روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩۱/۱/۱۳

از وقتی که روی دیدگاه شناختی اجتماعی متمرکز شده ام (بویژه نظریه باندورا) چیز هایی از محیط در نظرم برجسته شده اند که قبلاً اینچنین برجسته نبودند و یا اصلاً به این مسائل توجهی نداشتم. میخواهم در مورد دایره توجه بگویم. اگر ارگانیسم را یک واحد پردازنده اطلاعات در نظر بگیریم، لذا خروجی ها را صرفاً با کنترل ورودی ها میتوان از پیش کنترل کرد. البته کاملاً هم نمیتوان تعیین کرد که خروجی ها چیست، اما میتوان تا حدود زیادی مسیر و محدوده خروجی ها و محتوای مورد پردازش را تعیین کرد. امروز میخواهم صرفاً بر روی اطلاعات ورودی کلامی تمرکز کنم و از اطلاعاتی که غیر کلامی هستند و توسط موقعیت انتقال داده میشوند (مثلاً وقتی وارد مجلس عزاداری میشوید، موقعیت به گونه ای است که شما  وادار میشوید مجموعه رفتاری خاصی را برگزینید، و چنین موقعیت های مختلفی که در طی روز و در این فرهنگ برای انسان ها رخ میدهد) را به دلیل اینکه کمی پیچیده تر و انتزاعی تر است به بعد موکول میکنم.

به این مثال ها دقت کنید تا ببینیم چگونه اطلاعات کلامی موجود در محیط، توجه افراد را جهت میدهد و در اثر این جهت گیری توجه، چگونه شرایط زندگی و آینده فرد شکل داده میشود.

مثال 1: مادری کنار فرزند خود نشسته و با التماس خاصی از خداوند میخواهد که فرزندش را در امتحانی که در پیش دارد یاری کند. بسته به اینکه فرزند این مادر چه دیدگاهی در مورد این امتحان دارد و اینکه جایگاه مادر در نظرش چیست، و دیدگاه شخص نسبت به توانایی های خودش، عواقب این حرف مادر میتواند مختلف باشد. بدترین عواقب مربوط به زمانی است که مادر در نظر فرزند، انسانی مدبر، آگاه و خلاصه جایگاه والایی داشته باشد (منظور احترام گذاشتن و این حرف ها نیست، بلکه منظور میزان حجت بودن حرف مادر برای فرزند است که معمولاً در سنین پایین تر بیشتر روی میدهد). در ظاهر، این حرف اثر مثبتی دارد (اثر حمایت اجتماعی)، اما میتواند اثرات مخرب و پنهانی هم داشته باشد که در اینجا ما به این اثرات احتمالی و مخرب تأکیید داریم.

اگر قدری به عمق این سخن برویم چه می یابیم؟ این حرف چه پیام های پنهان و آشکاری به کودک انتقال میدهد؟ مادر با این حرفش، قبولی در امتحان را در نظر فرزندش بزرگ جلوه میدهد (چون احتمالاً در نظر خودش بزرگ است) و برای قبول شدن در این امتحان هم از قدرتی فراتر از قدرت کودک استمداد میطلبد، یعنی به طور غیر مستقیم به کودک میگوید که تو به تنهایی از پس این امتحان بر نمی آیی. فرضی پارانویایی به نظر میرسد، نه؟ ادامه مثالها را مورد توجه قرار دهید.

مثال 2: چند روز پیش به مناسبت روز جهانی زن، یکی از شبکه های ماهواره ای برنامه ای پیرامون خواننده زن ایرانی (سیما بینا) ترتیب داده بود. احتمالاً هدف این برنامه معرفی بیشتر یک زن موفق در عرصه موسیقی بوده و از این طریق توجه بینندگان را به خواسته ها و خصیصه ها و توانایی های زنان جلب کند. در خلال برنامه، این خواننده به میان روستاییان می رفت و ترانه های محلی را از زبان ایشان میشنید و گاهاً خودش هم با روستاییان هم آواز میشد تا از این طریق بتواند اصالت بیشتری به ترانه های خودش ببخشد و بیشتر با فرهنگ فولکلر آشنا شود. اما آنچه که این برنامه قصد پرداختن به آن را نداشت (به خاطر اینکه هدفش چیز دیگری بود: معرفی یک شخص، یک زن موفق نه احتمالاً پرداختن به زن به عنوان یک موجود و یک انسان)، وضعیت زنان در فرهنگ عامه مردم بود. در جلساتی که این خانم خواننده با مردم روستایی داشت (البته تا آنجا که من دیدم)، این خواننده در کنار مردان روستایی و در خانه هایشان می نشست و با آنها خیلی راحت مراوده داشت، اما شما نشانی از زنان این مردان نمیدیدید، گویی در آن خانه ها فقط مرد وجود داشت. خب این برنامه توجه من بیننده را به یک خواننده، به یک زن جلب میکند و از طرفی هم توجهم را از وضعیت زنان در فرهنگ عامه منحرف میکند، بدون اینکه حتی قصد سازنده چنین برنامه ای این باشد. این برنامه (احتمالاً ناخواسته) به زنان منکوب شده روستایی که حتی حق نسشتن در کنار مردانشان و دیده شدن توسط دیگران را ندارند، تا حدودی بی توجهی کرده بود (یک پیام ناخود آگاه به ذهن بیننده). البته همانطور که گفتم من تا آخر این برنامه را ندیدیم و این احتمال هست که این خواننده با زنان هم جلساتی داشته اما من ندیده ام، اگرچه با این وجود هم این مسئله که زنان در جلسات مردان با این خانم خواننده حظور نداشتند، و دلایل این عدم حظور خللی وارد نمیکند.

مثال 3: فردی ترفیع شغلی میگیرد، و یا به یک موفقیت تحصیلی و اقتصادی دست پیدا میکند، وقتی این موفقیت توسط دیگران خیلی بزگ جلوه داده شود و دیگران فرد را خیلی ستایش کنند (معمولاً افراد بر حسب ذهنیت خودشان اینکار را میکنند، مثلاً کسی که قبولی در کنکور برایش آرزو بوده و کار بسیار بزرگ است، اگر دوستش این موفقیت را کسب کند خیلی او را ستایش خواهد کرد، البته ممکن است در اثر حقارتی که احساس میکند از مکانیسم های دفاعی استفاده کند و موفقیت دوستش را بی اهمیت جلوه دهد اما در اینجا ما جنبه مثبت قضیه را مینگریم)، عملاً برای فرد مورد ستایش، سقف تعیین میکنند. البته باز هم بستگی دارد به دیدگاه شخص نسبت به موفقیتش و جایگاه فرد ستایش کننده در نظر شخص و صد البته دیدگاهی که شخص نسبت به تواناییهای خود دارد. اما میخواهم بگویم که وقتی چنین فردی بسیار مورد ستایش قرار میگیرد به طور ناخود آگاه این اطلاعات به او انتقال داده میشود که تو در سطح بسیار بالایی عمل کرده ای و یا اینکه فراتر از توانایی هایت بوده ای و..... زین رو دیدگاهی در مورد سقف توانایی در فرد شکل میگیرد و بر این اساس اهدافش را انتخاب میکند و آینده خودش را رغم میزند. البته این موضوع خیلی پیچیده تر است و من سعی داشتم آن را ساده کنم. اینطور نیست که آدم با یک تشویق سقف توانایی خودش را تعیین کند و اهدافش تحت تاثیر قرار بگیرند، اما وقتی شخص فراتر از بافتی که در آن قرار دارد میرود (چه از لحاظ اقتصادی چه تحصیلی و چه فرهنگی و ...) خواه ناخواه مراوده و زیستن در این بافت او را به سمت خودش میکشد. و بافت مورد نظر این کار را وقتی که با سقف ذهنی خودش شخص را قضاوت میکند، او را تشویق میکند و.....  انجام میدهد. اگر شخص نسبت به این تاثیرات محیطی آگاه نباشد، به راحتی در این بافت هضم میشود. مثل این است که شما قدتان 180 سانتی متر باشد، از لحاظ جسمانی ورزیده و سالم هستید و از روی گودالی 30 سانتی متری میپرید، بعد میبینید همه کف میزنند و هورا می کشند! چه میشود؟ ممکن است ذهنتان در همان گودال 30 سانتی متری جا بماند. باز هم میگویم این فرایند بیشتر برای کسانی اتفاق میافتد که آگاهی های فراشناختی ضعیفی دارند و به رشد شناختی لازم نرسیده اند و در سنین پایین هستند بیشتر رخ میدهد، اگر چه در خیلی از بزرگسالان هم پیدا میشود.

کافیست فضای فکری فردی را تنظیم کنید، آنوقت فرد به راحتی قادر نیست که از این فضا بیرون بیاید. وقتی همه ساله در دنیا ملکه زیبایی تعیین میکنند و هر ساله عده ای هم برای این فستیوال ها و مسابقات سر و دست میشکنند، وقتی در سینما زیبایی ظاهر زن برگ برنده بازیگر است، وقتی فیلم های پورن ساخته میشود که در آن زن تا حد یک تیکه گوشت تنزل میکند، وقتی مسئله حجاب گنده میشود، وقتی ....... وقتی...... همه اینها توجه افراد را به سمت یک چیز منحرف میکند (حتی ذهن زن ها را): به جسم زن.

وقتی مسئله اعتراضات مردمی در سایر کشور ها در صحنه تلویزیون نمایش داده میشود، توجه بیننده به خود اعتراض جلب میشود و از جو احتمالاً آزادی که زمینه ساز چنین اعتراضاتی است منحرف میشود. وقتی بچه ای بهانه میگیرد و مادری صرفاً بلد است از کودکش بپرسد که: گشنته، خوابت میاد، کسی زدتت، جیش داری و.... تفکر بچه را محدود به تفکر خودش در مورد بچه ها (که صرفاً از این موارد ناراحت میشوند نه از مورد توهین قرار گرفتن، نگران رابطه پدر و مادر بودن، دوری دوست هایشان و.....) میکند. وقتی جناب ... در کلیپش داد میزند که: واسه نونه واسه نونه... کار یک هنرمند را در حد تفکر خودش نگه میدارد و تاثیری مثابه بر ذهن شنونده (از نوع نا آگاهش) دارد.

هر نوع اطلاعاتی کلامی که از محیط وارد ذهن ما میشود، خواه ناخواه توجه ما را دستخوش تغییر میسازد، حال چه برای لحظه ای و چه تاثیری طولانی مدت تر. وقتی ورودی های ذهنمان را کنترل نکنیم، و یا به سادگی تحت تاثیر این ورودی ها قرار بگیریم، محصول محیط خواهیم شد. البته تا حدودی هر کسی محصول محیط خودش است، اما بسته به عاملیتی که فرد اعمال میکند، این نسبت متغییر است.

دنیا دنیای کنترل ذهن ها شده، و در این دنیا عناصری هستند که در این مبارزه قدرت بیشتری دارند. سینما و تلویزیون از مهمترین ابزارهای کنترل ذهن هستند. مورد دیگری که به نظرم بیشترین تاثیر را دارد جو فرهنگی است که دایره توجه انسان را تحت تاثیر قرار میدهد. جو فرهنگی علاوه بر قدرت تاثیر گذاری کلامی، قدرت بسیاری در خلق موقعیت های غیر کلامی دارد که دایره توجه انسان را تحت تأثیر قرار میدهد. این است که من فکر میکنم  میتوان پیوندی میمون بین روانشناسی فرهنگی و دیدگاه شناختی -اجتماعی برقرار کرد. البته نقش روانشناسی تکاملی و زیستی که گرایشات و آمادگی های انسان را برای توجه به برخی مسائل بیان میکنند، میتواند بسیار پر رنگ باشد.