اطلاعاتی کلامی که از محیط وارد ذهن ما میشود، خواه ناخواه توجه ما را دستخوش تغییر میسازد، حال چه برای لحظه ای و چه تاثیری طولانی مدت تر. وقتی ورودی های ذهنمان را کنترل نکنیم، و یا به سادگی تحت تاثیر این ورودی ها قرار بگیریم، محصول محیط خواهیم شد. البته تا حدودی هر کسی محصول محیط خودش است، اما بسته به عاملیتی که فرد اعمال میکند، این نسبت متغییر است.

دنیا دنیای کنترل ذهن ها شده، و در این دنیا عناصری هستند که در این مبارزه قدرت بیشتری دارند. سینما و تلویزیون از مهمترین ابزارهای کنترل ذهن هستند. مورد دیگری که به نظرم بیشترین تاثیر را دارد جو فرهنگی است که دایره توجه انسان را تحت تاثیر قرار میدهد. جو فرهنگی علاوه بر قدرت تاثیر گذاری کلامی، قدرت بسیاری در خلق موقعیت های غیر کلامی دارد که دایره توجه انسان را تحت تأثیر قرار میدهد. این است که من فکر میکنم  میتوان پیوندی میمون بین روانشناسی فرهنگی و دیدگاه شناختی -اجتماعی برقرار کرد. البته نقش روانشناسی تکاملی و زیستی که گرایشات و آمادگی های انسان را برای توجه به برخی مسائل بیان میکنند، میتواند بسیار پر رنگ باشد.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱/٥

فحاشی و ویژگی های فرهنگی (محتوای فحاشی در فرهنگ ما)
پس از اینکه مدت ها دل و دل و دماغ پرداختن به به مقوله پرکاربرد فحش نداشتم، امروز حال کردم که در این مورد سخن پراکنی کنم تا به قولی هم که داده بودم عمل کنم.
زبان یک ابزار ارتباطی است. این ابزار تحت تاثیر عوامل جاری در اجتماع، در حال تغییر پی در پی می باشد، لذا هم منعکس کننده تغییرات اجتماعی است و هم خودش از این تغیرات تاثیر می پذیرد تا با تغییرات جامعه هماهنگ شده و در خور نیازهای جامعه بشود. از روی زبان جاری در یک دوره میشود اوضاع سیاسی- مذهبی، اعتقادی، آداب و رسوم اجتماعی، مشاغل، ابزارهای کار، وسایل زندگی، و خلاصه به بافت کلی یک اجتماع در یک زمان خاص دست یافت. واژگان یک زبان بیانگر نیازهای مردمی است که به آن زبان گفتگو میکنند. مثلاً در زبان عربی واژگان مختلفی برای شتر و نخل هست چون اهمیت زیادی در زندگیشان دارد، در زبان فارسی هم واژهای زیادی برای فحش دادن هست چون به فحش دادن نیاز شدیدی هست!!! زبان بشر منعکس کننده جهان پیرامون اوست.
گفته هایمان در «بلاگ بیامرز» پیشین تا بدانجا رسیدکه قرار بر این شده در مورد محتوای فحاشی ها بگویم. خوب میگویم که:
فحش بسیار افشاگر است مخصوصاً وقتی از سر عصبانیت باشد. محتوای فحش پرده از سیستم ارزش گذاری فرد بر می دارد. فرد در هنگام عصبانیت بدترین چیزی را که در نظر دارد نثار دیگری می کند. بدترین فحش من «احمق» است و فحش های دیگر هم اصلاً به دلم نمی چسبد. این نشان میدهد که من ارزش زیادی برای فهمیدن قائلم و از احمق بودن به شدت بدم می آید. البته این بدان معنا نیست که من خیلی میفهمم ها، ممکن است در حین فحش دادن دارم فرافکنی میکنم، اما این فحش نشانگر آن است که من برای فهمیدن ارزش زیادی قائلم.
در قسمت نظرات همان مطالب پیشین، دوست گرامی ام در مورد محتوای فحش های مردان و زنان صحبت کرده بود. حالا چرا اینو گفتم؟ میخوام در مورد فحش های ناموسی بگم.
چرا وقتی مردا دعواشون میشه سراغ زنش، مادر یا خواهر طرف مقابل میرن؟؟؟؟!!! این دیگه از اون عجایبه، البته خیلی هم عجیب نیست و توی خیلی از جاهای دنیا کاربرد داره. پسِ ذهن کاربران این فحش ها اینه که زن، خواهر، و مادر، ناموس مرده؛ یعنی جزئی از تعلقات و اموال (اموالی که از یک نظر مهمند، جنسی) مرد هستش که باید ازشون محافظت کنه. اونم در مقابل چی؟ صرفاً بحث محافظت جنسیه. البته میشه کمی تا اندازه ای با توجیهات روانشناسی تکاملی ماستمالیزاسیونش کرد، اما از اون دیدگاه (یعنی همون روانشناسی تکاملی) باید بگیم که این نوع محافظت مرد از زن نوعی پس مانده افکار و رفتارهای غریزیه. مردی که در هنگام دعوا به دنبال آسیب زدن به طرف مقابلش با فحشه، اونم از نوع جنسی، وباز اونم به زنان مرتبط با مرد مقابل هستش، در وهله اول برا زن شخصیتی جداگانه قائل نمیشه چون با مردش اونو میشناسه، دوماً احتمالاً زن رو موجودی صرفاً جنسی میبینه.
حالا بازم چرا وقتی با مردی دعوامون میشه به ارواح مردگان و گذشتگانش ادای احترام میکنیم؟؟؟/!!! این هم نشان از احترام فراوان برای مردگان است. البته این شکل از فحش ها هم مختص عمل خاصی میشود که مثلاً به قبر بابات ....دم. به روح پدرت ...... جالب اینجاست که اینطور فحش ها بیشتر متوجه مردگان مذکر است لذا می توان نتیجه گرفت که مردگان مذکر هم بیشتر از مردگان مونث محترمند لذا برای آسیب رساندن به دیگری باید به ارواح مذکرش فحش بدهی نه ارواح مونث، تا بیشتر ناراحت شود. به مونث ها تنها میتوان در زمان حیات فحش داد و آن هم در محدوده های خاصی.
اینا خود نشان دهنده وظیفه سنگین مرده که باید 1- از ناموسش محافظت کنه، ناموسشم یعنی انحصار جنسی. 2- از مردگانش باید محافظت کنه، مردگانشم شامل مذکرها میشه و محافطت هم مانع از ..... به روی قبر و روح و غیره میشه. 3- باید نشون بده که غیرت داره وگرنه زن ذلیله یا بیغیرته، غیرت هم رو تنها میشه از طریق اعمالی همچو عربده کشی، کتک کاری، تحت کنترل داشتن دیگران و غیره نشون داد نه از طریق مسخره بازی هایی مثل مکالمه، گذشت، صبر، متانت، حجب، و.... اینجور مزخرفات.
حالا چرا به عمه فحش میدیم اونم نه صرفاً به قصد آزار بلکه به قصد تفریح. احتمالاً برمیگرده به اینکه اون پیوستگی فامیلی قدیم کمرنگ تر شده و این کمرنگی هم از طرف فامیلای بابایی صورت گرفته. حالا چرا این بلا سر خاله ها نیامد؟ چون احتمالاً در جامعه امروز ما بچه ها به طرف فامیلهای مادر بیشتر کشیده میشن تا فامیلهای بابا. حالا چرا؟ احتمالاً برا اینکه مادرا وقت بیشتری رو با بچه ها صرف میکنن؟ حالا چرا؟ احتمالا برا اینکه بابا بیرون خونه کار میکنه و خودشو مسئول تربیت بچه ها نمیدونه یا با بچه ها کمتر ارتباط داره. حالا چرا؟ چون جامعه ما اجازه ابراز وجود به زنا رو نداده، مرد سالاره، و تربیت رو بیشتر به عهده مادر گذاشته. پس زنا تو خونه میمونن، به بچه ها بیشتر نزدیک میشن، و بچه ها هم به اونا بیشتر نزدیک میشن، بعد با هم به خانواده مادری نزدیک میشن و بعد عمه محترم که خواهر پدره و نمادی هم از جامعه پدر سالار میتونه باشه رو مورد مرحمت قرار میدن. می بینید که چطور با مرد سالاری مردا به ریشه خودشون تیشه میزنن.
تازه جایی میخوندم که فحاشی به عمه نشون از فرافکنی عقده ادیپ به اقوام پدره. حتی عمه در فحش های ادبیات پایداری هم نقش پر رنگی داشته!!!
تازه ننه هم مونده.....
تاگندش بیشتر از در نیومده بهتره ولش کنم.
آنچه میخواهم بگویم این است که فحش کردن یک موضوع (مثل بیغیرتی مردان در برابر ناموس) میتواند به نوعی خودش را تغذیه کند. بدین صورت که فحشی در بافتی خاص و با معنایی خاص متولد میشود. مثلاً: بنیادگرا (توجه داشته باشید که در اینجا نوع کاربرد این کلمه به عنوان فحش مد نظر است نه معنا و بعد سیاسی و جامعه شناختی آن) وقتی به عنوان فحش به کار میرود، اگر نگوییم همیشه، مدت زیادی به عنوان یک فحش باقی میماند. بدینگونه که افراد از واژه بنیادگرا برای پرخاش کردن به یکدیگر استفاده می کنند و بعد همه از اینکه بنیاد گرا باشند بدشان می آید و چون اکثراً عامه بوده و حوصله تحقیق پیرامون معنای دقیق بنیادگرایی را نداشته و اگر هم جستجو کنند احتمالاً چیزهایی را می یابند که مشابه خصوصیات خودشان است و چون فلانی از این واژه به عنوان فحش استفاده کرده پس چیز بدی است لذا باید از بنیادگرایی دوری کرده و کمی تغییر کنم، پس چرا این همه کار رو بکنم منم میگم تو خودت بنیادگرایی و معنای بنیاد گرایی رو تغییر میدم و یا اصلاً چرا اینکارو کنم؟ منم بهش میگم غرب زده.


چه باید کرد؟
میتوانید فحش بدهید میتوانید هم ندهید. اگرچه منکر این نیستم فحش دادن آدم را آرام میکند. سعی کنید در مواقعی که چاره ای نیست از فحش هایی استفاده کنید که بار مثبتی داشته باشد. مثلاً فحش هایی که با (بی+ هر چیز خوب) شروع میشوند معمولاً به فرد میگوید که فاقد چیزی است و فرد را در پی کسب آن خواهد کشید که آن چیز خوب (باز هم به سیستم ارزشگذاری فرد بر میگردد) را که ممکن است ادب، فرهنگ و ... باشد به دست آورد. اما فحش هایی که بار منفی دارند (باز هم از نظر سیستم ارزشگذاری من) شخصی که فحش را نوش جان کرده بر می انگیزانند که از چیز نادرستی دفاع کند و یا چیز نادرستی به دست آورد. مثلاً فحش «بی عرضه» شخص را بر می انگیزاند که با عرضه باشد البته باید دید که بافت به کار رفته در هنگام صدور فحش چه بوده. اگر مردی به خاطر اینکه زنش را کتک نزده بی عرضه خوانده شود برانگیخته میشود که زنش را بزند (البته میزان به عمل رساندن این برانگیختگی رابطه مستقیمی با حجم مغز فرد دارد). اما اگر این فحش در زمانی گفته شود که مردی زنش را دست تنها گذاشته، مرد برانگیخته میشود که به کمک زنش بشتابد. در نتیجه میتوان گفت که فحش همیشه هم بد نیست بلکه از آنجایی که همه انسان ها میل به کمال دارند، با عکس العمل در برابر فحش خوردن به سوی کمال حرکت میکنند. البته ممکن است فرد فحش خورده احساس بی حرمتی کرده و مقاومت کند اما این امر تاثیری در کارکرد فحش ندارد و او (یعنی همان فحش) همچنان کارش را میکند.
نکته دیگر در باب کاربردهای فحش باید گفتکه فحش به شدت قداست زدا است. هدایت از آن نویسندگان زیرکی است که از این ابزار استفاده کرده است. فقط کافی است داستانهای طنزش را بخوانید.
امیدوارم توانسته باشم که مفهوم فرهنگ ناسزا گو را در طی این مدت کمی روشن کرده باشم


شاد و سربلند و بی نیاز از فحش باشید

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱/٥

یکی از عمیق ترین ترس های من، ترس از تنهایی و تنها شدنه. ترسی که همیشه همراه من خواهد بود. اما وقتی (علیرغم ترسی که دارم) سعی میکنم تمام تعلقات و وابستگی های روانی به دیگران به ایدئولوژیها و به هرچیز دیگر رو از بین ببرم، خودمو تنها در یک در یک دنیا میبینم، نه در یک شهر و یادر یک خانه و ..... تنها در یک هستی. و در این مواقع یک مسئله برام پیش میاد و اون خود بودنه. و دنیایی از سوال های فلسفی که به سراغم میاد. ترسهایی که داشتم از بین میره اما یه ترس های دیگه جاشو میگیره، ترس از مسئولیت بودن، مسئولیت آزادی، مسئولیت خلق معنای زندگی شخصی. در اینطور مواقع گاهی در اوج احساس قدرت و آزادی و رهایی هستم گاهی هم ضعیف و نزار و خودمو اسیر بودن و وجود داشتن می بینم. گاهی پر از احساس و شور و انگیزه، گاهی هم پر از پوچی و سردرگمی و افسردگی. گاهی همه چیز معنای خودشو از دست میده، حتی گفتن یه تبریک عید ساده هم به عزیزترین کسانت برات بی معنا میشه، توی یه خلا دست و پامیزنی و از تنها چیزی که مطمئنی جبریه که احساس میکنی. اینکه باید باشی، اینکه هستی و اینکه برای زنده بودن هم باید دلیل داشته باشی. اونوقت بازم سوالات فلسفی میاد سراغت که حالا چه دلیلی واسه بودن پیدا کنم. بعد هم مثل همیشه به اهدافی که انتخاب کردی میرسی و دو دستی بهشون میچسبی. یه مشت هدف میشه دلیل بودنت. جالبه در اوج احساس آزادی که میکنی، احساس اسارت سراغت میاد، احساس میکنی که باید به یه چیزی تعهد بدی به یک هدف که میتونه هرچیزی باشه، از بودن واسه یکی دیگه تا هرچیز دیگه. اینطوری آروم میشی و سامان میگیری. البته به طور موقت و تا تلاطم دیگه.

به ناهنجار بودن خودم بارها فکر کردم. چرا من مثه بقیه نیستم؟ یا چرا بقیه مثه من نیستن؟ یا شایدم هستن؟ چند وقت پیش دوره ای میرفتم در مورد راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی ورژن 5 که قراره تا چند سال آینده جایگزین ورژن قبلی بشه. طبق ورژن قبلی بی شک من یه بیمار بودم. اما گویا روانشناسان بیشتر سرعقل اومدن و کلا دارن معیارهای تشخیصی رو متحول میکنن. دیگه ناهنجار بودن معیار تشخیص اختلال نیست بلکه دارن روی پریشانی تاکیدمیکنن. یعنی خود فرد یا اطرافیانش احساس پریشانی کنن. حالا پریشانی چیه:

هر کدوم از موارد نگرانی (Worry)، نشخوار فکری (Rumination)، ترس (Fear)، اظطراب (Anxiety)، استرس (Stress)، استرس مثبت (V. Stress)، فشار روانی (Distress) در صورتی که حاد بشه به پریشانی منجر میشه که از ملاک های مهم تشخیص اختلال روانیه.

مدلهای درمانی جدیدی هم ارائه شده که به نظرم میتونه خیلی مفید باشه. یکی از این مدل ها طرحواره درمانیه که تقریبا تلفیقی از شناخت درمانی با روان درمانیه. کتابهای طرحواره درمانی جفری یانگ رو دارم ولی متاسفانه هنوز نتونستم نگاهی بهش بندازم اما میدونم که بسیار از مسائل و مشکلات روانی ماها بر میگرده به طرح واره های غلطی که در ما شکل گرفته و با اصلاح این طرح واره میشه زندگی شادتری داشت.

بعد این دوره کمی نسبت به نابهنجار بودن دیدگاهم عوض شد. البته قبلا هم به این نتیجه رسیده بودم که واقعا ملاک هنجاری نمیتونه راهنمای مناسبی برای تشخیص اختلال باشه. اگرچه به نظرم این معیار صحیح تر از ملاک هنجاری هست، اما نمیتونه کامل باشه.

البته باید منتظر باشیم که این ورژن جدید ارائه بشه تا ببینیم که محور های تشخیصی چطوری هستن و کلا نمیشه با اطلاعات محدود نظری قطعی داد.

از کجا شروع کردم به کجا رسیدم!

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱/٢

روحم را که مچاله کرده ای

هراسم این است مبادا به زباله دان دم دستت پرتش کنی

کسی چه میداند

شاید روزی مشتهای سیاه گره کرده ات را گشودی و سپیدی حظورم را تاب آوردی