روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩۱/٤/۱٢

گاهی وقت ها یک کتاب ندیده و نخوانده را صرفاً از روی اعتبار ناشرش میخرم و امیدوارم که چیز خوبی داخلش نوشته شده باشد.
کتاب "رهایی از زندان ذهن" هم از آن کتاب ها است. ناشرش انتشارات ارجمند و مترجمان زهرا اندوز، و حسن حمیدپور. البته مترجمان هم بی نام و نشان نیستند.
همچنین گاهی اوقات چند صفحه اول یک کتاب را می خوانم، ایده کلی را می گیرم و بعد کنارش می گذارم تا فرصتی دیگر کل کتاب را بخوانم. در این مدت هم آن ایده را خودم می پرورم تا موقع خواندن کتاب بتوانم نقدش کنم و در مقابل نویسنده چیزی در چنته داشته باشم، اگرچه همان چیزی هم که در چنته دارم جرقه اش توسط نویسنده همان کتاب زده شده باشد.
پست "جدی نگیرید" در بلاگ پیشین هم یکی از آن نوشته هایی بود که بعد از مطالعه چند صفحه اول این کتاب به رشته نگارش در آمد. البته در آنجا اسمی از کتاب نبردم که اخلاقاً باید این کار را می کردم. 
حالا بعد از مطالعه کامل کتاب می خواهم بخشی از آن را که بسیار به دلم نشست برایتان بنویسم (البته با کمی تغییرات).

تصور کنید روی پلی ایستاده اید. رودخانه ای بزرگ در زیر پل جاری است و قایق های شناور بر آب یکی یکی و آرام آرام از دور پیدا می شوند، نزدیک می آیند و از زیر پاهایتان می گذرند. یکی بزرگ، دیگری کوچک. یکی پر زرق و برق دیگری ساده و صمیمی. یکی پر سرو صدا و دیگری خاموش و بی صدا. یکی ژولیده و کثیف و دیگری ترو تمیز، یکی شادی بخش دیگری دلگیر، یکی ترس آور و دیگری آرامش بخش، یکی.... یکی ....
هر قایقی قدری توجه شما را به خودش جلب می کند و می رود. شما ایستاده اید و دارید این صحنه زیبا را تماشا می کنید، بدون اینکه هوس کنید از آن بالا داخل یکی از این قایق ها بپرید و یا بخواهید یکی از این قایق ها را غرق کنید.
خیلی از اوقات باید تنها نشست و گذار افکار و احساسات را در رودخانه ذهنمان تماشا کنیم بدون اینکه بخواهیم درگیر افکارمان شویم، آنها را جدی بگیریم و یا با آنها مبارزه کنیم.
اینکه چه فکری به ذهنمان بیاید، تقریباً از کنترل ما خارج است، اما اینکه چه فکری را جدی بگیریم می تواند در کنترل ما باشد.