روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩۱/٤/٢٦

ماجرای خر بوریدان را شاید شنیده باشید. خری گرسنه که در فاصله ی مساوی در بین دو سبد یونجه قرار دارد و آنقدر تعلل می کند که به کدام طرف برود تا از گرسنگی می میرد. در فلسفه می گویند که ترجیح بلا مرجّح محال است، یعنی یکی از طرفین باید مرجّح باشد تا ترجیح داده شود. حالا اینکه چرا یک طرف مرجّح می شود خودش گفتاری دیگر را می طلبد. می خواهم این مسئله را در رابطه با مفهوم سازی باندورا از عاملیت انسان توضیح بدهم.

اگر آزادی را به معنای قدرت انتخاب در نظر بگیریم، به نظر می رسد که هر چه انسان توانایی ها، مهارت ها و انعطاف پذیری بیشتر، و تعصبات کمتری داشته باشد و بیشتر به نسبی گرایی متمایل باشد، در موقعیت های مختلف وسعت انتخاب بیشتری می تواند داشته باشد، یا به عبارتی آزادی بیشتری دارد.

باندورا خودکارامدی را هسته عاملیت می داند. خودکارامدی یعنی احساس توانایی برای انجام کاری. به عبارتی من اگر در انجام کاری احساس کارامدی کنم دست بدان کار می زنم. اگر آزادی را به معنای قدرت انتخاب در نظر بگیریم، پس محصول خودکارامدی احساس آزادی است. مثلاً من خودکارامدی تصدی مشاغلی همچون آموزگاری، دبیری، مشاوره کودک، مشاور خانواده، استاد دانشگاه شدن، و ... را دارم و لذا قدرت انتخاب و آزادی دارم (البته به طور نسبی).

با این حال به نظر می رسد آزادی که خود محصول خودکارامدی (که هسته عاملیت است) می باشد، عاملیت فرد را محدود کند. به دلیل اینکه گستره انتخاب، تصمیم گیری را به تعویق می اندازد و انتخاب کردن از بین تعداد زیادی گزینه صرف انرژی می خواهد، انرژی که می تواند برای عمل کردن صرف شود. به نظر می رسد رابطه بین خودکارامدی و عاملیت را یک متغیر دیگر همچون پایگاه هویت، تعهد، تعصب و چیزی شبیه به اینها میانجی کند. به عبارتی کسی که تعهد بیشتری دارد، اگر خودکارامدی و آزادی بیشتری داشته باشد، عاملیت بیشتری خواهد داشت اما کسی که تعهد کمتری دارد، اگر خودکارامدی و آزادی بیشتری داشته باشد لزوماً منجر به عاملیت بیشتر نمی شود. به نظر می رسد آزادی برای کسی که تعهد دارد عاملیت را تقویت و برای کسی که تعهد کمی دارد برعکس عمل می کند. اما یک مسئه دیگر اینکه آیا کسی که تعهدات مشخصی دارد (یعنی انتخاب های اصلی اش را انجام داده است) آیا آزادی (یا گستره انتخاب) دارد؟؟؟ سوال دیگر اینکه آیا همان انتخاب های اصلی هم بدون تعهد و محدودیت خاصی صورت گرفته اند یا اینکه تمام آزادی هایمان محدود به تعهداتی هستند. به نظر می رسد مفهوم عاملیت در رابطه با خودکارامدی و آزادی پارادوکسیکال است.

به این مثال توجه کنید:

تصور کنید محدودیت مالی و پوششی ندارید و برای خرید وارد یک فروشگاه بزرگ کفش می شوید. داخل فروشگاه آنقدر مدل های مختلف وجود دارد که نمی دانید کدامیک را انتخاب کنید. به سمت هر کدام که می روید دیگری به شما چشمک میزند. ممکن است ساعت ها وقت صرف کنید تا یک جفت کفش انتخاب کنید و بعد از انتخاب کردن تازه باید خودتان را راضی کنید و از فکر سایر کفش ها هم بیرون بیایید. در اینجا گستره انتخاب، توانایی مالی و عدم محدودیت پوشش (به عبارتی آزادی شما)، عاملیت شما را به تأخیر انداخته اند. حتی ممکن است نتوانید کفشی را انتخاب کنید و علاوه بر تأخیر در عاملیت شما، آزادیتان نیز زیر سوال برود. آزادی که نتوانید از آن استفاده کنید به چه درد می خورد؟

از طرفی می توانید خود را محدود به نحوه پوشش خاصی کرده و لذا خود به خود بسیاری از گزینه ها برای شما حذف شده و شما بهتر می توانید انتخاب کنید و عاملیتتان افزایش می یابد. اما در این مورد سوال این است که آیا شما انتخاب آزادانه ای داشته اید؟

به نظر می رسد هر چه ظرفیت عاملی و به عبارتی آزادی بالقوه انسان بیشتر باشد (که خود تحت تأثیر توانایی های فردی و احساس کارامدی است)، فرد در انتخاب کردن دچار مشکل خواهد شد و عاملیتش محدود می شود، مگر اینکه تعهدات مشخصی وجود داشته باشد. بسیاری از افراد برای دوری از دودلی ها و بی عملی و بی تصمیمی، آزادی ها را محدود کرده و برای خودشان حد و حصر تعیین می کنند (مثل کاری که ایدئولوژی های انجام می دهند). حتی انتخاب یک هدف، و یک تعهد هم به نحوی یعنی فکر نکردن به سایر اهداف ممکنه و یعنی محدودیت وضع کردن که باز هم مفهوم آزادی زیر سوال می رود.

بحث را می خواهم با یکی از عمده ترین آزادی هایی که هر فرد می تواند داشته باشد ادامه دهم.

هر کسی برای آینده خودش سناریوهایی را در سر می پروراند، اعم از انتخاب شغل، فعالیت اقتصادی و فرهنگی، انتخاب محل زندگی و ...... به عبارتی هر کسی اهدافی را برای آینده خودش متصور می شود. هر فرد این سناریوها را با توجه به خودکارامدی ادراک شده حال حاظرش در سر می پروراند. حال اگر کسی توانایی ها و مهارت های بالایی داشته باشد و خودکارامدی بالایی احساس کند، احتمالاً می تواند سناریوهای بیشتر و متنوع تری برای زندگی آینده اش ترسیم کند. مثلاً کسی که تحصیلات بالایی دارد، روابط اجتماعی قوی و توان مالی کافی دارد ممکن است به زندگی در کشورهای مختلف، تصدی مشاغل گوناگون، و ..... فکر کند اما یک روستایی که سواد و توانایی مالی کمی هم دارد احتمال کمتری دارد که به زندگی در سایر کشورها و یا تصدی مشاغل و پست های مختلف بیاندیشد. حال فردی را تصور کنید که خودکارامدی بالایی دارد و سناریو های مختلفی را برای آینده خودش تصور می کند اما نمی داند کدامیک را انتخاب کند. یعنی در انتخاب مسیر زندگیش دچار تردید و دو دلی است (نبود تعهدات مشخص). از طرفی در نظر هم داشته باشید که هر روز بر توانایی ها و احساس کارامدی این شخص افزوده شده و لذا اهدافی که پارسال برای خود انتخاب کرده ممکن است در حال حاظر برایش کوچک بوده و اقناع کننده نباشند. سوالم اینجاست که چه بر سر این فرد مدام در حال توسعه و رشد خواهد آمد اگر خودش را محدود به تعهداتی نکند؟ شاید جواب این باشد "نوک زدن به زندگی". احتمالاً تفکرات، تعهدات، احساسات و کلاً زندگی این افراد سطحی خواهد شد. به زندگی نوک می زنند، به شغلشان نوک می زنند، و....

اما اگر فرد خودش را محدود به تعهداتی کند چه می شود؟ فردی که هر روز بر توانایی های خودش می افزاید اگر خودش را بخواهد به تعهداتی که در گذشته داده (تعهداتی که بر اساس خودکارامدی گذشته اش داده) محدود کند به نحوی جلوی پیشرفت و تعالی خودش را می گیرد. کسی که در زمان دانشجویی آرزویش معلم شدن بوده حالا که معلم نمونه هم شده آیا باز هم باید به تعهد پیشین خودش وفادار بماند و به تجارب جدید و توسعه خودش فکر نکند؟ تا چه حدی هدفگذاری و تعهدات جدید می تواند فرد را تعالی بخشیده و از سطحی بودن نیز او را برهاند؟

داشتن سناریو های متنوع، از جهتی مثبت است و آن اینکه فرد را نسبت به موقعیت هایی که ممکن است در رسیدن به اهدافش او را کمک کند هوشیار تر می کند. مثلاً ممکن است برای کسی که سناریو موفقیّت در وزنه برداری را در سر می پروراند، موقعیت های زیادی برای موفقیّت در سیاست، تجارت و حتی سایر ورزش ها پیش بیاید ولی آنها را نادیده بگیرد. قهرمان مستر المپیا 2011 قبلاً یک بسکتبالیست بود. اگر او صرفاً به بسکتبال می اندیشید قهرمان مستر المپیا نمی شد و استعداد نهفته اش را کشف نمی کرد. این مثالی است وابسته به فیزیک فرد و می توان سایر مثال های دیگر را در حوزه های شناختی ارائه داد. لذا تنوع در سناریو احتمال پرورش و بروز استعدادهای متنوع فرد را نیز بیشتر می کند. با این همه به نظر میرسد داشتن سناریوهای مختلف برای زندگی، اگرچه قدرت انتخاب فرد را زیاد می کند و امکان استفاده از موقعیت های گوناگون را به فرد می دهد، اما ممکن است انرژی های انسان را تحلیل برده و فرد را دچار نوعی تشویش درونی در انتخاب نهایی و تصمیم گیری کند. و همچنین فرد را در ورطه سطحی شدن و نوک زدن به زندگی قرار دهد. دقیقاً مثل اینکه شما برنامه های زیادی را همزمان در حافظه موقت کامپیوترتان باز نگه دارید تا به ضرورت از آنها استفاده کنید، این کار سرعت پردازش شما را کاهش می دهد.

از طرفی تمرکز کردن بر یک سناریو احتمال عملی کردن آن را بالا می برد اما به نحوی محدود کردن آزادی است. فرد خودش را متعهد می کند که به یک سناریو ذهنی متعهد بماند و به سایر سناریو ها فکر نکند. به نحوی بستن ذهن نسبت به تجارب و اطلاعات جدید و متفاوت.

به نظر می رسد با طلوع آزادی نیاز به محدودیت هم سر بر می دارد و آزادی در چهارچوب تعهد معنا می یابد. از این نظر فرق جوامع مدرن و سنتی هم در این است که چه کسی این محدودیت را تعیین می کند. در گذشته سنتها و ایدئولوژیهای درونی شده این کار را می کردند، اما افراد امروزی که کمتر زیر بار این دستورات صادر شده از بیرون می روند، اگر بخواهند که منفعل نباشند و بر محیط اطرافشان تأثیر بگذارند باید دست بکار شوند و فلسفه زندگی خودشان را بنا کنند. کاری بس هزینه بر و دشوار.

 همچنین به نظر می رسد در کنار خودکارامدی، تعهد را نیز به عنوان هسته عاملیت باید ذکر کرد.