روان شناسانه
نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/۳٠

امروز علی از صبح هیچ غذایی نخورده بود، بوی بد دهنش از یک متری احساس می شد. با مادرش لج می کرد و حرفشو گوش نمی داد. علی هفت سالشه اما همش دوست داره با بچه های بزگ تر از خودش بازی کنه و دوست بشه. عاشق شخصیت های کارتونی قدرتمنده. مادرش کلافه شده بود که به هیچ صراتی مستقیم نیست. علاوه بر غذا نخوردن یبوست هم داشت. احساس کردم که بین علی و مادرش نوعی جنگ قدرت در گرفته و یکی از ابزارهایی که علی برای قد علم کردن در برابر مادرش داره همین غذا نخوردنشه. علی بچه ای نیست که انتظار داشته باشه مثه هم سن و سال هاش باهاش رفتار کرد. انتظار داره مثل یه آدم بزرگ باهاش رفتار کنی و معمولاً بزرگ تر ها این رو متوجه نمیشن و یا اگرم بشن به نوعی رفتار قالبی دچار میشن و هی مثل بچه باهاش رفتار می کنن. همچنین نسبت به حالت های والدانه بسیار حساسه، در خیلی مواقع آموزش های مستقیم و غیر مستقیم والدانه رو متوجه میشه و در برابرش موضع می گیره.
غروب ازش پرسیدم که بلده نیمرو درست کنه؟ با جسارت خاصی گفت بله یه بار برا مامانم درست کردم. بهش ماموریت دادم که نیمرو برام درست کنه. قبول کرد و با شور و شوق شروع به درست کردن نیمرو کرد. و بعد منم با به به و چه چه شروع به خوردن کردم و بهش تعارف کردم، اما چیزی نخورد. فکر کنم دستم رو خوند. علی معمولاً به خواسته های دیگران جواب نمیده چون معمولاً اونو در موضع کودک قرار میدن و ازش انتظار های بچگانه دارن.
شبش که رفتیم شهر بازی، علاقه ای به سوار شدن به وسایل بچه ها نداشت و اگر هم بهش پیشنهاد می دادی که بیا سوار فلان وسیله که مختص سن تو هست بشو، بهش بر می خورد. تا اینکه تصمیم گرفتم سوار سفینه بشیم، وسیله ای که واقعاً هیجان بالایی داره (بویژه برای سن اون) و طبق توصیه های ایمنی حداقل سن سوار شدن به این وسیله 12 سال بود. اما علی شور و شوق خاصی برای سوار شدن به این وسیله رو داشت. سوار که شدیم خیلی ترسیده بود اما همینکه اونو مثه خودمون و سایر آدم های بزرگ دیگه دونسته بودیم خوشحال بود. بعدش من یه گام جلوتر رفتم و پیشنهاد دادم که بریم سینما 5 بعدی و یه فیلم وحشتناک ببینیم. اولش خیلی خوشش اومد ولی با تعاریف ما و عکس هایی هم که دیده بود کم کم دودل شد که بیاد یا نیاد. بالاخره اومد و با هم فیلم سونامی رو دیدیم. تقریباً از نصفه های فیلم چشماشو بست و فیلم رو نگاه نکرد. هیجان خیلی بالایی رو تجربه کرد. از سینما که بیرون اومدیم احساس غرور و خوشحالی رو میشد در چشماش دید، در صورتی که تا قبل از اینکه با دید بالغانه اونو ببینم هر وسیله ای رو که سوار میشد هیچ هیجانی ازخودش نشون نمی داد و مشخص بود که ناراحته.
موقع برگشتن سوار ماشین که شدیم، علی از رفتارهای بد امروزش (داد و بیداد راه انداختن توی خونه و بی ادبی به من) معذرت خواهی کرد و ازم تشکر کرد و گفت که خیلی خوش گذشت. مثه یه فرد بالغ. خونه که رسیدیم ازش خواستم که بهم فرمون بده تا وارد گاراژ بشم اونم فرمون میداد و منم بر طبق فرمونش میرفتم. خیلی خوشحال بود.
غذا نخوردن علی ناشی از مشکل جسمی و یا بی علاقگی به غذا نبود، بلکه نوعی تلاش برای اثبات بزرگی خودش بود، چون اونطور که احساس می کرد لایقشه باهاش رفتار نمی شد. یادمون نره که هر بچه ای خلق و شخصیت خاص خودشو داره. بیایید بزاریم کنار این تفکر قالبی و بی اساس رو که بچه ها کمتر از بزرگترها می فهمن.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/٢٦

ماجرای خر بوریدان را شاید شنیده باشید. خری گرسنه که در فاصله ی مساوی در بین دو سبد یونجه قرار دارد و آنقدر تعلل می کند که به کدام طرف برود تا از گرسنگی می میرد. در فلسفه می گویند که ترجیح بلا مرجّح محال است، یعنی یکی از طرفین باید مرجّح باشد تا ترجیح داده شود. حالا اینکه چرا یک طرف مرجّح می شود خودش گفتاری دیگر را می طلبد. می خواهم این مسئله را در رابطه با مفهوم سازی باندورا از عاملیت انسان توضیح بدهم.

اگر آزادی را به معنای قدرت انتخاب در نظر بگیریم، به نظر می رسد که هر چه انسان توانایی ها، مهارت ها و انعطاف پذیری بیشتر، و تعصبات کمتری داشته باشد و بیشتر به نسبی گرایی متمایل باشد، در موقعیت های مختلف وسعت انتخاب بیشتری می تواند داشته باشد، یا به عبارتی آزادی بیشتری دارد.

باندورا خودکارامدی را هسته عاملیت می داند. خودکارامدی یعنی احساس توانایی برای انجام کاری. به عبارتی من اگر در انجام کاری احساس کارامدی کنم دست بدان کار می زنم. اگر آزادی را به معنای قدرت انتخاب در نظر بگیریم، پس محصول خودکارامدی احساس آزادی است. مثلاً من خودکارامدی تصدی مشاغلی همچون آموزگاری، دبیری، مشاوره کودک، مشاور خانواده، استاد دانشگاه شدن، و ... را دارم و لذا قدرت انتخاب و آزادی دارم (البته به طور نسبی).

با این حال به نظر می رسد آزادی که خود محصول خودکارامدی (که هسته عاملیت است) می باشد، عاملیت فرد را محدود کند. به دلیل اینکه گستره انتخاب، تصمیم گیری را به تعویق می اندازد و انتخاب کردن از بین تعداد زیادی گزینه صرف انرژی می خواهد، انرژی که می تواند برای عمل کردن صرف شود. به نظر می رسد رابطه بین خودکارامدی و عاملیت را یک متغیر دیگر همچون پایگاه هویت، تعهد، تعصب و چیزی شبیه به اینها میانجی کند. به عبارتی کسی که تعهد بیشتری دارد، اگر خودکارامدی و آزادی بیشتری داشته باشد، عاملیت بیشتری خواهد داشت اما کسی که تعهد کمتری دارد، اگر خودکارامدی و آزادی بیشتری داشته باشد لزوماً منجر به عاملیت بیشتر نمی شود. به نظر می رسد آزادی برای کسی که تعهد دارد عاملیت را تقویت و برای کسی که تعهد کمی دارد برعکس عمل می کند. اما یک مسئه دیگر اینکه آیا کسی که تعهدات مشخصی دارد (یعنی انتخاب های اصلی اش را انجام داده است) آیا آزادی (یا گستره انتخاب) دارد؟؟؟ سوال دیگر اینکه آیا همان انتخاب های اصلی هم بدون تعهد و محدودیت خاصی صورت گرفته اند یا اینکه تمام آزادی هایمان محدود به تعهداتی هستند. به نظر می رسد مفهوم عاملیت در رابطه با خودکارامدی و آزادی پارادوکسیکال است.

به این مثال توجه کنید:

تصور کنید محدودیت مالی و پوششی ندارید و برای خرید وارد یک فروشگاه بزرگ کفش می شوید. داخل فروشگاه آنقدر مدل های مختلف وجود دارد که نمی دانید کدامیک را انتخاب کنید. به سمت هر کدام که می روید دیگری به شما چشمک میزند. ممکن است ساعت ها وقت صرف کنید تا یک جفت کفش انتخاب کنید و بعد از انتخاب کردن تازه باید خودتان را راضی کنید و از فکر سایر کفش ها هم بیرون بیایید. در اینجا گستره انتخاب، توانایی مالی و عدم محدودیت پوشش (به عبارتی آزادی شما)، عاملیت شما را به تأخیر انداخته اند. حتی ممکن است نتوانید کفشی را انتخاب کنید و علاوه بر تأخیر در عاملیت شما، آزادیتان نیز زیر سوال برود. آزادی که نتوانید از آن استفاده کنید به چه درد می خورد؟

از طرفی می توانید خود را محدود به نحوه پوشش خاصی کرده و لذا خود به خود بسیاری از گزینه ها برای شما حذف شده و شما بهتر می توانید انتخاب کنید و عاملیتتان افزایش می یابد. اما در این مورد سوال این است که آیا شما انتخاب آزادانه ای داشته اید؟

به نظر می رسد هر چه ظرفیت عاملی و به عبارتی آزادی بالقوه انسان بیشتر باشد (که خود تحت تأثیر توانایی های فردی و احساس کارامدی است)، فرد در انتخاب کردن دچار مشکل خواهد شد و عاملیتش محدود می شود، مگر اینکه تعهدات مشخصی وجود داشته باشد. بسیاری از افراد برای دوری از دودلی ها و بی عملی و بی تصمیمی، آزادی ها را محدود کرده و برای خودشان حد و حصر تعیین می کنند (مثل کاری که ایدئولوژی های انجام می دهند). حتی انتخاب یک هدف، و یک تعهد هم به نحوی یعنی فکر نکردن به سایر اهداف ممکنه و یعنی محدودیت وضع کردن که باز هم مفهوم آزادی زیر سوال می رود.

بحث را می خواهم با یکی از عمده ترین آزادی هایی که هر فرد می تواند داشته باشد ادامه دهم.

هر کسی برای آینده خودش سناریوهایی را در سر می پروراند، اعم از انتخاب شغل، فعالیت اقتصادی و فرهنگی، انتخاب محل زندگی و ...... به عبارتی هر کسی اهدافی را برای آینده خودش متصور می شود. هر فرد این سناریوها را با توجه به خودکارامدی ادراک شده حال حاظرش در سر می پروراند. حال اگر کسی توانایی ها و مهارت های بالایی داشته باشد و خودکارامدی بالایی احساس کند، احتمالاً می تواند سناریوهای بیشتر و متنوع تری برای زندگی آینده اش ترسیم کند. مثلاً کسی که تحصیلات بالایی دارد، روابط اجتماعی قوی و توان مالی کافی دارد ممکن است به زندگی در کشورهای مختلف، تصدی مشاغل گوناگون، و ..... فکر کند اما یک روستایی که سواد و توانایی مالی کمی هم دارد احتمال کمتری دارد که به زندگی در سایر کشورها و یا تصدی مشاغل و پست های مختلف بیاندیشد. حال فردی را تصور کنید که خودکارامدی بالایی دارد و سناریو های مختلفی را برای آینده خودش تصور می کند اما نمی داند کدامیک را انتخاب کند. یعنی در انتخاب مسیر زندگیش دچار تردید و دو دلی است (نبود تعهدات مشخص). از طرفی در نظر هم داشته باشید که هر روز بر توانایی ها و احساس کارامدی این شخص افزوده شده و لذا اهدافی که پارسال برای خود انتخاب کرده ممکن است در حال حاظر برایش کوچک بوده و اقناع کننده نباشند. سوالم اینجاست که چه بر سر این فرد مدام در حال توسعه و رشد خواهد آمد اگر خودش را محدود به تعهداتی نکند؟ شاید جواب این باشد "نوک زدن به زندگی". احتمالاً تفکرات، تعهدات، احساسات و کلاً زندگی این افراد سطحی خواهد شد. به زندگی نوک می زنند، به شغلشان نوک می زنند، و....

اما اگر فرد خودش را محدود به تعهداتی کند چه می شود؟ فردی که هر روز بر توانایی های خودش می افزاید اگر خودش را بخواهد به تعهداتی که در گذشته داده (تعهداتی که بر اساس خودکارامدی گذشته اش داده) محدود کند به نحوی جلوی پیشرفت و تعالی خودش را می گیرد. کسی که در زمان دانشجویی آرزویش معلم شدن بوده حالا که معلم نمونه هم شده آیا باز هم باید به تعهد پیشین خودش وفادار بماند و به تجارب جدید و توسعه خودش فکر نکند؟ تا چه حدی هدفگذاری و تعهدات جدید می تواند فرد را تعالی بخشیده و از سطحی بودن نیز او را برهاند؟

داشتن سناریو های متنوع، از جهتی مثبت است و آن اینکه فرد را نسبت به موقعیت هایی که ممکن است در رسیدن به اهدافش او را کمک کند هوشیار تر می کند. مثلاً ممکن است برای کسی که سناریو موفقیّت در وزنه برداری را در سر می پروراند، موقعیت های زیادی برای موفقیّت در سیاست، تجارت و حتی سایر ورزش ها پیش بیاید ولی آنها را نادیده بگیرد. قهرمان مستر المپیا 2011 قبلاً یک بسکتبالیست بود. اگر او صرفاً به بسکتبال می اندیشید قهرمان مستر المپیا نمی شد و استعداد نهفته اش را کشف نمی کرد. این مثالی است وابسته به فیزیک فرد و می توان سایر مثال های دیگر را در حوزه های شناختی ارائه داد. لذا تنوع در سناریو احتمال پرورش و بروز استعدادهای متنوع فرد را نیز بیشتر می کند. با این همه به نظر میرسد داشتن سناریوهای مختلف برای زندگی، اگرچه قدرت انتخاب فرد را زیاد می کند و امکان استفاده از موقعیت های گوناگون را به فرد می دهد، اما ممکن است انرژی های انسان را تحلیل برده و فرد را دچار نوعی تشویش درونی در انتخاب نهایی و تصمیم گیری کند. و همچنین فرد را در ورطه سطحی شدن و نوک زدن به زندگی قرار دهد. دقیقاً مثل اینکه شما برنامه های زیادی را همزمان در حافظه موقت کامپیوترتان باز نگه دارید تا به ضرورت از آنها استفاده کنید، این کار سرعت پردازش شما را کاهش می دهد.

از طرفی تمرکز کردن بر یک سناریو احتمال عملی کردن آن را بالا می برد اما به نحوی محدود کردن آزادی است. فرد خودش را متعهد می کند که به یک سناریو ذهنی متعهد بماند و به سایر سناریو ها فکر نکند. به نحوی بستن ذهن نسبت به تجارب و اطلاعات جدید و متفاوت.

به نظر می رسد با طلوع آزادی نیاز به محدودیت هم سر بر می دارد و آزادی در چهارچوب تعهد معنا می یابد. از این نظر فرق جوامع مدرن و سنتی هم در این است که چه کسی این محدودیت را تعیین می کند. در گذشته سنتها و ایدئولوژیهای درونی شده این کار را می کردند، اما افراد امروزی که کمتر زیر بار این دستورات صادر شده از بیرون می روند، اگر بخواهند که منفعل نباشند و بر محیط اطرافشان تأثیر بگذارند باید دست بکار شوند و فلسفه زندگی خودشان را بنا کنند. کاری بس هزینه بر و دشوار.

 همچنین به نظر می رسد در کنار خودکارامدی، تعهد را نیز به عنوان هسته عاملیت باید ذکر کرد.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/٢٤

مجموعه ای از الگوهای رفتاری، شناختی و عاطفی متفاوت، پویا و گاهاً متعارضی که در راستا و یا در جدال با مجموعه گرایشات برخواسته از ساختار فیزیکی و تکاملی ام بوده و در هر لحظه بسته به اینکه شما چه کسی هستید و در چه موقعیتی از نظر اجتماعی، تاریخی و جغرافیایی قرار دارم بخشی از این الگوها برجسته تر می شود. با این تعریف طبیعتاً در نظر دیگران یکپارچه تر از آنم که خود می دانم.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/٢٠

برا بعضیا خانواده یه باد موافقه، یه پشت و پناه و یه جمعی واسه خوش بودن و شریک کردن خوشی ها و سختی ها. اما واسه بعضیای دیگه زنجیریه به پا، خاریه به چشم و باری به دوش.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/۱٢

گاهی وقت ها یک کتاب ندیده و نخوانده را صرفاً از روی اعتبار ناشرش میخرم و امیدوارم که چیز خوبی داخلش نوشته شده باشد.
کتاب "رهایی از زندان ذهن" هم از آن کتاب ها است. ناشرش انتشارات ارجمند و مترجمان زهرا اندوز، و حسن حمیدپور. البته مترجمان هم بی نام و نشان نیستند.
همچنین گاهی اوقات چند صفحه اول یک کتاب را می خوانم، ایده کلی را می گیرم و بعد کنارش می گذارم تا فرصتی دیگر کل کتاب را بخوانم. در این مدت هم آن ایده را خودم می پرورم تا موقع خواندن کتاب بتوانم نقدش کنم و در مقابل نویسنده چیزی در چنته داشته باشم، اگرچه همان چیزی هم که در چنته دارم جرقه اش توسط نویسنده همان کتاب زده شده باشد.
پست "جدی نگیرید" در بلاگ پیشین هم یکی از آن نوشته هایی بود که بعد از مطالعه چند صفحه اول این کتاب به رشته نگارش در آمد. البته در آنجا اسمی از کتاب نبردم که اخلاقاً باید این کار را می کردم. 
حالا بعد از مطالعه کامل کتاب می خواهم بخشی از آن را که بسیار به دلم نشست برایتان بنویسم (البته با کمی تغییرات).

تصور کنید روی پلی ایستاده اید. رودخانه ای بزرگ در زیر پل جاری است و قایق های شناور بر آب یکی یکی و آرام آرام از دور پیدا می شوند، نزدیک می آیند و از زیر پاهایتان می گذرند. یکی بزرگ، دیگری کوچک. یکی پر زرق و برق دیگری ساده و صمیمی. یکی پر سرو صدا و دیگری خاموش و بی صدا. یکی ژولیده و کثیف و دیگری ترو تمیز، یکی شادی بخش دیگری دلگیر، یکی ترس آور و دیگری آرامش بخش، یکی.... یکی ....
هر قایقی قدری توجه شما را به خودش جلب می کند و می رود. شما ایستاده اید و دارید این صحنه زیبا را تماشا می کنید، بدون اینکه هوس کنید از آن بالا داخل یکی از این قایق ها بپرید و یا بخواهید یکی از این قایق ها را غرق کنید.
خیلی از اوقات باید تنها نشست و گذار افکار و احساسات را در رودخانه ذهنمان تماشا کنیم بدون اینکه بخواهیم درگیر افکارمان شویم، آنها را جدی بگیریم و یا با آنها مبارزه کنیم.
اینکه چه فکری به ذهنمان بیاید، تقریباً از کنترل ما خارج است، اما اینکه چه فکری را جدی بگیریم می تواند در کنترل ما باشد.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/۱۱

بالاخره طاقت نیاوردم و به دوستم ایمیل زدم و پرسیدم چرا جواب ایمیل هایم را نمی دهد؟ آیا نگرانی پیش آمده؟ 4 باری بود که ایمیل زده بودم و سوالی داشتم که جوابی دریافت نمی کردم. رابطه ما بیشتر از طریق ایمیل انجام می گیرد.

نگران شده بودم و با خودم فکر می کردم مگر چه اتفاقی افتاده که جوابم را نمی دهد؟ راستش اگر شخصی بود که رابطه با ایشان برایم از اهمیت خاصی برخوردار نبود شاید قید سوال پرسیدن را می زدم و احتمالاً از او ناراحتی به دل می گرفتم.

با خودم می گفتم نکند اتفاقی برایشان پیش آمده و نمی توانند به اینترنت وصل شوند؟ اما اینطور نبود چون ایمیل هایی را از ایشان دریافت می کردم اما به سوال من پاسخ نمی دادند؟ کم کم داشتم ناراحت می شدم. برای اینکه از خودم محافظت کنم چه فکر هایی در مورد این دوست نکردم! و گاهاً افکاری برعلیه این دوست در سرم می پروراندم تا از غرور لطمه خورده ام محافظت کنم. اما تحمل و ادامه این وضعیت و نگه داشتن دلخوری از ایشان برایم سخت بود و بالاخره از ایشان پرسیدم که چرا جواب سوالات مرا نمی دهند؟

ایشان اظهار داشتند که ایمیل های مرا دریافت نکرده اند. با خودم گفتم مگر می شود من 4 بار ایمیل فرستاده ام چطور شما دریافت نکرده اید؟ در این بین هم شما چندین ایمیل فرستاده اید و من دریافت کرده ام در پاسخ به همان ها من سوالاتم را پرسیده ام چطور ممکن است شما دریافت نکرده باشید؟ علاوه بر اینکه احساس می کردم که از من دلخور شده با این پاسخش احساس کردم که دارد مرا دست می اندازد. کلی عصبانی شده بودم و نمی دانستم چکار باید بکنم. داشتم در مورد ایشان تصورم را عوض می کردم. تا اینکه امروز تصمیم گرفتم به روش علمی مسئله را حل کنم. یکی از ایمیل هایشان را باز کردم و مثل زمانی که سوالاتم را پرسیده بودم گزینه reply را زدم، همه چیز را چک می کردم که مبادا چیزی از نظرم پنهان بماند. اولین سوالم این بود که من از چه آدرسی ایمیل دریافت کرده ام و به چه آدرسی دارم آن را ارسال می کنم؟ هنگام reply کردن پرسیدن این سوال کمی احمقانه است نه؟ شاید باور نکنید در همان قدم اول متوجه شدم که وقتی از آدرس یاهو ایشان ایمیل دریافت می کنم در هنگام reply کردن، ایمیل من به آدرس جی میل ایشان فرستاده می شود؟! و این دوست عزیز ماهی یک بار هم جی میلشان را چک نمی کنند. البته صرفاً هنگام reply کردن ایمیل های ایشان این مشکل رخ می دهد. هنوز دقیقاً نمی دانم چرا این مشکل روی می دهد اما نزدیک بود که یک را بطه دوستانه را مکدر کند.

داشتم با خودم فکر می کردم اگر متوجه این مشکل نمی شدم چه بر سر رابطه دوستانه مان می آمد؟ من در اثر ناراحتی که به دل داشتم، احتمالاً روش سردی را در برخورد با ایشان در پیش می گرفتم و ایشان هم متقابلاً رفتار مورد انتظار مرا از خود بروز می دادند، چون من انتظار بروز چنین رفتاری را داشتم و با رفتار سردم زمینه بروز چنین رفتاری را فراهم می کردم.

تازه این شخص برایم از اهمیت خاصی برخوردار بوده که بعد از 4 بار ایمیل فرستادن بازهم از ایشان علت جواب ندادن را جویا شده ام و به دنبال حل آن بودم. وای به حال روابطی که خیلی برایش هزینه نمی کنیم. چه سو تفاهماتی که پیش نمی آید! اگر این رابطه برایم خیلی اهمیت نداشت به احتمال زیاد دلگیر می شدم و هیچگاه هم متوجه این مشکل نمی شدم.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/۱۱

به نظرم نیاز به داشتن مسکن، صرفاً یک نیاز فیزیکی نیست. داشتن خونه ای که حس کنی مال خودته و در اون احساس کنترل و مدیریت به آدم دست بده، خیلی فرق داره با زندگی کردن در خونه ای که مال خودت نیست و مدیریت اون رو بر عهده نداری. چنین خونه ای بیشتر نقش یه سرپناه رو داره و آدم رو از سرما و گرما و گزند حشرات و حیوانات حفظ می کنه. بخشی از نیاز به مسکن برمی گرده به نیاز به احساس امنیت و کنترل محیط.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/۱۱

چند روز پیش فردی نظر مرا در مورد کسی که برای ازدواج انتخاب کرده بود و کلاً در مورد ازدواج جویا شد، انتخابی که کرده بود انگیزه ای شد تا این مطلب را بنویسم.

چرا در رابطه بین دو جنس برای رسیدن به برخی ها انگیزه داریم و برای برخی نه؟

نظریه انتظار * ارزش می گوید که فرد برای انجام دادن کاری بر انگیخته می شود که انتظار موفقیت در آن کار را دارد و موفق شدن در آن کار برایش ارزشمند است. اگر پسری فکر کند که به دست آوردن دل دختری بسیار کار دشواری است و از عهده او بر نمی آید، یا فکر کند که تفاوت های فرهنگی و اجتماعی زیادی با هم دارند و ممکن است که جواب رد به او بدهند، و یا اینکه فکر کند که نمی تواند زندگی مناسبی با دختر مورد نظر داشته باشد، در این حالت انتظار کارامدی وی در حد پایینی است و رسیدن و زندگی کردن با فرد مورد نظرش را بسیار چالش برانگیز می بیند و لذا برای جلو رفتن و ادامه زندگی با فرد مورد نظر برانگیخته نمی شود. البته باید در نظر داشت که میزان چالش احساس شده برای رسیدن به یک شخص و ادامه زندگی با وی، با انگیزش رابطه منحنی دارد. یعنی یک زندگی و یک عشق چالش برانگیز تا سطحی انگیزش را افزایش می دهد اما از یک سطح که چالش بیشتر شود انگیزش کاهش می یابد.

همچنین اگر پسر انتظار کارامدی بالایی داشته باشد اما فکر کند که به دست آوردن دل فلان دختر ارزشی ندارد و یا در تصورش زندگی با فلان شخص را خیلی ارزشمند ترسیم نکند و به طور کلی رسیدن به شخص خاصی و زندگی کردن با او برایش چندان ارزشمند نباشد، در این صورت باز هم برای اقدام کردن انگیزه ای ندارد. اینکه رسیدن به یک شخص چقدر ارزش دارد تحت تأثیر سیستم ارزشگذاری فرد است.

و اما عشق

عشق در این بین چکار می کند؟ عشق در برخی موارد آنچنان خودکارامدی کاذبی به فرد می دهد که اصطلاحاً می گویند "تنش داغه". برای همین است که شاعر می فرمایند "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها".

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/٧

به نظرم ترس از تایید نشدن یکی از اساسی ترین ترس های بشر باشد. منظورم یک نوع ترس فراگیر تر و خفیف تر از ترس های مرض گونه اجتماعی است.

در این نوشتار به دنبال این هستم که در حد توانم به این سوالات پاسخ بدهم.

چرا از تأیید نشدن می ترسیم؟ به دنبال تأیید چه کسانی هستیم؟ سن فرد تأیید کننده، پایگاه اجتماعی یا اقتصادیش چه نقشی در اهمیت تأییدش دارد؟ خود پنداره ی ما و میزان شباهتی که با دیگری احساس می کنیم چه نقشی در اهمیت تأیید دیگران دارد؟ چطور این ترس در ما شکل می گیرد؟ چه عاملی می تواند باعث شود فردی از تأیید نشدن توسط دیگران نترسد و یا علیرغم ترسش به راه خود ادامه دهد؟

قبل از هر توضیحی به نظرم رسید برای این مسئله مدلی طراحی کنم.

W= (X+1) Y

W مساوی است با میزان ترس از تأیید نشدن

X  مساوی است با میزان شباهت ادراک شده با دیگری

Y مساوی است با عواقب آسیب زای تأیید نشدن توسط دیگری

همانطور که در فرمول مشخص است، عواقب آسیب زای تأیید نشدن مؤلفه ی اصلی تری است و در صورتی که ارزش صفر بگیرد، میزان w نیز صفر خواهد شد. عواقب آسیب زای تأیید نشدن توسط دیگری می تواند تحت تأثیر میزان قدرت (جسمانی، پایگاه اجتماعی و اقتصادی و...) دیگری و میزان ارزشی که فرد برای دیگری در نظر دارد باشد.

پس :

چرا از تأیید نشدن می ترسیم؟ چون احتمالاً عواقب آسیب زایی برای ما دارد و یا باور داریم که اینچنین خواهد بود.

به دنبال تأیید چه کسانی هستیم؟ کسانی که عدم تأییدشان قدرت آسیب زایی بیشتری دارد.

سن فرد تایید کننده، پایگاه اجتماعی یا اقتصادیش چه نقشی در اهمیت تأییدش دارد؟ به طور غیر مستقیم بر میزان ارزشمندی فرد و توان آسیب زایی او تأثیر داشته و لذا به همان میزان هم تأیید کردنش اهمیت می یابد.

خود پنداره ی ما و میزان شباهتی که با دیگری احساس می کنیم چه نقشی در اهمیت تأیید دیگران دارد؟ پاسخ این سوال همراه پاسخ سوال بعدی خواهم داد.

اما چطور این ترس در ما شکل می گیرد؟

به نظرم ترس از تأیید نشدن تا حدودی از عواقب اجتماعی شدن باشد، سیستم های تربیتی ما معمولاً از شیوه های مختلف طرد کردن (اعم از بی توجهی تا تنبیه) برای اجتماعی کردن کودکان استفاده می کنند. همچنین اصولاً تربیت کردن همراه با تأیید نکردن برخی کارها است و گرفتن تأیید، امری مطلوب، خوشایند و مهم است و برعکس تأیید نشدن نامطلوب و آزار دهنده است. لذا مورد تربیت مستقیم یا غیر مستقیم می آموزد که به دنبال تأیید برود. به نظر میرسد مسئله گرفتن تأیید گسترده تر از آنچه که کلبرگ با نام اخلاق پسر خوب دختر خوب بیان می کند باشد. می توان گفت گرفتن تأیید عامل مهمی در بقای بسیاری از گروه ها و اجتماعات و به طور کلی زندگی گروهی باشد. همچنین به نظر میرسد برخی از تأیید گرفتن ها پاسخی باشد به یک نیاز هویتی. به ویژه زمانی که شباهت با فرد تأیید کننده بسیار است. به نظر میرسد "من" بدون در نظر گرفتن دیگری و در خلاء تعریف نمی شود. انسان خود را در رابطه با دیگری تعریف می کند و هنگامی که دیگرانِ مشابه فرد را تأیید نکنند، این امر تهدیدی خواهد بود برای خودپنداره و هویت فرد.

چه عاملی می تواند باعث شود فردی از تأیید نشدن توسط دیگران نترسد؟ یا علیرغم ترس به راه خودش ادامه دهد؟

شاید جواب یک کلمه باشد: باور. باورها رفتارهای ما را شکل می دهند و بر عواطف و احساساتمان تاثیر می گذارند. آن زندانی که می داند اگر تأیید بازجو را به دست نیاورد چه بلایی به سرش خواهد آمد اما باز هم بر باور خود پافشاری می کند و تا دم مرگ هم به راه خودش ادامه می دهد، نمونه ای از کسی است که باورش بر ترس از تایید نشدن غلبه کرده است.

البته به نظرم جنون راهکاری می آید برای گذار از این ترس که برخی آگاهانه آن را انتخاب کرده اند تا بتوانند بدون ترس از تأیید نشدن حقایقی که در نظرشان می آید را بیان کنند.

انسان به مقداری جنون هم نیاز دارد، وگرنه به پاره‌کردن بندهایش برای کسب آزادی خطر نمی‌کند (نیکوس کازانتزاکیس).