روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩۱/٥/٧

به نظرم انسان در جامعه ایرانی به سختی می تواند بدون تکیه بر دیگران زندگی خود را اداره کند. به نظر می رسد جامعه ما در گذار از سنت به مدرنیسم نتوانسته سیستم های حمایتی – اجتماعی مناسبی برای افراد فراهم کند و افراد هنوز به تنها سیستم حمایتی جامعه یعنی همان خانواده و قومیت چسبیده اند. وقتی در جامعه سیستم های حمایتی موجود باشد که فرد بتواند اطلاعات مورد نیاز، کمک مالی، حمایت عاطفی و... دریافت کند (مثلاً مواردی مثل صندوق بچه، بیمه بیکاری، وجود تشکل هایی برای حمایت از افرادی که نیازمند کمک هستند، همچو معتادان، مطلقه ها، بیماران روانی و... و حتی اطاق اعترافی که در قرون وسطی وجود داشت و افراد اعترافاتی در نزد کشیش ها می کردند) کمتر به خانواده و قومیت وابسته شده و فردیت افراد رشد بیشتری می کند. متاسفانه در جامعه ما قوانین، رسم و رسوم، ساختارها و... در راستای خانواده محوری و قومیت محوری وضع شده و فردیت و استقلال انسان در آن مد نظر قرار داده نشده. مثلاً می خواهید وام بگیرید حداقل یه ضامن لازم دارید (برخی ادارات هم تنها برای ضمانت اقوام درجه یک گواهی صادر می کنند) در صورتی که قانون می گوید نیازی به ضامن نیست و سفته کفایت می کند مگر در مبالغ بالا. می خواهید دلیلتان را اثبات کنید، ازدواج کنید و یا طلاق بگیرید چند شاهد می خواهید (هر کسی هم به راحتی شهادت نمی دهد مگر اینکه نسبتی با او داشته باشید)، کسی فوت می کند نیاز به اقوام دارید که مرده را دفن کرده و مراسمات را به جا آورند (همچنین در عروسی) و موسساتی نیستند که بتوانند این کار ها را انجام دهند (حداقل در شهرستان ها). می خواهید به خواستگاری بروید بدون خانواده رسمیت ندارید، همچنین هنگامی که می خواهید خانه اجاره کنید. دختر می خواهد ازدواج کند باید نظر خانواده را جلب کند چون تنها آنها هستند که حمایتش می کنند و زندگیش به آنها وابسته است، همچنین پسر. در این جامعه شما با دخترانی مواجه می شوید که نمی توانند کاملاً به زندگی خودشان دل بدهند و همیشه یک دلشان پیش خانواده اولیه شان است. در این جامعه (مثلاً در فرهنگ کردی) به خانه پدر و مادر می گویند: باوان. یعنی خانه امید. یعنی افراد امیدشان به پدر و مادر است حتی پس از ازدواج.

علاوه بر وابستگی فرزندان به خانواده و والدین، خود پدر و مادر هم به نوعی به فرزندان و خانواده وابسته اند. بسیاری از والدین می ترسند که بچه هایشان با ازدواج از آنها دور شوند، چون تنها تکیه گاهشان فرزندانشان هستند. حتی برخی پدر و مادر ها هنوز از منبع حمایتی خانواده اولیه خودشان نبریده اند و به آنها وابسته اند.

این شرایط چه تاثیری در ساختار روانی ما دارد؟ به نظرم این وابستگی فرد را در موقعیت کودکی و طفیلی نگه می دارد.

به نظرم بخش عمده ای از اعضای خانواده های ایرانی اجباری و یا از سر ناچاری خانواده را مهم می دانند، و اگر برای این افراد حمایت های مناسبی فراهم بشود از خانواده و قومیتشان بریده می شوند. البته بگذریم از کسانی که از قبل خانواده و قومیت به نان و نوایی می رسند (نمونه آن بسیاری از سیاست مداران) بویژه در شهرستان ها.

به نظرم بعضی طرح هایی که در این چند سال اخیر اجرا شد حداقل از لحاظ روانی می تواند تبعات مثبتی داشته باشد، من سیاست مدار و اقتصاد دان نیستم و نمی دانم این طرح ها چه تبعات سیاسی و اقتصادی دارد اما می توانم بگویم که چه تبعات روانی می تواند داشته باشد. طرحی مثل طرح پرداخت یارانه ها به هر فرد (البته باز هم در این طرح پول را به حساب سرپرست خانوار واریز می کنند) یکی از آن طرح های خوبی است که به رشد فردیت و استقلال روانی فرد کمک می کند. همینکه برای هر فردی حقی قائل شده اند، نوعی احساس امنیت خاطر برای خیلی ها فراهم می شود که یک حمایت مالی علاوه بر حمایت خانواده دارند به ویژه برای آنهایی که استقلال مالی ندارند. فرد احساس می کند حقی دارد و بدون منت والدین و یا همسرش این حق به او اختصاص دارد. یا طرح مسکن مهر برای مجرد ها. همینکه این تفکر وارد جامعه شده که مجرد ها هم حق زندگی و داشتن مسکن و استقلال دارند یه حرکت مثبت است اگرچه همه اش وعده وعید باشد.

این خانواده محوری افراطی، همراه با نبودن سیستم های حمایتی کافی که فرد را در راستای رسیدن به استقلال فردی یاری کند و همچنین سبک های تربیتی که منجر به تضعیف اعتماد به نفس کودکان می شود (که در پست پیشین توضیح داده شد) منجر به نوعی طرحواره وابستگی در نزد اکثر قریب به اتفاق افراد جامعه ایرانی می شود.