روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩۱/٥/٢٦

حدود 6 ماه پیش دوستی کتابی را به من معرفی کرد که تا این اواخر فرصتی دست نداد که مطالعه کنم. در ابتدا جملاتی را از این کتاب نقل می‌کنم و بعد نقدی بر آن دارم.

"ما در جهان نیستیم، جهان در درون ماست. کل در هر ذره موجود است. نیروهایی که ماده را در سراسر کیهان تشکیل می‌دهند، در یکایک اتم‌های بدن ما یافت می‌شود. هر رشته دی ان ای کل تاریخ تکامل حیات را در بر دارد. ذهن من توان هر تفکری را که تا کنون شکل گرفته، یا در آینده شکل خواهد گرفت را در خود دارد. ذهن کیهانی به ذهن انسانی شبیه است."

بند بالا جملات پراکنده‌ای از صفحات 39 و 40 کتاب نیمه تاریک وجود اثر دبی فورد و ترجمه فرناز فرود است. علیرغم موفقیتی که این کتاب از باب فروش در جامعه ایرانی به دست آورده به نظر در بنیان فکری نقصی اساسی دارد.

همانطور که بارها در متن کتاب به صراحت بیان شده، فرض اساسی فورد بر این است که کل در هر ذره موجود است. فرضی که از فیزیک به عاریت گرفته شده. مابقی کتاب پیرامون توضیح و تشریح این اصل در حیطه روانی است! نظر دادن در مورد صحت یا سقم این فرض در شمول تخصص من نیست اما فرض را بر درستی این نظر می‌گذارم و می‌پذیرم که "کل در هر ذره موجود است و نیروهایی که ماده را در سراسر کیهان تشکیل می‌دهند، در یکایک اتم‌های بدن ما یافت می‌شود."

بعد از پذیرفتن این فرض سوال من این است که پدیده روانی یا ذهنی چیست؟ آیا انتقال سیناپسی، نورون‌ها، نوروترانسمیتر‌ها، تکانه عصبی، دستگاه عصبی و امثال اینها یک پدیده روانی هستند؟ من می‌گویم خیر. موارد ذکر شده را می‌توان اساس زیستی یک پدیده‌ی روانی ذکر کرد اما این موارد پدیده‌های روانی نیستند. اما پدیده‌هایی همچون خشم، ترس، عشق، و تنفر را می‌توان پدیده‌ی روانی دانست. موردی همچون خشم چیزی نیست که شما مصداق دقیقی برای آن در دنیای خارج بیابید. شاید بگویید سرخ شدن و برافروختن چهره نشانی از خشم است. بله می‌تواند نشانی از خجالت و یا عشق هم باشد اما در هر صورت خشم نیست بلکه سرخ شدن صورت است. خشم، خشم است و سرخ شده صورت، سرخ شدن صورت. آنچه فرد در سطح روانی احساس می‌کند خشم است نه برافروخته شدن صورت. مثلاً در حالت ترس فرد ترشح آدرنالین و عصب رسانه‌ها را درک نمی‌کند بلکه برایند این تغییرات شیمیایی و تفسیری که فرد از این حالت فیزیکی خود دارد دست به دست هم می‌دهند تا پدیده‌ای روانی به نام ترس شکل بگیرد. البته مشخص است که هر پدیده روانی را می‌توان به سطح نورونی (مادی) تقلیل داد اما مسئله اینجا است آنچه که در ذهن ما به عنوان تنفر، خشم و یا ترس و یا هر پدیده روانی دیگر احساس می‌شود صرفاً محصول مستقیم تغییرات شیمیایی بین نورونی نیست و به قول گشتالتی‌ها کل چیزی بیشتر از اجزای تشکیل دهنده آن است. لذا پدیده روانی را نباید متناظر با پدیده مادی دانست. بعد از این توضیحات باز سوالم این است که آیا اصولی که بر دنیای ماده حاکم است بر پدیده‌های روانی هم حاکم است؟ آیا می‌توان حاکم بودن یک اصل در سطح مادی را به سطح روانی تعمیم داد؟ در پاسخ به این سوالات باید گفت خیر. در تقلیل پدیده‌های روانی به سطح مادی و نورونی مشکل عمده‌ای که پیش می‌آید این است که بعد روانی مسئله حذف می‌شود و به عبارتی نوعی پاک کردن صورت مسئله است. لذا در پدیده‌های روانی ما یک اساس زیستی و مادی داریم و یک بعد روانی. علم روان‌شناسی هم در پی شناخت همین بعد روانی است، اگرچه از سایر علومی همچون عصب شناسی، فیزیک و غیره هم می‌تواند کمک بگیرد اما مسئله اصلی بعد روانی پدیده‌ها است.

به نظر می‌رسد نویسنده این کتاب یک اشتباه بزرگ را مرتکب شده‌اند و آن اینکه امر مادی را برابر با امر روانی در نظر گرفته‌اند و برای همین اصل حاکم بر امر مادی را قابل تعمیم به امر روانی دانسته‌اند. هر اصلی که در فیزیک حاکم باشد را نهایتاً بتوان به سلول‌های عصبی و انتقال دهنده‌های عصبی تعمیم داد نه پدیده های روانی.