روان شناسانه
نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٦/٢٠

دقیقاً نمی‌دانم اینکه 28 سالگی را پشت سر نهاده‌ام یعنی چه؟ آیا بدان معنا است که طبق گاه‌شماری شمسی 28 بار دور خورشید چرخیده‌ام و شاید 28 بار دیگر هم بچرخم؟ طبق همین تقویم شمسی اگر در مریخ بودم احتمالاً 15 سالم بود. اصلاً چرا سن را می‌شمارند؟ چه چیزی در پس این شمارش هست؟

معمولاً برای اینکه بدانم چند سالم است باید شروع به شمارش کنم و گاهی اوقات که این کار را می‌کنم به قول صادق به یاد بازار چارپایان می‌افتم. آنقدر در این کار ناشی‌ و بی‌انگیزه‌ام که تا چند لحظه پیش فکر می‌کردم 27 سالگی را پشت سر نهاده‌ام و اگر برای آخرین بار دقیق‌تر نمی‌شمردم متوجه نبودم که 28 را هم پشت سر نهاده ام! حتی قبل از شمردن فکر می‌کردم 25 یا 26 سالم باشد. ای کاش اصلاً نمی‌شمردم.

چرا می‌شماریم؟ به نظر می‌رسد سنمان را حساب می‌کنیم که دیگران و خودمان بدانیم توان فکری و جسمی‌مان در چه حدی است، چه انتظاراتی از ما می‌رود و چقدر تکالیف مختص سن‌مان را برآورده کرده‌ایم. سنمان را حساب می‌کنیم که بدانیم حدوداً چقدر دیگر امید به زنده بودن داریم و در کجای پیوستار طبیعی زندگیمان قرار گرفته‌ایم. سنمان را حساب می‌کنیم که بدانیم از چه کسانی بزرگ‌تر و از چه کسانی کوچک‌تریم و هم‌سن چه کسانی هستیم و احتمالاً با هر کدام هم رفتار متفاوتی از خود نشان دهیم.

از دریچه زمان بیرونیِ گذرانِ بر ماده، شمارش سن یعنی همین وگرنه آنچه من از گذر زمان بر خودم، توانایی و ضعفم، تکالیفی که برخود واجب کرده‌ام، روابطم با دیگران، و ... احساس می‌کنم، چیز دیگری است.

نمی‌دانم اتمام 28 سالگی یعنی چه. حتی نمی‌دانم نسبت به این موضوع چه حسی باید داشته باشم. تنها احساس خوشی از تبریک‌های صمیمانه به جا خواهد ماند و بهانه‌ای که دمی در مورد کلیّت زندگیم بیاندیشم.

این روزها چقدر این رباعی خیام به دلم می‌نشیند

 

مگذار که غصه در کنارت گیرد

و اندوه مجال روزگارت گیرد

مگذار کتاب و لب یار و لب کشت

زان پیش که خاک در کنارت گیرد

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٦/۱۱

سال تحصیلی گذشته برای اولین بار آزمون سلامت روانی از تمامی دانش‌آموزان سال اول دبیرستان به عمل آمد که به حق یکی از حلقه‌های گمشده‌ی نظام آموزشی ماست. حرکتی امید بخش که می‌تواند راه‌گشای برنامه‌ریزی‌های آموزشی و درسی باشد.

یکی از مقولاتی که در آزمون سلامت روانی وجود داشت، سنجش سبک حل مسئله دانش‌آموزان بود. با نگاه گذرایی که به نتایج آزمون دانش‌آموزان چند مدرسه در شهر کرمانشاه انداختم، به جرأت می‌توانم بگویم که بیش از 50 درصد افراد سبک حل مسئله اجتنابی داشتند! یعنی اینطور افراد در روبرو شدن با مسائل زندگی به جای حل کردنشان، صورت مسئله را پاک می‌کنند و کلاً از روبرو شدن با مسئله اجتناب می‌کنند.

یک لحظه به ذهنم خطور کرد که شاید پدیده مهاجرت بسیاری از ایرانی‌ها به خارج از کشور ناشی از همین سبک حل مسئله اجتنابی باشد. فردی که نمی‌تواند با مسائل کشورش روبرو شود و برای حلشان دست به کار شود و استقامت به خرج دهد، صورت مسئله را پاک کرده و به طور کلی رخت رحیل می‌بندد تا از دست این همه مشکل که باید باید با آنها روبرو شده و شاید هم حلشان کند، رهایی یابد. جالب است که پای اکثر اینگونه افراد به خارج از ایران نرسیده دلشان برای کشورشان تنگ می‌شود و ندای ایران ایران سر می‌دهند. به نظرم تحقیق جالبی باشد که سبک حل مسئله مهاجران ایرانی را در کشورهای مختلف سنجید.

 

............................

پ.ن: قهر کردن یا بُغ کردن یکی از نمونه‌های بارز سبک حل مسئله اجتنابی است که در سنین نوجوانی و حتی بزرگسالی و در فرهنگ ما بسیار رایج است.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٦/٥

برای شناخت یک شخص، یک فرهنگ، یک ملت و یا به طور کلی یک پدیده باید با آن زیست، با آن فکر کرد، با آن نشست و برخواست داشت، دردهایش را حس کرد، خوشی‌هایش را لمس کرد، با خواسته‌ها و آرزوهایش شریک شد، با چشم او دید، با گوش او شنید، با او ترسید، با او گریست و با او خندید و تا حد یکی شدن در آن غرق شد از درون دست به بررسی زد.  در چنین بررسی‌هایی مرز بین ابژه و سوژه بسیار کم‌رنگ می‌شود. شناخت در اینگونه موارد همچون شناخت ویژگی‌های فیزیکی یک شی یا یک شخص نیست که با پرسیدن چند سوال یا با سنجش از طریق ابزارهای دقیق پاسخ مشخص شود، بلکه باید از درون و با گفتمان همان پدیده آن را مورد مشاهده قرار داد در غیر این صورت تنها پدیده‌ها را همسو با قالب ذهنی خودمان تحریف می‌کنیم.

با توجه به این گفته‌ها برای فهم مذهب باید مذهبی بودن و در جو مذهب زیستن را تجربه کرد و شاید هم باید مذهبی بود، برای فهم صحیح‌تر بزه‌کاری باید رفت در ندامتگاه‌ها با مجرمان مدت‌ها زیست و خود را در موقعیت آنان قرار داد. برای فهم بهتر فقر، فحشا، نابسامانی‌های اجتماعی و .... باید رفت و با مردمان مختلف از نزدیک روبرو شد به درون افراد رسوخ کرد، از دورن آنها را دید و درک کرد. نمی‌توان خود را از جامعه ایزوله کرد و سپس آنرا شناخت. نمی‌توان زندگی تک بعدی و محدودی داشت و دست به بررسی رفتارهای اجتماعی و فرهنگی افراد زد. برای فهم یک فرهنگ باید در آن فرهنگ ادغام شد و برای فهم زندگی باید زندگی کرد آن هم به صورت همه جانبه.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٦/٥

یکی از عادات بد برخی والدین اینه که مدام از بچه‌ها سوالاتی رو میپرسن که گاهاً جواب سوال اظهر من الشمسه. مثلاً مادر به پسرش مجید میگه که بره از سر کوچه نون بگیره. دم در پدر مجید رو میبینه و ازش میپرسه کجا میری؟ اونم جواب میده که میرم نون بگیرم. بعد از چند دقیقه که مجید با نون به خونه برمیگرده بازم پدرش ازش میپرسه کجا بودی پسرم؟ اینجاس که کفر مجید احتمالاً در میاد.عصبانیدر برخی موارد سوالات اینقدر زیاده که بیشتر به بازجویی شبیهه تا مکالمه. یکی هی میپرسه و دیگری هم هی جواب میده و یا ممکنه دیگری میل چندانی به جواب دادن نداشته باشه. این نوع مکالمات کوتاه بوده و با بی میلی شروع و تموم میشه و پرسیدن سوال نوعی وسیله هستش که طرف رو مجبور کنه به حرف زدن و حالت والدانه طرف پرسشگر هم حفظ بشه. البته این نوع مکالمه ممکنه در بین زوجین و یا هر دو فرد دیگه‌ای صورت بگیره اما بیشتر در بین افراد خانواده جریان داره.

به نظر میرسه سوالاتی که در این نوع مکالمات پرسیده میشه هدفشون گرفتن اطلاعات نیستش بلکه نوعی بهانه برای شروع و ادامه مکالمه و نزدیک شدن به طرفه مقابله. اما رابطه چه ویژگی داره که این نوع مکالمات در اون بروز میکنه؟ همونطور که اشاره کردم به نظر میرسه این نوع مکالمه مختص روابطیه که در اون حداقل یکی خودشو در موقعیت والدی قرار میده. این فرد نمیتونه به راحتی با دیگری ارتباط برقرار کنه و نیازاشو بگه و وقتی طرف مقابلش میل به برقراری ارتباط نشون نمیده و از طرفی هم فرد بازجو (یا همان پرسش‌گر) میل به برقراری ارتباط داره، این میل خودشو در قالبی والدانه نشون میده و هی از طرفشون سوال میپرسن و به قول خودشونم طرفشونو دوس دارن که این سوالات رو میپرسن. البته ممکنه طرف پرسشگر نقش یه بچه نق نقو رو بازی کنه و میل به برقراری رابطه رو با نق زدن و ایراد گرفتن و پرسش کردن‌های طلبکارانه نشون بده.