روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩۱/٤/۳٠

امروز علی از صبح هیچ غذایی نخورده بود، بوی بد دهنش از یک متری احساس می شد. با مادرش لج می کرد و حرفشو گوش نمی داد. علی هفت سالشه اما همش دوست داره با بچه های بزگ تر از خودش بازی کنه و دوست بشه. عاشق شخصیت های کارتونی قدرتمنده. مادرش کلافه شده بود که به هیچ صراتی مستقیم نیست. علاوه بر غذا نخوردن یبوست هم داشت. احساس کردم که بین علی و مادرش نوعی جنگ قدرت در گرفته و یکی از ابزارهایی که علی برای قد علم کردن در برابر مادرش داره همین غذا نخوردنشه. علی بچه ای نیست که انتظار داشته باشه مثه هم سن و سال هاش باهاش رفتار کرد. انتظار داره مثل یه آدم بزرگ باهاش رفتار کنی و معمولاً بزرگ تر ها این رو متوجه نمیشن و یا اگرم بشن به نوعی رفتار قالبی دچار میشن و هی مثل بچه باهاش رفتار می کنن. همچنین نسبت به حالت های والدانه بسیار حساسه، در خیلی مواقع آموزش های مستقیم و غیر مستقیم والدانه رو متوجه میشه و در برابرش موضع می گیره.
غروب ازش پرسیدم که بلده نیمرو درست کنه؟ با جسارت خاصی گفت بله یه بار برا مامانم درست کردم. بهش ماموریت دادم که نیمرو برام درست کنه. قبول کرد و با شور و شوق شروع به درست کردن نیمرو کرد. و بعد منم با به به و چه چه شروع به خوردن کردم و بهش تعارف کردم، اما چیزی نخورد. فکر کنم دستم رو خوند. علی معمولاً به خواسته های دیگران جواب نمیده چون معمولاً اونو در موضع کودک قرار میدن و ازش انتظار های بچگانه دارن.
شبش که رفتیم شهر بازی، علاقه ای به سوار شدن به وسایل بچه ها نداشت و اگر هم بهش پیشنهاد می دادی که بیا سوار فلان وسیله که مختص سن تو هست بشو، بهش بر می خورد. تا اینکه تصمیم گرفتم سوار سفینه بشیم، وسیله ای که واقعاً هیجان بالایی داره (بویژه برای سن اون) و طبق توصیه های ایمنی حداقل سن سوار شدن به این وسیله 12 سال بود. اما علی شور و شوق خاصی برای سوار شدن به این وسیله رو داشت. سوار که شدیم خیلی ترسیده بود اما همینکه اونو مثه خودمون و سایر آدم های بزرگ دیگه دونسته بودیم خوشحال بود. بعدش من یه گام جلوتر رفتم و پیشنهاد دادم که بریم سینما 5 بعدی و یه فیلم وحشتناک ببینیم. اولش خیلی خوشش اومد ولی با تعاریف ما و عکس هایی هم که دیده بود کم کم دودل شد که بیاد یا نیاد. بالاخره اومد و با هم فیلم سونامی رو دیدیم. تقریباً از نصفه های فیلم چشماشو بست و فیلم رو نگاه نکرد. هیجان خیلی بالایی رو تجربه کرد. از سینما که بیرون اومدیم احساس غرور و خوشحالی رو میشد در چشماش دید، در صورتی که تا قبل از اینکه با دید بالغانه اونو ببینم هر وسیله ای رو که سوار میشد هیچ هیجانی ازخودش نشون نمی داد و مشخص بود که ناراحته.
موقع برگشتن سوار ماشین که شدیم، علی از رفتارهای بد امروزش (داد و بیداد راه انداختن توی خونه و بی ادبی به من) معذرت خواهی کرد و ازم تشکر کرد و گفت که خیلی خوش گذشت. مثه یه فرد بالغ. خونه که رسیدیم ازش خواستم که بهم فرمون بده تا وارد گاراژ بشم اونم فرمون میداد و منم بر طبق فرمونش میرفتم. خیلی خوشحال بود.
غذا نخوردن علی ناشی از مشکل جسمی و یا بی علاقگی به غذا نبود، بلکه نوعی تلاش برای اثبات بزرگی خودش بود، چون اونطور که احساس می کرد لایقشه باهاش رفتار نمی شد. یادمون نره که هر بچه ای خلق و شخصیت خاص خودشو داره. بیایید بزاریم کنار این تفکر قالبی و بی اساس رو که بچه ها کمتر از بزرگترها می فهمن.