روان شناسانه
نویسنده: سعید - ۱۳٩۱/٦/٥

برای شناخت یک شخص، یک فرهنگ، یک ملت و یا به طور کلی یک پدیده باید با آن زیست، با آن فکر کرد، با آن نشست و برخواست داشت، دردهایش را حس کرد، خوشی‌هایش را لمس کرد، با خواسته‌ها و آرزوهایش شریک شد، با چشم او دید، با گوش او شنید، با او ترسید، با او گریست و با او خندید و تا حد یکی شدن در آن غرق شد از درون دست به بررسی زد.  در چنین بررسی‌هایی مرز بین ابژه و سوژه بسیار کم‌رنگ می‌شود. شناخت در اینگونه موارد همچون شناخت ویژگی‌های فیزیکی یک شی یا یک شخص نیست که با پرسیدن چند سوال یا با سنجش از طریق ابزارهای دقیق پاسخ مشخص شود، بلکه باید از درون و با گفتمان همان پدیده آن را مورد مشاهده قرار داد در غیر این صورت تنها پدیده‌ها را همسو با قالب ذهنی خودمان تحریف می‌کنیم.

با توجه به این گفته‌ها برای فهم مذهب باید مذهبی بودن و در جو مذهب زیستن را تجربه کرد و شاید هم باید مذهبی بود، برای فهم صحیح‌تر بزه‌کاری باید رفت در ندامتگاه‌ها با مجرمان مدت‌ها زیست و خود را در موقعیت آنان قرار داد. برای فهم بهتر فقر، فحشا، نابسامانی‌های اجتماعی و .... باید رفت و با مردمان مختلف از نزدیک روبرو شد به درون افراد رسوخ کرد، از دورن آنها را دید و درک کرد. نمی‌توان خود را از جامعه ایزوله کرد و سپس آنرا شناخت. نمی‌توان زندگی تک بعدی و محدودی داشت و دست به بررسی رفتارهای اجتماعی و فرهنگی افراد زد. برای فهم یک فرهنگ باید در آن فرهنگ ادغام شد و برای فهم زندگی باید زندگی کرد آن هم به صورت همه جانبه.