روان شناسانه
نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٢

کار پژوهشی گاهی مثل زدن یک تونل در دل کوه است. با محاسبات دقیق باید از اول بدانی که میخواهی چکار کنی و اگر طرحت را درست بریزی از همان جایی سر در می آوری که پیش بینی کرده بودی. اما همیشه این اتفاق نمی افتد. گاهی کار را شروع میکنی، پیش میروی و به انتها که نزدیک می شود، می بینی یک اشتباه کوچک در ابتدا موجب شده که کیلومتر ها دور تر آنچه که انتظار داشتی سردر بیاوری. حال آدم گرفته می شود، کل راه را باید دوباره بروی. دو سه روزی بود که این حال را داشتم. کار پژوهشی ام که مدت زیادی است رویش کار می کنم تقریباً شکست خورد. خوب شد امروز خبر خوبی دریافت کردم که کمی طعم شکست را از یادم برد. مقاله ارسالی ام برای اولین همایش ملی روانشناسی تربیتی پذیرفته شد. خوبی این خبر ها این است که آدم انرژی دوباره می گیرد تا راه های نمیه تمام را تمام کند. تمام مشقت ها را از یاد میبری و نقطه سر خط، دوباره شروع میکنی.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٢/۱٤

گاهی وقتا به خوابم میاد، توی خواب میدونم که مرده و دیگه پیشم نیس، پس میشینم سیر نگاش میکنم، بغلش میکنم و از بودن باهاش لذت می برم.

بیش از 6 ساله که فوت کرده و تنها خاطراتش مونده. بهترین خاطرات دوران کودکی و نوجوانیم رو با فریبرز به یاد میارم. از زمانی که بچه بودم و منو روی پشتش میخوابوند و توی استخر شنا میکرد (اونم چه شنایی) تا آخرین باری که دیدمش و با کارهاش، از شدت خنده اشکم رو در آورد. وقتی از پشت گوشی پرستار بیمارستان به من خبر داد که فوت کرده، اصلاً برام قابل باور نبود. تا چند مدت شوکه شده بودم و هیچ احساسی نداشتم. مگه میشه که از بین ما بره و دیگه هیچوقت نبینمش؟ چطور میشه آدمی بمیره؟ آدمی که به بودنش خو کردی و تصور اینکه روزی دیگه نباشه به ذهنت هم خطور نکرده؟ نه نه نه باورم نمیشه، فریبرز نمرده.

تا مدت ها چشمام همش دنبالش میگشت و هی منتظر بودم که خبری بیاد و بگن که فریبرز نمرده! نمی تونستم بفهمم که مرگ یعنی چی و مفهوم مرگ برام قابل هضم نبود. آخه یعنی چی؟ اونی که تا دیروز بود و صداش رو می شنیدی، باهاش حرف میزدی و میدیدیش، حالا دیگه نیست!؟ مرگ یعنی چی؟ نابودی کامل؟ آیا زندگی دوباره ای هست؟ چرا طبیعت اینقدر نسبت به حظور، اهداف، احساسات و زندگی ما بی تفاوته؟! چرا....

حالا هر از چند گاهی که به خوابم میاد (همیشه هم شیک پوش میاد)، یه دل سیر نگاش میکنم. همش دور برشم و مواظبم نکنه بلایی سرش بیاد. نکنه یه لحظه از جلو چشام دور بشه و اتفاقی براش بیوفته. نکنه بازم منو تنها بزاره. تقریباً همیشه توی خواب میدونم که فوت کرده  و حالا زنده شده. برا همین همیشه نگرانشم. گاهی هم میدونم که دارم خواب میبینم و این دیدار موقتیه و اشکم در میاد.

بعد اون، منم و یه عکس آویزون به دیوار و یه دنیا خاطره قشنگ.

****

آدمی چقدر نیاز داره که به دنیای بعد از مرگ فکر کنه! به زنده شدن دوباره، به اینکه زندگی ما با مرگ تموم نمیشه و به اینکه ما توی این دنیا تنها نیستیم.

ای کاش ..... ای کاش ...... ای کاش.....

 

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٢/٦

در حین وبگردی بودم که به خبری برخوردم که برایم جالب بود و تصمیم گرفتم در بلاگم ذکرش کنم. این خبر در مورد سه دلیل عمده ای که افراد برای خود تنبیهی (Self Punishment) دارند.

سه دلیل برای تنبیه خود

1-     من شایسته رنج بردن هستم. فرض اساسی در روانشناسی این است که افراد علاقه مندند احساسات خوبی داشته باشند و از احساسات بد دوری کنند اما گاهی اوقات افراد کارهایی را انجام میدهند که احساسات بد را افزایش بدهد، مانند گوش دادن مکرر موسیقی غمگین. تحقیقات انجام شده به وسیله جان وود و همکاران بیان میکند افرادی که عزت نفس پایینی دارند برای ترمیم احساسات بدشان کمتر برانگیخته میشوند. چرا باید این طور باشند؟ همسو با تئوری خود تاییدی، (که تاکید میکند افراد به طور کلی با حالتی که مشابه با خود انگاره شان است راحتی بیشتری احساس میکنند) محققان دریافتند که شرکت کنندگان با عزت نفس کم، برای احساسات خوب کمتر برانگیخته میشوند چونکه احساسات خوب متناقض با خود انگاره منفیشان است و آنها احساس میکنند که شایسته احساسات خوب نیستند.

2-     رنج بردن از من انسان بهتری میسازد. درد، صرفا یک احساس جسمانی فیزیکی که نشان دهنده بیماری یا آسیب باشد، نیست. در بسیاری از فرهنگ ها درد کشیدن موجب تصفیه و پاکسازی جنبه های نامطلوب خود میشود. در تحیق انجام شده به وسیله باستین و همکاران شرکت کنندگان به طور تصادفی در دو گروه قرار داده شدند. در یک گروه شرکت کنندگاه آموزش دیدند که یک گناه اخلاقی را به یاد بیاورند، و در گروه دیگر از شرکت کنندگان خواسته شد که یک واقعه طبیعی را به یاد بیاورند.  نتایج نشان داد آنهایی که درحین یاد آوری یک گناه اخلاقی بودند دستشان را به مدت بیشتری در آب یخ نگه میداشتند. قابل توجه اینکه گروهی که گناه اخلاقی را به یاد می آورد، کاهشی در احساس گناه گزارش کرد. محققان اشاره کردند که درد فیزیکی ممکن است احساسات منفی پس از اعمال خطا را بهبود ببخشد. آنها همچنین اشاره کردند که درد کشیدن ممکن است احساسات ندامت را به دیگران انتقال دهد و تنبیه بیرونی را کاهش دهد. اگرچه کاهش احساس گناه به این روش ممکن است تسکین دهنده باشد، اما خود تنبیهی تنها راه اصلاح یک خطا نیست. رفتارهای اجتماعی تر مانند عذر خواهی و جبران کردن ممکن است رفتار سالم تر و سازنده تری باشد.[1] ((به بار ارزشی مثبت واژه هایی همچون "رنج کشیده" در فرهنگ خودمان که معمولاً در خطاب به انسانی خوب به کار میرود دقت کنید))

3-     من قرار است رنج ببرم. جالب توجه اینکه برخی اوقات وقتی مردم انتظار رنج بردن را میکشند، انها رنج کشیدن را ترجیح میدهند، حتی اگر هیچ کار اشتباهی انجام نداده باشند. در یک مطالعه انجام شده توسط رونالد کامر و جیمز لارید، اکثریت شرکت کنندگانی که پذیرفته بودند یک کرم را بخورند (به عنوان بخشی از آزمایش)، وقتی که بعدا از آنها خواسته شد که میتوانند به جای خوردن کرم یک تکلیف طبیعی را انتخاب کنند، خوردن کرم را انتخاب کردند.

بسیاری از مردم معتقدند که دنیا دار مکافات بوده و عادلانه است، بنابراین اگر رنجی میبرند، فرض میکنند که شایسته آن هستند، یا حداقل باید آن را تحمل کنند. معتقد بودن به اینکه اتفاقات به دلیلی عادلانه رخ میدهد، میتواند آرام کننده باشد، اما همینطور که در این آزمایش نشان داده شده، ممکن است مانع تلاش برای حذف یا کاهش اشکال قابل کنترل رنج شود.

صرف نظر از موارد ذکر شده خود تنبیهی میتواند اشکال مختلفی داشته باشد از خود گویی منفی تا آسیب به خود. اگرچه خود تنبیهی میواند آرامش کوتاه مدتی داشته باشد اما میتواند عوارض جدی برای سلامتی داشته باشد. خود تنبیهی مزمن خصیصه تعدای از اختلالات روانی همانند اختلال شخصیت مرزی، افسردگی، و اختلال خوردن است.

منبع

http://www.psychologytoday.com/blog/in-love-and-war/201204/no-pain-no-gain-why-we-punish-ourselves



[1] به این مورد علاوه بر دردهای جسمانی حالت های روانی نامطلوب را نیز میتوان افزود. مثلا کسی که غمگین و تنها است و این غم و تنهایی را انتخاب کرده به عنوان عاملی در کاهش احساس گناهش.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٢/۱

تفکر اسطوره ای را می توان متعلق به انسانی دانست که هنوز به مرحله خود آگاهی نرسیده و قادر به تفکر تحلیلی و منطقی نیست. تفکر اسطوره ای را اینگونه می توانم معرفی کنم که در این نوع تفکر، فرد نیست که می اندیشد، بلکه اسطوره ای پذیرفته شده است که به جای فرد می اندیشد و رفتار ها و گفتار های فرد را در موقعیت های مختلف شکل می دهد. این اسطوره نه تنها شیوه عمل کردن، بلکه شیوه اندیشیدن را نیز به فرد دیکته میکند. افراد اسطوره اندیش از قیاس زیاد استفاده میکنند آن هم قیاس های نا بجا. مثلاً میگوید چون فلان اسطوره در چنین موقعیت هایی این کار را کرده پس بهتر است در این موقعیت من هم چنین کاری را بکنم.

به نظر می رسد این نوع تفکر ریشه در احساس امنیت بشر دارد، ریشه در قابل فهم بودن و پیش بینی پذیر بودن وقایع و دنیای اطراف برای بشر. به نظرم انسان اسطوره ها را می آفریند تا دنیا برایش قابل فهم، امن، پیش بینی پذیر، معنا دار و قابل تحمل شود. به عبارتی میتوان گفت که این نیاز ذهن بشر غیر تحلیلی است که اسطوره بسازد و خودش را در پناه این اسطوره قرار دهد تا از دردسرهای زندگی در دنیایی پیچیده که همیشه به تحلیل و تغییر نیار دارد رها شود.

وقتی با فردی اسطوره اندیش در مورد یک موضوعی بحث میکنی، اگر  اسطوره هایش را از ذهنش بیرون بکشند، این فرد دیگر قادر به اندیشیدن نیست. هر چه بلد است و هرچه میگوید بر اساس عمل و گفتار و کردار و ویژگی های اسطوره مورد پذیرشش است. حال این اسطوره ممکن است یک فرد، یک باور، یک حادثه، یک مکتب و یا یک افسانه باشد. اگر با او شرط ببندی که در جریان بحث گریزی به اسطوره هایش نزد، و صرفاً از دلیل و منظق بگوید، معمولاً عصبانی می شود و شما را به بی اعتقادی متهم می کند.

در نظرم هست که دنیا برای این افراد چقدر ساده و لذت بخش می تواند باشد. نیازی به فکر کردن روی خیلی از مسائل ندارند، دنیا برایشان تعریف شده، تقریبا از قبل می دانند چه رفتاری باید بکنند، انسان ها را از قبل میشناسند، و.... برعکس فرد با تفکر تحلیلی هر موقعیت برایش یک تکلیف است که پس از تحلیل باید آنرا بفهمد و بعد بر اساس ارزشهای خودش تصمیم به عمل بگیرد. افراد غیر اسطوره ای معمولاً در تصمیم گیریها دچار شک و تردید و کندی هستند، چرا که هر موقعیت را منحصر به فرد می نگرند و سعی در فهم آن دارند. به نظرم این افراد بخشی از انرژی شان را صرف همین تحلیل ها و انتخاب هایشان می کنند اما افراد با تفکر اسطوره ای در بسیاری از مواقع نیازی به فکر کردن ندارند. و معمولاً متمایل به انجام چنین کاری نیستند.

الان به نظرم میرسد که کدام دسته از افراد از از لحاظ تکامی برنده هستند. کسی که مدام در حال صرف انرژی برای درک و فهم صحیح موقعیت های متفاوت است، یا کسی که از قبل تصمیم گرفته که دردسرهای فکر کردن را به اسطوره هایش بسپارد و از این انرژی اضافی در جاهای دیگری استفاده کند. من جمله تولید نسل، کسب قدرت و..... تجربه من میگوید که نوع دوم برنده تر است. یعنی افراد اسطوره اندیش. وقتی به دور برم نگاه میکنم، افراد دسته دوم تعداد و قدرتشان از افراد دسته اول بیشتر است. افراد دسته اول فرزندان کمتری دارند و یا اصلاً صاحب فرزند نمی شوند، این افراد اگر هم صاحب قدرت شوند، به دلیل کثرت افراد نوع دوم، نمی توانند برخلاف میل افراد اسطوره اندیش حرکت چندانی بکنند.

شاید اسطوره اندیشی نوعی ذخیره انرژی از سوی انسانی باشد که ضعف در انرژی دارد، حال یا به دلیل تضادهای روانی درونی و یا به دلیل شرایط فیزیکی و محیطی نامساعد.

خاصیت این اسطوره ها این است که به سادگی حاظر به ترک افراد نیستند. یعنی افراد حاظر به ترک آنها نیستند و خاصیت خود تقویتی دارند. وقتی که فرد به راحتی و با صرف انرژی کمتری می اندیشد، وقتی که فرد در اثر این نوع اندیشه به فواید کوتاه مدتی میرسد، دیگر تفکر تحلیلی که نیازمند صرف انرژی بیشتر بوده، دشوارتر است و فواید بلند مدتی دارد، برای فرد تقویت کننده نیست.

شاید بتوان معادل بحث اسطوره اندیشی را در مفاهیمی همچون سبک تفکر یافت، در اینجا منظورم بیشتر این بود که از دیدگاهی دیگر و به ویژه از دید تکاملی و فرهنگی به موضوع بنگرم. و در پایان این سوال را مطرح می کنم که اسطوره های رایج در فرهنگ ما چگونه می اندیشند؟ و این نحوه اندیشه چگونه از سوی افراد امروزی درک و تأویل می شود؟ آیا می توان جامعه ای بدون اسطوره ساخت؟ و آیا این مطلوب است؟