روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩۱/٢/۱٤

گاهی وقتا به خوابم میاد، توی خواب میدونم که مرده و دیگه پیشم نیس، پس میشینم سیر نگاش میکنم، بغلش میکنم و از بودن باهاش لذت می برم.

بیش از 6 ساله که فوت کرده و تنها خاطراتش مونده. بهترین خاطرات دوران کودکی و نوجوانیم رو با فریبرز به یاد میارم. از زمانی که بچه بودم و منو روی پشتش میخوابوند و توی استخر شنا میکرد (اونم چه شنایی) تا آخرین باری که دیدمش و با کارهاش، از شدت خنده اشکم رو در آورد. وقتی از پشت گوشی پرستار بیمارستان به من خبر داد که فوت کرده، اصلاً برام قابل باور نبود. تا چند مدت شوکه شده بودم و هیچ احساسی نداشتم. مگه میشه که از بین ما بره و دیگه هیچوقت نبینمش؟ چطور میشه آدمی بمیره؟ آدمی که به بودنش خو کردی و تصور اینکه روزی دیگه نباشه به ذهنت هم خطور نکرده؟ نه نه نه باورم نمیشه، فریبرز نمرده.

تا مدت ها چشمام همش دنبالش میگشت و هی منتظر بودم که خبری بیاد و بگن که فریبرز نمرده! نمی تونستم بفهمم که مرگ یعنی چی و مفهوم مرگ برام قابل هضم نبود. آخه یعنی چی؟ اونی که تا دیروز بود و صداش رو می شنیدی، باهاش حرف میزدی و میدیدیش، حالا دیگه نیست!؟ مرگ یعنی چی؟ نابودی کامل؟ آیا زندگی دوباره ای هست؟ چرا طبیعت اینقدر نسبت به حظور، اهداف، احساسات و زندگی ما بی تفاوته؟! چرا....

حالا هر از چند گاهی که به خوابم میاد (همیشه هم شیک پوش میاد)، یه دل سیر نگاش میکنم. همش دور برشم و مواظبم نکنه بلایی سرش بیاد. نکنه یه لحظه از جلو چشام دور بشه و اتفاقی براش بیوفته. نکنه بازم منو تنها بزاره. تقریباً همیشه توی خواب میدونم که فوت کرده  و حالا زنده شده. برا همین همیشه نگرانشم. گاهی هم میدونم که دارم خواب میبینم و این دیدار موقتیه و اشکم در میاد.

بعد اون، منم و یه عکس آویزون به دیوار و یه دنیا خاطره قشنگ.

****

آدمی چقدر نیاز داره که به دنیای بعد از مرگ فکر کنه! به زنده شدن دوباره، به اینکه زندگی ما با مرگ تموم نمیشه و به اینکه ما توی این دنیا تنها نیستیم.

ای کاش ..... ای کاش ...... ای کاش.....