روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩۱/٢/۱

تفکر اسطوره ای را می توان متعلق به انسانی دانست که هنوز به مرحله خود آگاهی نرسیده و قادر به تفکر تحلیلی و منطقی نیست. تفکر اسطوره ای را اینگونه می توانم معرفی کنم که در این نوع تفکر، فرد نیست که می اندیشد، بلکه اسطوره ای پذیرفته شده است که به جای فرد می اندیشد و رفتار ها و گفتار های فرد را در موقعیت های مختلف شکل می دهد. این اسطوره نه تنها شیوه عمل کردن، بلکه شیوه اندیشیدن را نیز به فرد دیکته میکند. افراد اسطوره اندیش از قیاس زیاد استفاده میکنند آن هم قیاس های نا بجا. مثلاً میگوید چون فلان اسطوره در چنین موقعیت هایی این کار را کرده پس بهتر است در این موقعیت من هم چنین کاری را بکنم.

به نظر می رسد این نوع تفکر ریشه در احساس امنیت بشر دارد، ریشه در قابل فهم بودن و پیش بینی پذیر بودن وقایع و دنیای اطراف برای بشر. به نظرم انسان اسطوره ها را می آفریند تا دنیا برایش قابل فهم، امن، پیش بینی پذیر، معنا دار و قابل تحمل شود. به عبارتی میتوان گفت که این نیاز ذهن بشر غیر تحلیلی است که اسطوره بسازد و خودش را در پناه این اسطوره قرار دهد تا از دردسرهای زندگی در دنیایی پیچیده که همیشه به تحلیل و تغییر نیار دارد رها شود.

وقتی با فردی اسطوره اندیش در مورد یک موضوعی بحث میکنی، اگر  اسطوره هایش را از ذهنش بیرون بکشند، این فرد دیگر قادر به اندیشیدن نیست. هر چه بلد است و هرچه میگوید بر اساس عمل و گفتار و کردار و ویژگی های اسطوره مورد پذیرشش است. حال این اسطوره ممکن است یک فرد، یک باور، یک حادثه، یک مکتب و یا یک افسانه باشد. اگر با او شرط ببندی که در جریان بحث گریزی به اسطوره هایش نزد، و صرفاً از دلیل و منظق بگوید، معمولاً عصبانی می شود و شما را به بی اعتقادی متهم می کند.

در نظرم هست که دنیا برای این افراد چقدر ساده و لذت بخش می تواند باشد. نیازی به فکر کردن روی خیلی از مسائل ندارند، دنیا برایشان تعریف شده، تقریبا از قبل می دانند چه رفتاری باید بکنند، انسان ها را از قبل میشناسند، و.... برعکس فرد با تفکر تحلیلی هر موقعیت برایش یک تکلیف است که پس از تحلیل باید آنرا بفهمد و بعد بر اساس ارزشهای خودش تصمیم به عمل بگیرد. افراد غیر اسطوره ای معمولاً در تصمیم گیریها دچار شک و تردید و کندی هستند، چرا که هر موقعیت را منحصر به فرد می نگرند و سعی در فهم آن دارند. به نظرم این افراد بخشی از انرژی شان را صرف همین تحلیل ها و انتخاب هایشان می کنند اما افراد با تفکر اسطوره ای در بسیاری از مواقع نیازی به فکر کردن ندارند. و معمولاً متمایل به انجام چنین کاری نیستند.

الان به نظرم میرسد که کدام دسته از افراد از از لحاظ تکامی برنده هستند. کسی که مدام در حال صرف انرژی برای درک و فهم صحیح موقعیت های متفاوت است، یا کسی که از قبل تصمیم گرفته که دردسرهای فکر کردن را به اسطوره هایش بسپارد و از این انرژی اضافی در جاهای دیگری استفاده کند. من جمله تولید نسل، کسب قدرت و..... تجربه من میگوید که نوع دوم برنده تر است. یعنی افراد اسطوره اندیش. وقتی به دور برم نگاه میکنم، افراد دسته دوم تعداد و قدرتشان از افراد دسته اول بیشتر است. افراد دسته اول فرزندان کمتری دارند و یا اصلاً صاحب فرزند نمی شوند، این افراد اگر هم صاحب قدرت شوند، به دلیل کثرت افراد نوع دوم، نمی توانند برخلاف میل افراد اسطوره اندیش حرکت چندانی بکنند.

شاید اسطوره اندیشی نوعی ذخیره انرژی از سوی انسانی باشد که ضعف در انرژی دارد، حال یا به دلیل تضادهای روانی درونی و یا به دلیل شرایط فیزیکی و محیطی نامساعد.

خاصیت این اسطوره ها این است که به سادگی حاظر به ترک افراد نیستند. یعنی افراد حاظر به ترک آنها نیستند و خاصیت خود تقویتی دارند. وقتی که فرد به راحتی و با صرف انرژی کمتری می اندیشد، وقتی که فرد در اثر این نوع اندیشه به فواید کوتاه مدتی میرسد، دیگر تفکر تحلیلی که نیازمند صرف انرژی بیشتر بوده، دشوارتر است و فواید بلند مدتی دارد، برای فرد تقویت کننده نیست.

شاید بتوان معادل بحث اسطوره اندیشی را در مفاهیمی همچون سبک تفکر یافت، در اینجا منظورم بیشتر این بود که از دیدگاهی دیگر و به ویژه از دید تکاملی و فرهنگی به موضوع بنگرم. و در پایان این سوال را مطرح می کنم که اسطوره های رایج در فرهنگ ما چگونه می اندیشند؟ و این نحوه اندیشه چگونه از سوی افراد امروزی درک و تأویل می شود؟ آیا می توان جامعه ای بدون اسطوره ساخت؟ و آیا این مطلوب است؟