روان شناسانه
نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٤/٤/۱٤

برخی آدمها در برخورد با دشواری های زندگی ترجیح می دهند صورت مسئله را پاک کنند لذا یک پاک کن دستشان می گیرند و موقعیت های مسئله ساز را از زندگی شان حذف می کنند. مثل رابطه با آدم هایی که احساس می کند از او در مسائلی بالاترند، رابطه با آدم هایی که با او متفاوتند، رابطه با آدم هایی که نا آشنا هستند و کلاً رابطه با تمامی انسان ها را محدود می کنند. چرا که هر رابطه ای خواه ناخواه چالش هایی به همراه دارد. چنین آدم هایی اگر مریض شوند ترجیح می دهند خود درمانی کنند تا اینکه به دکتر بروند. نه اینکه پولش را ندارند، بلکه از برخورد های اجتماعی اجتناب می کنند. چنین آدمی مثلاً اگر سوال حقوقی به ذهنش برسد به جای اینکه به دوست و یا همکلاسی قدیمی که حقوقدان است زنگ بزند و از او بپرسد ترجیح می دهد در اینترنت و کتاب جواب سوالش را جستجو کند. چنین آدمی خیلی از جمع های فامیلی و دوستان لذت نمی برد چنین آدمی یک عمر پشت در زندگی می ماند و به همه چیز نه می گوید. این را که می نویسم یاد فیلم yes man افتادم. اگرچه سبک حل مسئله چیزی نیست که به سادگی بشود آن را تغییر داد آنطور که در این فیلم بدان پرداخته شده، اما با تغییر محیط یک فرد می توان زمینه را برای این تغییر فراهم کرد. افراد با سبک اجتنابی زود قهر می کنند کلاً با همه چیز و همه کس قهر هستند. این افراد از روبرو شدن با هیجان های شدید، روبرو شدن با موقعیت های ریسکی و موقعیت های تنش زا دوری می کند. دیواری به دو خود می کشد و با دنیای اطرافش قطع رابطه می کند. چنین افرادی ممکن است مدام در حال تعویض شغل، رشته تحصیلی و یا تعویض محل زندگی شان باشند چرا که نمی خواهند مسائل موجود در هر یک از موقعیت ها را حل کنند. فرد اگر در کارش پیشرفت نمی کند سعی در استعفا دادن و یا تعویض شغل دارد و یا دست به کاری جدید نمی زند مبادا مسئله ای پیش بیاید و با همان مشکلات کاری پیشین سعی می کند بسازد.

ویژگی مشترک افرادی که در بند پیشین بدانها اشاره کردیم اجتناب از روبرو شدن با مسئله و یا حل مسئله است. این افراد بیشتر به فکر راه فرار از مسئله هستند تا راه حل مسئله. این افراد راه حل مناسبی برای مسائلی که قابل حل هستند پیدا نمی کنند و با اجتناب کردن به پیشرفت و تعالی خود صدمه می زنند. البته ناگفته نماند که اجتناب از حل مسئله زمانی مسئله ساز است که به رشد و تعالی فرد صدمه وارد کند.

اینها را که می نویسم به یاد یکی از دانش آموزانم در پایه سوم ابتدایی در سال تحصیلی 88-89 افتادم. دختری بسیار باهوش اما کم کار. او تنها دانش آموز پایه سوم آن مدرسه بود. مدرسه ای روستایی در منطقه ماهیدشت. روزی به او سپردم که برای فردا صفحه 42 کتاب ریاضی را از او می پرسم. البته الان دقیقا یادم نیست کدام صفحه بود اما فرض کنیم 42 بود. فردایش که به مدرسه آمد در زنگ ریاضی از او خواستم که کتابش را بیاورد تا از او بپرسم. کتاب را که ورق زدم تا صفحه 42 را پیدا کنم. هرچه گشتم نبود!؟ داشن آموز صفحه 42 را از بیخ و بن کنده بود و تازه ادعا می کرد که برادر 2-3 ساله اش این کار را کرده! تازه این پایان ماجرا نیست. این دانش آموز در درس قرآن هم ضعیف بود. وقتی به عنوان تکلیف عید از او خواستم که سوره ای را کار کند تا روخوانیش بهتر شود. بعد از تعطیلات عید که آمده بود ادعا میکرد که کتابش در خانه یکی از اقوام در شهری دیگر جا مانده. که بعداً متوجه شدم عمداً کتابش را برده و در آنجا جا گذاشته. بدین طریق کلاً از شر تکالیفی که من به او داده بودم رها شده بود. این نمونه بارزی از سبک حل مسئله اجتنابی است.

حالا سوال اینجاست که افراد چرا از سبک اجتنابی استفاده میکنند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید قدری پیرامون عدم امنیت روانی صحبت کنم. عدم امنیت روانی ریشه در ترس دارد و در رابطه با دیگران معنا می یابد. ترس از اینکه من پذیرفته نشوم، موفق نشوم، ضعیف جلوه کنم، زیر دست شوم، مسخره شوم، دوست داشته نشوم، موقعیتم به خطر بیوفتد، تنها شوم، شکست بخورم، مبادا نتوانم زندگیم را کنترل کنم، مبادا با قوی تر از خودم مقایسه شوم و کم بیاورم، مبادا شرمنده زن و بچه شوم، مبادا ضعف هایم نمایان شوند و...... تمام این احتمالات برای همگی وجود دارند اما برای کسی که احساس امنیت روانی نمی کند هر کدام از اینها بار احساسی شدیدی دارد. هر کدام از این موارد می تواند فاجعه ای باشد که جریانی از گفتگوهای درونی مخربی را به دنبال داشته باشد. کسی که احساس امنیت نمیکند تجاربی در روابط با دیگران داشته که به او یاد داده اند اگر آنطور که آرمانها از او انتظار دارند نباشد عواقب بدی در انتظارش خواهد بود (همانند داشتن یک والد سرزنش گر که با مقایسه هایش مدام فرد را سرزنش کرده). اگر کسی از چنین فردی انتقادی کند آن را یک فاجعه درک میکند، اگر ایرادی در خودش ببیند آنرا غیر قابل تحمل میداند، اگر کسی به او متلکی بگوید مدت ها تعادل روانیش را از دست میدهد. به عبارتی ساده تر بگویم، آدمی که احساس امنیت روانی نمیکند همانند بنای سستی است که هر لحظه و با هر محرک کوچکی دستخوش تلاطم میشود، عزت نفسش افت کرده و شروع می کند به سرزنش خود و دیگری لذا فردی بی اعتماد و بدبین نسبت به دیگران خواهد شد.

کسی که احساس امنیت نمی کند نوعی ترس از موقعیت های مبهم، جدید و مسئله ساز در وجودش رخنه کرده که قدری بیشتر از بقیه آدم هاست به طوری که عزت نفسش را خدشه دار و در بسیاری از مواقع دست و پاچلفتی جلوه کرده و مدام نگران قضاوت دیگران در مورد خودش است. همچنین این فرد صحبت های دیگران را در راستای حمله به خودش درک میکند. اگر کسی بدون غرضی صحبتی میکند این فرد فورا احساس خطر می کند. حالت چنین فردی به کسی میماند که تصور میکند لباسی به تن ندارد و هر نگاه دیگران را منفی قلمداد می کند. دنیا در ذهن او ناامن است.

مثلا فردی که احساس امنیت نمیکند و به تبع آن بدبین و بی اعتماد است ممکن است اینگونه بیاندیشد، بهتر ایست به فلان کس رو ندهم مبادا رویش باز شود، یا گربه را باید دم حجله کشت، یا سلام گرگ بی طمع نیست، و ... همه این طرز فکر ها نشان دهنده ترس از آینده ای مبهم دارد و وقتی از فرد در مورد آن آینده مبهم میپرسی چیزی برای گفتن ندارد. واقعا نمیداند که چرا و از چه چیزی میترسد و اگر هم بداند دلایل قانع کننده ای برای رفتارش ندارد. شاید بشود گفت این طرز فکر ها ترکیبی از عدم امنیت روانی و سبک اجتنابی است.

در دو بند پیشین دیدیم فردی که احساس امنیت روانی ندارد چقدر شکننده و آسیب پذیر است فلذا قدری طبیعی به نظر میرسد که فرد از روبرو شدن با مسائل اجتماب کند تا مبادا بشکند و آسیب ببیند. البته افرادی که احساس امنیت روانی نمی کنند صرفا از سبک اجتنابی استفاده نمیکنند گاهی هم از سبک مهر طلبی و سلطه جویی نیز بهره میبرند. در فاز سلطه جویی سعی دارند کامل باشند و یک کمال گرا می شوند تا مبادا کسی فرصت سرزنش کردنشان را بیابد و در فاز مهرطلبی آدمی می شوند که با همه موافق است، سعی در راضی نگه داشتن همه دارد، می ترسد از اینکه مبادا کسی را برنجاند، و جرأت ابراز وجود ندارد.

به نظرم هر دوی این مسائل (سبک اجتنابی و عدم امنیت روانی) در عزت نفس و اعتماد به نفس پایین ریشه دارد. کسی که خودش را با هر شرایطی که دارد محترم بدارد و قبول داشته باشد و به توانایی های خود ایمان داشته باشد، احساس امنیت روانی بیشتری خواهد کرد و از شیوه های حل مسئله مناسبی استفاده خواهد کرد. کسی که خودش را به عنوان یک انسانی با تمام ضعفها و قوت های انسانی قبول دارد، و باور کرده که انسان همیشه در خطا است و هیچگاه کامل نمی شود، و انسان می تواند یاد بگیرد و به سمت کمال حرکت کند، و انسان اراده آزاد دارد و مختار است، و تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت، و احترام امامزاده به متولی آن است و بهتر است بالاترین احترام ها را به خودمان به افکار و عقایدمان، اهدافمان، تصمیماتمان، خواسته هایمان، نیازهایمان، آرامش و رفاهمان بگذاریم، چنین فردی سرشار از احساس امنیت و با اعتماد به نفس به مقابله با مشکلات خواهد رفت. نتیجه یک احترام عمیق و اصیل به خود، داشتن حس امنیت و رویارویی با مشکلات زندگی به طور موثر است.

احترام عمیقی که نویسنده این متن برای خودش قائل بوده برایم جالب است اگرچه سبک حل مسئله اش قابل بحث است.

وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل می گیرید، در حقیقت برده او می شوید،
او افکار شما را تحت کنترل خود می گیرد،
اشتهای شما را از بین می برد،
آرامش ذهن و نیات خوب شما را می رباید و لذت کار کردن را از شما می گیرد،
اعتقادات شما را از بین می برد و مانع از استجابت دعاهای شما می گردد،
او آزادی فکر را از شما می گیرد و هر کجا که می روید برایتان مزاحمت ایجاد می کند،
هیچ راهی برای فرار از او ندارید،
تا زمانی که بیدارید او با شما هست و وقتی که خوابیده اید، وارد رویاهای شما می شود،
وقتی مشغول رانندگی هستید یا وقتی در محل کار خود هستید او کنار شماست،
هرگز نمی توانید احساس شادی و راحتی کنید،
اوحتی بر روی تُنِ صدای شما نیز تاثیر می گذارد،
او مجبورتان می کند تا به خاطر سوء هاضمه، سَردَرد و یا بی حالی، دارو مصرف کنید،
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از شما می دزدد.
مراقب خود باشید. هر کس شما را می آزارد او را ببخشید. نه به دلیل این که او مستحق بخشش است، به دلیل این که شما سزاوار و مستحق آرامشید.