روان شناسانه
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۳/۱٠/٢٧

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند


آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش میتوان از جان گذشت


مردن عاشق نمی میراندش

در چراغ تازه می گیراندش


باغها را گرچه دیوارو در است

از هواشان راه با یکدیگر است


شاخه ها را از جدایی گر غم است

ریشه هاشان دست در دست هم است

ه‍. الف سایه

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٢/٢/۸

از زیباترین، بی‌پرده‌ترین و شجاعانه‌ترین جملاتی که تابحال شنیدم

"بهت نیاز دارم"ت بود.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٢/۱/٧

مات و مبهوتم از اونچه که داره بر من می‌گذره. متحیر از بازی‌های روزگار به کنج خلوتم خزیدم و به اونچه که در حال رخ دادنه دارم زل می‌زنم. دلخورم از خودم و دور و برم، از آدمای صد من یه غاز، آدمایی که فرق سیب زمینی و .... از هم تشخیص نمیدن و از خودم که در معرض قضاوت چنین افرادی قرار می‌گیرم. دلم می‌خواد دست پیش بگیرم که اینطور پس نیوفتم.

یک سالی از تولد روانشناسانه در پرشین بلاگ می‌گذره و الان دارم پست اوّلم رو می‌خونم.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٩/۱۳

بعضی کتاب‌ها را که می‌خوانی کلافه‌ات می‌کنند، نصفه و نیمه با تو سخن می‌گویند، از میان حرفهایشان بلند می‌شوند و می‌روند، از هر دری سخنی می‌گویند، حس نقص و نادانی را به تو انتقال می‌دهند و گاهی سردرگمت می‌کنند و شاید برایشان مهم نیست که تو چه می‌اندیشی. اما برخی دیگر قدم به قدم با تو حرکت می‌کنند حس موفقیّت و فهمیدن را به تو انتقال می‌دهند و اگر به حرفشان خوب گوش دهی درک عمیقی را برایت فراهم می‌کنند و در یک کلام به تو احترام می‌گذارند. وقتی کتابی از دسته اخیر باشد، به شخصه نوعی رابطه عاطفی با نویسنده کتاب برقرار می‌کنم. دوستش دارم و  احترام خاصی برایش قائلم. دکتر حیدر علی هومن برای من اینگونه بود. امروز اول صبح که خبر درگذشت ایشان را شنیدم عمیقاً ناراحت شدم. اگرچه در زمان حیاتشان فرصتی نبود که با ایشان برخوردی داشته باشم و از نزدیک با ایشان آشنا شوم اما دمخور کتاب‌هایشان بوده و از درک عمیق ایشان در مسائل آماری حظ می‌بردم. شاید بشود گفت آدم‌ها هم مثل کتاب‌هایشان هستند.

یاد شعری از زنده یاد قیصر امین‌پور با نام «آدم‌ها مثل کتاب‌ها هستند» افتادم:

آدم‌ها مثل ِ کتاب‌ها هستند
بعضی آدم‌ها جلدِ زرکوب دارند،
بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک،
بعضی آدم‌ها ترجمه شده‌اند،
بعضی از آدم‌ها تجدیدِ چاپ می‌شوند،
و بعضی از آدم‌ها توقیف
و بعضی از آدم‌ها فتوکپی ِ آدم‌های ِ دیگراند.
بعضی از آدم‌ها صفحاتِ رنگی دارند،
بعضی از آدم‌ها تیتر دارند، فهرست دارند،
و روی پیشانی ِ بعضی از آدم‌ها نوشته اند:
حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدم‌ها قیمتِ روی ِ جلد دارند،
بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند،
و بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.
بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت،
بعضی از آدم‌ها را می‌شود توی ِ جیب گذاشت!
بعضی از آدم‌ها نمایش‌نامه‌اند و در چند پرده نوشته می‌شوند.
بعضی از آدم‌ها خط خوردگی دارند،
بعضی از آدم‌ها غلطِ چاپی دارند.
بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آن‌ها را بفهمیم.
و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت.
کتاب‌ها مثل ِ آدم‌ها هستند.
بعضی از کتاب‌ها برای ِ ما قصه می‌گویند تا بخوابیم.
و بعضی قصه می‌گویند تا بیدار شویم،
بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند.
بعضی از کتاب‌ها تقلب می‌کنند،
بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند!
بعضی از کتاب‌ها به پدر و مادر ِ خود احترام می‌گذارند.
و بعضی حتی اسمی هم از پدر و مادر ِ خود نمی‌برند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند، از دیگران گرفته‌اند.
بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.
و بعضی از کتاب‌ها فقیراند و بعضی گدایی می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پرحرف‌اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند،
و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتاب‌ها بیماراند،
بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.
بعضی از کتاب‌ها، کودکانه و لوس حرف می‌زنند.
و بعضی از کتاب‌ها فقط غر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.
بعضی از کتاب‌ها پیش از تولد می‌میرند.
و بعضی تا ابد زنده هستند

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٧/٢۸

خیلی وقتا دنبال دلایل عقلانی واسه تصمیمات احساسیم هستم، تا بتونم خودمو قانع کنم که آدم منطقی هستم. در اینکه "منطقی هستم"، چقدر دچار توهمم!

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٧/٤

راه برگشت در دوستی دشوار، پیچیده و غم انگیزه. برای همین باید در پیش رفتن همواره محتاط بود. در میانه راه گاهی باید ایستاد و راه رفته را مرور کرد و به آینده نظری انداخت.

 

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٦/٢٠

دقیقاً نمی‌دانم اینکه 28 سالگی را پشت سر نهاده‌ام یعنی چه؟ آیا بدان معنا است که طبق گاه‌شماری شمسی 28 بار دور خورشید چرخیده‌ام و شاید 28 بار دیگر هم بچرخم؟ طبق همین تقویم شمسی اگر در مریخ بودم احتمالاً 15 سالم بود. اصلاً چرا سن را می‌شمارند؟ چه چیزی در پس این شمارش هست؟

معمولاً برای اینکه بدانم چند سالم است باید شروع به شمارش کنم و گاهی اوقات که این کار را می‌کنم به قول صادق به یاد بازار چارپایان می‌افتم. آنقدر در این کار ناشی‌ و بی‌انگیزه‌ام که تا چند لحظه پیش فکر می‌کردم 27 سالگی را پشت سر نهاده‌ام و اگر برای آخرین بار دقیق‌تر نمی‌شمردم متوجه نبودم که 28 را هم پشت سر نهاده ام! حتی قبل از شمردن فکر می‌کردم 25 یا 26 سالم باشد. ای کاش اصلاً نمی‌شمردم.

چرا می‌شماریم؟ به نظر می‌رسد سنمان را حساب می‌کنیم که دیگران و خودمان بدانیم توان فکری و جسمی‌مان در چه حدی است، چه انتظاراتی از ما می‌رود و چقدر تکالیف مختص سن‌مان را برآورده کرده‌ایم. سنمان را حساب می‌کنیم که بدانیم حدوداً چقدر دیگر امید به زنده بودن داریم و در کجای پیوستار طبیعی زندگیمان قرار گرفته‌ایم. سنمان را حساب می‌کنیم که بدانیم از چه کسانی بزرگ‌تر و از چه کسانی کوچک‌تریم و هم‌سن چه کسانی هستیم و احتمالاً با هر کدام هم رفتار متفاوتی از خود نشان دهیم.

از دریچه زمان بیرونیِ گذرانِ بر ماده، شمارش سن یعنی همین وگرنه آنچه من از گذر زمان بر خودم، توانایی و ضعفم، تکالیفی که برخود واجب کرده‌ام، روابطم با دیگران، و ... احساس می‌کنم، چیز دیگری است.

نمی‌دانم اتمام 28 سالگی یعنی چه. حتی نمی‌دانم نسبت به این موضوع چه حسی باید داشته باشم. تنها احساس خوشی از تبریک‌های صمیمانه به جا خواهد ماند و بهانه‌ای که دمی در مورد کلیّت زندگیم بیاندیشم.

این روزها چقدر این رباعی خیام به دلم می‌نشیند

 

مگذار که غصه در کنارت گیرد

و اندوه مجال روزگارت گیرد

مگذار کتاب و لب یار و لب کشت

زان پیش که خاک در کنارت گیرد

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/۳

همچو پلکانی که خود را به دیواری بلند آویخته

ابتدایت پیش پایم، انتهایت بی نهایت

مهدی فرمانی

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/٢٠

برا بعضیا خانواده یه باد موافقه، یه پشت و پناه و یه جمعی واسه خوش بودن و شریک کردن خوشی ها و سختی ها. اما واسه بعضیای دیگه زنجیریه به پا، خاریه به چشم و باری به دوش.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٢/۱٤

گاهی وقتا به خوابم میاد، توی خواب میدونم که مرده و دیگه پیشم نیس، پس میشینم سیر نگاش میکنم، بغلش میکنم و از بودن باهاش لذت می برم.

بیش از 6 ساله که فوت کرده و تنها خاطراتش مونده. بهترین خاطرات دوران کودکی و نوجوانیم رو با فریبرز به یاد میارم. از زمانی که بچه بودم و منو روی پشتش میخوابوند و توی استخر شنا میکرد (اونم چه شنایی) تا آخرین باری که دیدمش و با کارهاش، از شدت خنده اشکم رو در آورد. وقتی از پشت گوشی پرستار بیمارستان به من خبر داد که فوت کرده، اصلاً برام قابل باور نبود. تا چند مدت شوکه شده بودم و هیچ احساسی نداشتم. مگه میشه که از بین ما بره و دیگه هیچوقت نبینمش؟ چطور میشه آدمی بمیره؟ آدمی که به بودنش خو کردی و تصور اینکه روزی دیگه نباشه به ذهنت هم خطور نکرده؟ نه نه نه باورم نمیشه، فریبرز نمرده.

تا مدت ها چشمام همش دنبالش میگشت و هی منتظر بودم که خبری بیاد و بگن که فریبرز نمرده! نمی تونستم بفهمم که مرگ یعنی چی و مفهوم مرگ برام قابل هضم نبود. آخه یعنی چی؟ اونی که تا دیروز بود و صداش رو می شنیدی، باهاش حرف میزدی و میدیدیش، حالا دیگه نیست!؟ مرگ یعنی چی؟ نابودی کامل؟ آیا زندگی دوباره ای هست؟ چرا طبیعت اینقدر نسبت به حظور، اهداف، احساسات و زندگی ما بی تفاوته؟! چرا....

حالا هر از چند گاهی که به خوابم میاد (همیشه هم شیک پوش میاد)، یه دل سیر نگاش میکنم. همش دور برشم و مواظبم نکنه بلایی سرش بیاد. نکنه یه لحظه از جلو چشام دور بشه و اتفاقی براش بیوفته. نکنه بازم منو تنها بزاره. تقریباً همیشه توی خواب میدونم که فوت کرده  و حالا زنده شده. برا همین همیشه نگرانشم. گاهی هم میدونم که دارم خواب میبینم و این دیدار موقتیه و اشکم در میاد.

بعد اون، منم و یه عکس آویزون به دیوار و یه دنیا خاطره قشنگ.

****

آدمی چقدر نیاز داره که به دنیای بعد از مرگ فکر کنه! به زنده شدن دوباره، به اینکه زندگی ما با مرگ تموم نمیشه و به اینکه ما توی این دنیا تنها نیستیم.

ای کاش ..... ای کاش ...... ای کاش.....

 

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱/٢

روحم را که مچاله کرده ای

هراسم این است مبادا به زباله دان دم دستت پرتش کنی

کسی چه میداند

شاید روزی مشتهای سیاه گره کرده ات را گشودی و سپیدی حظورم را تاب آوردی

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

چه زجری ست دیدن کودکی در آغوش کودکانی دیگر!؟ نسل بچه های بچه ها.

نه نه، ارزش انسان این نیست که با حادثه ای، شهوتی، و یا احساس کورٍ خودان خواهانی به دنیا بیاید.

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :