روان شناسانه
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٢/٦/۱٧

الان دارم به فیلم‌های جالبی که تا به حال دیدم فکر می‌کنم.

Eternal sunshine of the spotless mind

Face off

Memento

Birth

,…….

از دیدگاه من مضمون اصلی همه فیلم‌ها هویت هستش. اینکه به چه چیزی می‌گیم هویت؟ هویت شخصی در کجای ما قرار داره؟  و......

آیا من امروز همون من 10 سال پیشم؟ اگر برم جراحی پلاستیک کنم و شبیه تقی شم، من سعیدم یا تقی؟ اگه مغز نقی رو با تمام اطلاعاتش به من پیوند بزنن من سعیدم یا نقی؟ اگه مغز منو پاک کنن و اطلاعات ذهن نقی رو داخلش بزنن چی؟ اگه سمت چپ مغز نقی و سمت راست مغز علی رو توی کله من جا کنن من نقیم، علیم یا سعید یا یه آدم دیگه؟ اگه کلاً ذهنم فرمت شه و اطلاعاتش پاک بشه من همون سعیدم یا یه آدم جدید می‌شم؟ این "من"ی که می‌گم یا این "سعید"ی که می‌گم چه فصل ممیزه‌ای از نقی داره؟ آیا این فصل ممیز فیزیکی و بدنیه یا غیر مادیه؟ آیا از جنس خاطره هستش؟ آیا یه خط سیر در طول زمانه؟ آیا حافظه من هستش؟

چطور میشه گفت سعید فعلی همون سعید 10 سال پیشه؟ آیا صرف داشتن و یا تصور تداوم روانشناختی میتونه دلیلی بر این باشه که من همونم که 10 سال پیش بودم؟ آیا میتونیم بگیم احساس هویت حاصل تداوم روانشناختیه؟ اگر اینطوریه نقش حافظه در این تداوم چیه و چقدر میتونیم بهش اعتماد کنیم؟

قریب به 2 ساله که دارم خودمو به عنوان یه ابژه مورد مشاهده قرار میدم و مشاهداتم رو ثبت میکنم. مشاهداتم رو چندین بار مطالعه کردم و هر بار متعجب میشم از اینکه چطور با این همه تضاد و تغییر در طول این 2 سال، ذهنم در لحظه احساس یکپارچه ای واسم میسازه! چطور ذهن من داره خاطرات ناهمساز رو تحریف و یا مخفی میکنه! و چطور فریب ذهنم رو باور میکنم!

آیا هویت داستانیه که ذهنم سر هم کرده و نوعی توهمه؟

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٢/۳/٥

"من کیم؟" را چندی است کنار گذاشته‌ام، به این می‌اندیشم که "چه کسی می‌‎خواهم باشم".

 

 

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/۱۸

پژوهش بدون وجود ابزارها و شیوه‌های مناسب، همچون رانندگی در جاده سنگلاخی است. زیرساخت یک پژوهش مطلوب را شیوه‌های پژوهش، تکنیک‌های آماری، نرم افزارهای رایانه‌ای، و ابزارهای سنجش مناسب تشکیل می‌دهد. در صورتی که در هر یک از این موارد نقصی مشاهده شود، کار پژوهشگر لنگ می‌ماند. متأسفانه این زیرساخت‌های پژوهشی در جامعه علمی ما قوت چندانی ندارند. بسیاری از پژوهش‌گران ابزارهای مناسبی برای سنجش متغییرهای مورد نظرشان را نمی‌یابند و بسیاری از دانش آموختگان دوره‌های عالی دانشگاهی هم بر روش‌های آماری و نرم افزارهای تحلیل داده‌ها تسلط ندارند و این یعنی اساس تحقیق در جامعه علمی ما مشکل دارد. به نظر من یکی از دلایل چنین وضعی نبود متون مناسب در این زمینه‌ها است و برای همین یکی از علایق پژوهشی من کار کردن در زمینه آمار و روش تحقیق ویژه علوم رفتاری است.

مقاله"اعتباریابی پرسش‌نامه باورهای کارامدی تدریس ریاضی در دانشجو معلمان دوره ابتدایی" بصورت برخط از این آدرس قابل دریافت است.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/٧

به نظرم انسان در جامعه ایرانی به سختی می تواند بدون تکیه بر دیگران زندگی خود را اداره کند. به نظر می رسد جامعه ما در گذار از سنت به مدرنیسم نتوانسته سیستم های حمایتی – اجتماعی مناسبی برای افراد فراهم کند و افراد هنوز به تنها سیستم حمایتی جامعه یعنی همان خانواده و قومیت چسبیده اند. وقتی در جامعه سیستم های حمایتی موجود باشد که فرد بتواند اطلاعات مورد نیاز، کمک مالی، حمایت عاطفی و... دریافت کند (مثلاً مواردی مثل صندوق بچه، بیمه بیکاری، وجود تشکل هایی برای حمایت از افرادی که نیازمند کمک هستند، همچو معتادان، مطلقه ها، بیماران روانی و... و حتی اطاق اعترافی که در قرون وسطی وجود داشت و افراد اعترافاتی در نزد کشیش ها می کردند) کمتر به خانواده و قومیت وابسته شده و فردیت افراد رشد بیشتری می کند. متاسفانه در جامعه ما قوانین، رسم و رسوم، ساختارها و... در راستای خانواده محوری و قومیت محوری وضع شده و فردیت و استقلال انسان در آن مد نظر قرار داده نشده. مثلاً می خواهید وام بگیرید حداقل یه ضامن لازم دارید (برخی ادارات هم تنها برای ضمانت اقوام درجه یک گواهی صادر می کنند) در صورتی که قانون می گوید نیازی به ضامن نیست و سفته کفایت می کند مگر در مبالغ بالا. می خواهید دلیلتان را اثبات کنید، ازدواج کنید و یا طلاق بگیرید چند شاهد می خواهید (هر کسی هم به راحتی شهادت نمی دهد مگر اینکه نسبتی با او داشته باشید)، کسی فوت می کند نیاز به اقوام دارید که مرده را دفن کرده و مراسمات را به جا آورند (همچنین در عروسی) و موسساتی نیستند که بتوانند این کار ها را انجام دهند (حداقل در شهرستان ها). می خواهید به خواستگاری بروید بدون خانواده رسمیت ندارید، همچنین هنگامی که می خواهید خانه اجاره کنید. دختر می خواهد ازدواج کند باید نظر خانواده را جلب کند چون تنها آنها هستند که حمایتش می کنند و زندگیش به آنها وابسته است، همچنین پسر. در این جامعه شما با دخترانی مواجه می شوید که نمی توانند کاملاً به زندگی خودشان دل بدهند و همیشه یک دلشان پیش خانواده اولیه شان است. در این جامعه (مثلاً در فرهنگ کردی) به خانه پدر و مادر می گویند: باوان. یعنی خانه امید. یعنی افراد امیدشان به پدر و مادر است حتی پس از ازدواج.

علاوه بر وابستگی فرزندان به خانواده و والدین، خود پدر و مادر هم به نوعی به فرزندان و خانواده وابسته اند. بسیاری از والدین می ترسند که بچه هایشان با ازدواج از آنها دور شوند، چون تنها تکیه گاهشان فرزندانشان هستند. حتی برخی پدر و مادر ها هنوز از منبع حمایتی خانواده اولیه خودشان نبریده اند و به آنها وابسته اند.

این شرایط چه تاثیری در ساختار روانی ما دارد؟ به نظرم این وابستگی فرد را در موقعیت کودکی و طفیلی نگه می دارد.

به نظرم بخش عمده ای از اعضای خانواده های ایرانی اجباری و یا از سر ناچاری خانواده را مهم می دانند، و اگر برای این افراد حمایت های مناسبی فراهم بشود از خانواده و قومیتشان بریده می شوند. البته بگذریم از کسانی که از قبل خانواده و قومیت به نان و نوایی می رسند (نمونه آن بسیاری از سیاست مداران) بویژه در شهرستان ها.

به نظرم بعضی طرح هایی که در این چند سال اخیر اجرا شد حداقل از لحاظ روانی می تواند تبعات مثبتی داشته باشد، من سیاست مدار و اقتصاد دان نیستم و نمی دانم این طرح ها چه تبعات سیاسی و اقتصادی دارد اما می توانم بگویم که چه تبعات روانی می تواند داشته باشد. طرحی مثل طرح پرداخت یارانه ها به هر فرد (البته باز هم در این طرح پول را به حساب سرپرست خانوار واریز می کنند) یکی از آن طرح های خوبی است که به رشد فردیت و استقلال روانی فرد کمک می کند. همینکه برای هر فردی حقی قائل شده اند، نوعی احساس امنیت خاطر برای خیلی ها فراهم می شود که یک حمایت مالی علاوه بر حمایت خانواده دارند به ویژه برای آنهایی که استقلال مالی ندارند. فرد احساس می کند حقی دارد و بدون منت والدین و یا همسرش این حق به او اختصاص دارد. یا طرح مسکن مهر برای مجرد ها. همینکه این تفکر وارد جامعه شده که مجرد ها هم حق زندگی و داشتن مسکن و استقلال دارند یه حرکت مثبت است اگرچه همه اش وعده وعید باشد.

این خانواده محوری افراطی، همراه با نبودن سیستم های حمایتی کافی که فرد را در راستای رسیدن به استقلال فردی یاری کند و همچنین سبک های تربیتی که منجر به تضعیف اعتماد به نفس کودکان می شود (که در پست پیشین توضیح داده شد) منجر به نوعی طرحواره وابستگی در نزد اکثر قریب به اتفاق افراد جامعه ایرانی می شود.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/٢٦

ماجرای خر بوریدان را شاید شنیده باشید. خری گرسنه که در فاصله ی مساوی در بین دو سبد یونجه قرار دارد و آنقدر تعلل می کند که به کدام طرف برود تا از گرسنگی می میرد. در فلسفه می گویند که ترجیح بلا مرجّح محال است، یعنی یکی از طرفین باید مرجّح باشد تا ترجیح داده شود. حالا اینکه چرا یک طرف مرجّح می شود خودش گفتاری دیگر را می طلبد. می خواهم این مسئله را در رابطه با مفهوم سازی باندورا از عاملیت انسان توضیح بدهم.

اگر آزادی را به معنای قدرت انتخاب در نظر بگیریم، به نظر می رسد که هر چه انسان توانایی ها، مهارت ها و انعطاف پذیری بیشتر، و تعصبات کمتری داشته باشد و بیشتر به نسبی گرایی متمایل باشد، در موقعیت های مختلف وسعت انتخاب بیشتری می تواند داشته باشد، یا به عبارتی آزادی بیشتری دارد.

باندورا خودکارامدی را هسته عاملیت می داند. خودکارامدی یعنی احساس توانایی برای انجام کاری. به عبارتی من اگر در انجام کاری احساس کارامدی کنم دست بدان کار می زنم. اگر آزادی را به معنای قدرت انتخاب در نظر بگیریم، پس محصول خودکارامدی احساس آزادی است. مثلاً من خودکارامدی تصدی مشاغلی همچون آموزگاری، دبیری، مشاوره کودک، مشاور خانواده، استاد دانشگاه شدن، و ... را دارم و لذا قدرت انتخاب و آزادی دارم (البته به طور نسبی).

با این حال به نظر می رسد آزادی که خود محصول خودکارامدی (که هسته عاملیت است) می باشد، عاملیت فرد را محدود کند. به دلیل اینکه گستره انتخاب، تصمیم گیری را به تعویق می اندازد و انتخاب کردن از بین تعداد زیادی گزینه صرف انرژی می خواهد، انرژی که می تواند برای عمل کردن صرف شود. به نظر می رسد رابطه بین خودکارامدی و عاملیت را یک متغیر دیگر همچون پایگاه هویت، تعهد، تعصب و چیزی شبیه به اینها میانجی کند. به عبارتی کسی که تعهد بیشتری دارد، اگر خودکارامدی و آزادی بیشتری داشته باشد، عاملیت بیشتری خواهد داشت اما کسی که تعهد کمتری دارد، اگر خودکارامدی و آزادی بیشتری داشته باشد لزوماً منجر به عاملیت بیشتر نمی شود. به نظر می رسد آزادی برای کسی که تعهد دارد عاملیت را تقویت و برای کسی که تعهد کمی دارد برعکس عمل می کند. اما یک مسئه دیگر اینکه آیا کسی که تعهدات مشخصی دارد (یعنی انتخاب های اصلی اش را انجام داده است) آیا آزادی (یا گستره انتخاب) دارد؟؟؟ سوال دیگر اینکه آیا همان انتخاب های اصلی هم بدون تعهد و محدودیت خاصی صورت گرفته اند یا اینکه تمام آزادی هایمان محدود به تعهداتی هستند. به نظر می رسد مفهوم عاملیت در رابطه با خودکارامدی و آزادی پارادوکسیکال است.

به این مثال توجه کنید:

تصور کنید محدودیت مالی و پوششی ندارید و برای خرید وارد یک فروشگاه بزرگ کفش می شوید. داخل فروشگاه آنقدر مدل های مختلف وجود دارد که نمی دانید کدامیک را انتخاب کنید. به سمت هر کدام که می روید دیگری به شما چشمک میزند. ممکن است ساعت ها وقت صرف کنید تا یک جفت کفش انتخاب کنید و بعد از انتخاب کردن تازه باید خودتان را راضی کنید و از فکر سایر کفش ها هم بیرون بیایید. در اینجا گستره انتخاب، توانایی مالی و عدم محدودیت پوشش (به عبارتی آزادی شما)، عاملیت شما را به تأخیر انداخته اند. حتی ممکن است نتوانید کفشی را انتخاب کنید و علاوه بر تأخیر در عاملیت شما، آزادیتان نیز زیر سوال برود. آزادی که نتوانید از آن استفاده کنید به چه درد می خورد؟

از طرفی می توانید خود را محدود به نحوه پوشش خاصی کرده و لذا خود به خود بسیاری از گزینه ها برای شما حذف شده و شما بهتر می توانید انتخاب کنید و عاملیتتان افزایش می یابد. اما در این مورد سوال این است که آیا شما انتخاب آزادانه ای داشته اید؟

به نظر می رسد هر چه ظرفیت عاملی و به عبارتی آزادی بالقوه انسان بیشتر باشد (که خود تحت تأثیر توانایی های فردی و احساس کارامدی است)، فرد در انتخاب کردن دچار مشکل خواهد شد و عاملیتش محدود می شود، مگر اینکه تعهدات مشخصی وجود داشته باشد. بسیاری از افراد برای دوری از دودلی ها و بی عملی و بی تصمیمی، آزادی ها را محدود کرده و برای خودشان حد و حصر تعیین می کنند (مثل کاری که ایدئولوژی های انجام می دهند). حتی انتخاب یک هدف، و یک تعهد هم به نحوی یعنی فکر نکردن به سایر اهداف ممکنه و یعنی محدودیت وضع کردن که باز هم مفهوم آزادی زیر سوال می رود.

بحث را می خواهم با یکی از عمده ترین آزادی هایی که هر فرد می تواند داشته باشد ادامه دهم.

هر کسی برای آینده خودش سناریوهایی را در سر می پروراند، اعم از انتخاب شغل، فعالیت اقتصادی و فرهنگی، انتخاب محل زندگی و ...... به عبارتی هر کسی اهدافی را برای آینده خودش متصور می شود. هر فرد این سناریوها را با توجه به خودکارامدی ادراک شده حال حاظرش در سر می پروراند. حال اگر کسی توانایی ها و مهارت های بالایی داشته باشد و خودکارامدی بالایی احساس کند، احتمالاً می تواند سناریوهای بیشتر و متنوع تری برای زندگی آینده اش ترسیم کند. مثلاً کسی که تحصیلات بالایی دارد، روابط اجتماعی قوی و توان مالی کافی دارد ممکن است به زندگی در کشورهای مختلف، تصدی مشاغل گوناگون، و ..... فکر کند اما یک روستایی که سواد و توانایی مالی کمی هم دارد احتمال کمتری دارد که به زندگی در سایر کشورها و یا تصدی مشاغل و پست های مختلف بیاندیشد. حال فردی را تصور کنید که خودکارامدی بالایی دارد و سناریو های مختلفی را برای آینده خودش تصور می کند اما نمی داند کدامیک را انتخاب کند. یعنی در انتخاب مسیر زندگیش دچار تردید و دو دلی است (نبود تعهدات مشخص). از طرفی در نظر هم داشته باشید که هر روز بر توانایی ها و احساس کارامدی این شخص افزوده شده و لذا اهدافی که پارسال برای خود انتخاب کرده ممکن است در حال حاظر برایش کوچک بوده و اقناع کننده نباشند. سوالم اینجاست که چه بر سر این فرد مدام در حال توسعه و رشد خواهد آمد اگر خودش را محدود به تعهداتی نکند؟ شاید جواب این باشد "نوک زدن به زندگی". احتمالاً تفکرات، تعهدات، احساسات و کلاً زندگی این افراد سطحی خواهد شد. به زندگی نوک می زنند، به شغلشان نوک می زنند، و....

اما اگر فرد خودش را محدود به تعهداتی کند چه می شود؟ فردی که هر روز بر توانایی های خودش می افزاید اگر خودش را بخواهد به تعهداتی که در گذشته داده (تعهداتی که بر اساس خودکارامدی گذشته اش داده) محدود کند به نحوی جلوی پیشرفت و تعالی خودش را می گیرد. کسی که در زمان دانشجویی آرزویش معلم شدن بوده حالا که معلم نمونه هم شده آیا باز هم باید به تعهد پیشین خودش وفادار بماند و به تجارب جدید و توسعه خودش فکر نکند؟ تا چه حدی هدفگذاری و تعهدات جدید می تواند فرد را تعالی بخشیده و از سطحی بودن نیز او را برهاند؟

داشتن سناریو های متنوع، از جهتی مثبت است و آن اینکه فرد را نسبت به موقعیت هایی که ممکن است در رسیدن به اهدافش او را کمک کند هوشیار تر می کند. مثلاً ممکن است برای کسی که سناریو موفقیّت در وزنه برداری را در سر می پروراند، موقعیت های زیادی برای موفقیّت در سیاست، تجارت و حتی سایر ورزش ها پیش بیاید ولی آنها را نادیده بگیرد. قهرمان مستر المپیا 2011 قبلاً یک بسکتبالیست بود. اگر او صرفاً به بسکتبال می اندیشید قهرمان مستر المپیا نمی شد و استعداد نهفته اش را کشف نمی کرد. این مثالی است وابسته به فیزیک فرد و می توان سایر مثال های دیگر را در حوزه های شناختی ارائه داد. لذا تنوع در سناریو احتمال پرورش و بروز استعدادهای متنوع فرد را نیز بیشتر می کند. با این همه به نظر میرسد داشتن سناریوهای مختلف برای زندگی، اگرچه قدرت انتخاب فرد را زیاد می کند و امکان استفاده از موقعیت های گوناگون را به فرد می دهد، اما ممکن است انرژی های انسان را تحلیل برده و فرد را دچار نوعی تشویش درونی در انتخاب نهایی و تصمیم گیری کند. و همچنین فرد را در ورطه سطحی شدن و نوک زدن به زندگی قرار دهد. دقیقاً مثل اینکه شما برنامه های زیادی را همزمان در حافظه موقت کامپیوترتان باز نگه دارید تا به ضرورت از آنها استفاده کنید، این کار سرعت پردازش شما را کاهش می دهد.

از طرفی تمرکز کردن بر یک سناریو احتمال عملی کردن آن را بالا می برد اما به نحوی محدود کردن آزادی است. فرد خودش را متعهد می کند که به یک سناریو ذهنی متعهد بماند و به سایر سناریو ها فکر نکند. به نحوی بستن ذهن نسبت به تجارب و اطلاعات جدید و متفاوت.

به نظر می رسد با طلوع آزادی نیاز به محدودیت هم سر بر می دارد و آزادی در چهارچوب تعهد معنا می یابد. از این نظر فرق جوامع مدرن و سنتی هم در این است که چه کسی این محدودیت را تعیین می کند. در گذشته سنتها و ایدئولوژیهای درونی شده این کار را می کردند، اما افراد امروزی که کمتر زیر بار این دستورات صادر شده از بیرون می روند، اگر بخواهند که منفعل نباشند و بر محیط اطرافشان تأثیر بگذارند باید دست بکار شوند و فلسفه زندگی خودشان را بنا کنند. کاری بس هزینه بر و دشوار.

 همچنین به نظر می رسد در کنار خودکارامدی، تعهد را نیز به عنوان هسته عاملیت باید ذکر کرد.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/٢٤

مجموعه ای از الگوهای رفتاری، شناختی و عاطفی متفاوت، پویا و گاهاً متعارضی که در راستا و یا در جدال با مجموعه گرایشات برخواسته از ساختار فیزیکی و تکاملی ام بوده و در هر لحظه بسته به اینکه شما چه کسی هستید و در چه موقعیتی از نظر اجتماعی، تاریخی و جغرافیایی قرار دارم بخشی از این الگوها برجسته تر می شود. با این تعریف طبیعتاً در نظر دیگران یکپارچه تر از آنم که خود می دانم.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/۱۱

چند روز پیش فردی نظر مرا در مورد کسی که برای ازدواج انتخاب کرده بود و کلاً در مورد ازدواج جویا شد، انتخابی که کرده بود انگیزه ای شد تا این مطلب را بنویسم.

چرا در رابطه بین دو جنس برای رسیدن به برخی ها انگیزه داریم و برای برخی نه؟

نظریه انتظار * ارزش می گوید که فرد برای انجام دادن کاری بر انگیخته می شود که انتظار موفقیت در آن کار را دارد و موفق شدن در آن کار برایش ارزشمند است. اگر پسری فکر کند که به دست آوردن دل دختری بسیار کار دشواری است و از عهده او بر نمی آید، یا فکر کند که تفاوت های فرهنگی و اجتماعی زیادی با هم دارند و ممکن است که جواب رد به او بدهند، و یا اینکه فکر کند که نمی تواند زندگی مناسبی با دختر مورد نظر داشته باشد، در این حالت انتظار کارامدی وی در حد پایینی است و رسیدن و زندگی کردن با فرد مورد نظرش را بسیار چالش برانگیز می بیند و لذا برای جلو رفتن و ادامه زندگی با فرد مورد نظر برانگیخته نمی شود. البته باید در نظر داشت که میزان چالش احساس شده برای رسیدن به یک شخص و ادامه زندگی با وی، با انگیزش رابطه منحنی دارد. یعنی یک زندگی و یک عشق چالش برانگیز تا سطحی انگیزش را افزایش می دهد اما از یک سطح که چالش بیشتر شود انگیزش کاهش می یابد.

همچنین اگر پسر انتظار کارامدی بالایی داشته باشد اما فکر کند که به دست آوردن دل فلان دختر ارزشی ندارد و یا در تصورش زندگی با فلان شخص را خیلی ارزشمند ترسیم نکند و به طور کلی رسیدن به شخص خاصی و زندگی کردن با او برایش چندان ارزشمند نباشد، در این صورت باز هم برای اقدام کردن انگیزه ای ندارد. اینکه رسیدن به یک شخص چقدر ارزش دارد تحت تأثیر سیستم ارزشگذاری فرد است.

و اما عشق

عشق در این بین چکار می کند؟ عشق در برخی موارد آنچنان خودکارامدی کاذبی به فرد می دهد که اصطلاحاً می گویند "تنش داغه". برای همین است که شاعر می فرمایند "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها".

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱/۱۳

از وقتی که روی دیدگاه شناختی اجتماعی متمرکز شده ام (بویژه نظریه باندورا) چیز هایی از محیط در نظرم برجسته شده اند که قبلاً اینچنین برجسته نبودند و یا اصلاً به این مسائل توجهی نداشتم. میخواهم در مورد دایره توجه بگویم. اگر ارگانیسم را یک واحد پردازنده اطلاعات در نظر بگیریم، لذا خروجی ها را صرفاً با کنترل ورودی ها میتوان از پیش کنترل کرد. البته کاملاً هم نمیتوان تعیین کرد که خروجی ها چیست، اما میتوان تا حدود زیادی مسیر و محدوده خروجی ها و محتوای مورد پردازش را تعیین کرد. امروز میخواهم صرفاً بر روی اطلاعات ورودی کلامی تمرکز کنم و از اطلاعاتی که غیر کلامی هستند و توسط موقعیت انتقال داده میشوند (مثلاً وقتی وارد مجلس عزاداری میشوید، موقعیت به گونه ای است که شما  وادار میشوید مجموعه رفتاری خاصی را برگزینید، و چنین موقعیت های مختلفی که در طی روز و در این فرهنگ برای انسان ها رخ میدهد) را به دلیل اینکه کمی پیچیده تر و انتزاعی تر است به بعد موکول میکنم.

به این مثال ها دقت کنید تا ببینیم چگونه اطلاعات کلامی موجود در محیط، توجه افراد را جهت میدهد و در اثر این جهت گیری توجه، چگونه شرایط زندگی و آینده فرد شکل داده میشود.

مثال 1: مادری کنار فرزند خود نشسته و با التماس خاصی از خداوند میخواهد که فرزندش را در امتحانی که در پیش دارد یاری کند. بسته به اینکه فرزند این مادر چه دیدگاهی در مورد این امتحان دارد و اینکه جایگاه مادر در نظرش چیست، و دیدگاه شخص نسبت به توانایی های خودش، عواقب این حرف مادر میتواند مختلف باشد. بدترین عواقب مربوط به زمانی است که مادر در نظر فرزند، انسانی مدبر، آگاه و خلاصه جایگاه والایی داشته باشد (منظور احترام گذاشتن و این حرف ها نیست، بلکه منظور میزان حجت بودن حرف مادر برای فرزند است که معمولاً در سنین پایین تر بیشتر روی میدهد). در ظاهر، این حرف اثر مثبتی دارد (اثر حمایت اجتماعی)، اما میتواند اثرات مخرب و پنهانی هم داشته باشد که در اینجا ما به این اثرات احتمالی و مخرب تأکیید داریم.

اگر قدری به عمق این سخن برویم چه می یابیم؟ این حرف چه پیام های پنهان و آشکاری به کودک انتقال میدهد؟ مادر با این حرفش، قبولی در امتحان را در نظر فرزندش بزرگ جلوه میدهد (چون احتمالاً در نظر خودش بزرگ است) و برای قبول شدن در این امتحان هم از قدرتی فراتر از قدرت کودک استمداد میطلبد، یعنی به طور غیر مستقیم به کودک میگوید که تو به تنهایی از پس این امتحان بر نمی آیی. فرضی پارانویایی به نظر میرسد، نه؟ ادامه مثالها را مورد توجه قرار دهید.

مثال 2: چند روز پیش به مناسبت روز جهانی زن، یکی از شبکه های ماهواره ای برنامه ای پیرامون خواننده زن ایرانی (سیما بینا) ترتیب داده بود. احتمالاً هدف این برنامه معرفی بیشتر یک زن موفق در عرصه موسیقی بوده و از این طریق توجه بینندگان را به خواسته ها و خصیصه ها و توانایی های زنان جلب کند. در خلال برنامه، این خواننده به میان روستاییان می رفت و ترانه های محلی را از زبان ایشان میشنید و گاهاً خودش هم با روستاییان هم آواز میشد تا از این طریق بتواند اصالت بیشتری به ترانه های خودش ببخشد و بیشتر با فرهنگ فولکلر آشنا شود. اما آنچه که این برنامه قصد پرداختن به آن را نداشت (به خاطر اینکه هدفش چیز دیگری بود: معرفی یک شخص، یک زن موفق نه احتمالاً پرداختن به زن به عنوان یک موجود و یک انسان)، وضعیت زنان در فرهنگ عامه مردم بود. در جلساتی که این خانم خواننده با مردم روستایی داشت (البته تا آنجا که من دیدم)، این خواننده در کنار مردان روستایی و در خانه هایشان می نشست و با آنها خیلی راحت مراوده داشت، اما شما نشانی از زنان این مردان نمیدیدید، گویی در آن خانه ها فقط مرد وجود داشت. خب این برنامه توجه من بیننده را به یک خواننده، به یک زن جلب میکند و از طرفی هم توجهم را از وضعیت زنان در فرهنگ عامه منحرف میکند، بدون اینکه حتی قصد سازنده چنین برنامه ای این باشد. این برنامه (احتمالاً ناخواسته) به زنان منکوب شده روستایی که حتی حق نسشتن در کنار مردانشان و دیده شدن توسط دیگران را ندارند، تا حدودی بی توجهی کرده بود (یک پیام ناخود آگاه به ذهن بیننده). البته همانطور که گفتم من تا آخر این برنامه را ندیدیم و این احتمال هست که این خواننده با زنان هم جلساتی داشته اما من ندیده ام، اگرچه با این وجود هم این مسئله که زنان در جلسات مردان با این خانم خواننده حظور نداشتند، و دلایل این عدم حظور خللی وارد نمیکند.

مثال 3: فردی ترفیع شغلی میگیرد، و یا به یک موفقیت تحصیلی و اقتصادی دست پیدا میکند، وقتی این موفقیت توسط دیگران خیلی بزگ جلوه داده شود و دیگران فرد را خیلی ستایش کنند (معمولاً افراد بر حسب ذهنیت خودشان اینکار را میکنند، مثلاً کسی که قبولی در کنکور برایش آرزو بوده و کار بسیار بزرگ است، اگر دوستش این موفقیت را کسب کند خیلی او را ستایش خواهد کرد، البته ممکن است در اثر حقارتی که احساس میکند از مکانیسم های دفاعی استفاده کند و موفقیت دوستش را بی اهمیت جلوه دهد اما در اینجا ما جنبه مثبت قضیه را مینگریم)، عملاً برای فرد مورد ستایش، سقف تعیین میکنند. البته باز هم بستگی دارد به دیدگاه شخص نسبت به موفقیتش و جایگاه فرد ستایش کننده در نظر شخص و صد البته دیدگاهی که شخص نسبت به تواناییهای خود دارد. اما میخواهم بگویم که وقتی چنین فردی بسیار مورد ستایش قرار میگیرد به طور ناخود آگاه این اطلاعات به او انتقال داده میشود که تو در سطح بسیار بالایی عمل کرده ای و یا اینکه فراتر از توانایی هایت بوده ای و..... زین رو دیدگاهی در مورد سقف توانایی در فرد شکل میگیرد و بر این اساس اهدافش را انتخاب میکند و آینده خودش را رغم میزند. البته این موضوع خیلی پیچیده تر است و من سعی داشتم آن را ساده کنم. اینطور نیست که آدم با یک تشویق سقف توانایی خودش را تعیین کند و اهدافش تحت تاثیر قرار بگیرند، اما وقتی شخص فراتر از بافتی که در آن قرار دارد میرود (چه از لحاظ اقتصادی چه تحصیلی و چه فرهنگی و ...) خواه ناخواه مراوده و زیستن در این بافت او را به سمت خودش میکشد. و بافت مورد نظر این کار را وقتی که با سقف ذهنی خودش شخص را قضاوت میکند، او را تشویق میکند و.....  انجام میدهد. اگر شخص نسبت به این تاثیرات محیطی آگاه نباشد، به راحتی در این بافت هضم میشود. مثل این است که شما قدتان 180 سانتی متر باشد، از لحاظ جسمانی ورزیده و سالم هستید و از روی گودالی 30 سانتی متری میپرید، بعد میبینید همه کف میزنند و هورا می کشند! چه میشود؟ ممکن است ذهنتان در همان گودال 30 سانتی متری جا بماند. باز هم میگویم این فرایند بیشتر برای کسانی اتفاق میافتد که آگاهی های فراشناختی ضعیفی دارند و به رشد شناختی لازم نرسیده اند و در سنین پایین هستند بیشتر رخ میدهد، اگر چه در خیلی از بزرگسالان هم پیدا میشود.

کافیست فضای فکری فردی را تنظیم کنید، آنوقت فرد به راحتی قادر نیست که از این فضا بیرون بیاید. وقتی همه ساله در دنیا ملکه زیبایی تعیین میکنند و هر ساله عده ای هم برای این فستیوال ها و مسابقات سر و دست میشکنند، وقتی در سینما زیبایی ظاهر زن برگ برنده بازیگر است، وقتی فیلم های پورن ساخته میشود که در آن زن تا حد یک تیکه گوشت تنزل میکند، وقتی مسئله حجاب گنده میشود، وقتی ....... وقتی...... همه اینها توجه افراد را به سمت یک چیز منحرف میکند (حتی ذهن زن ها را): به جسم زن.

وقتی مسئله اعتراضات مردمی در سایر کشور ها در صحنه تلویزیون نمایش داده میشود، توجه بیننده به خود اعتراض جلب میشود و از جو احتمالاً آزادی که زمینه ساز چنین اعتراضاتی است منحرف میشود. وقتی بچه ای بهانه میگیرد و مادری صرفاً بلد است از کودکش بپرسد که: گشنته، خوابت میاد، کسی زدتت، جیش داری و.... تفکر بچه را محدود به تفکر خودش در مورد بچه ها (که صرفاً از این موارد ناراحت میشوند نه از مورد توهین قرار گرفتن، نگران رابطه پدر و مادر بودن، دوری دوست هایشان و.....) میکند. وقتی جناب ... در کلیپش داد میزند که: واسه نونه واسه نونه... کار یک هنرمند را در حد تفکر خودش نگه میدارد و تاثیری مثابه بر ذهن شنونده (از نوع نا آگاهش) دارد.

هر نوع اطلاعاتی کلامی که از محیط وارد ذهن ما میشود، خواه ناخواه توجه ما را دستخوش تغییر میسازد، حال چه برای لحظه ای و چه تاثیری طولانی مدت تر. وقتی ورودی های ذهنمان را کنترل نکنیم، و یا به سادگی تحت تاثیر این ورودی ها قرار بگیریم، محصول محیط خواهیم شد. البته تا حدودی هر کسی محصول محیط خودش است، اما بسته به عاملیتی که فرد اعمال میکند، این نسبت متغییر است.

دنیا دنیای کنترل ذهن ها شده، و در این دنیا عناصری هستند که در این مبارزه قدرت بیشتری دارند. سینما و تلویزیون از مهمترین ابزارهای کنترل ذهن هستند. مورد دیگری که به نظرم بیشترین تاثیر را دارد جو فرهنگی است که دایره توجه انسان را تحت تاثیر قرار میدهد. جو فرهنگی علاوه بر قدرت تاثیر گذاری کلامی، قدرت بسیاری در خلق موقعیت های غیر کلامی دارد که دایره توجه انسان را تحت تأثیر قرار میدهد. این است که من فکر میکنم  میتوان پیوندی میمون بین روانشناسی فرهنگی و دیدگاه شناختی -اجتماعی برقرار کرد. البته نقش روانشناسی تکاملی و زیستی که گرایشات و آمادگی های انسان را برای توجه به برخی مسائل بیان میکنند، میتواند بسیار پر رنگ باشد.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٠/۱٢/٢٥

هر انسانی 4 نفره

1- اونی که واقعا هستیم. اینو فقط خدا میدونه.

2- اونی که فکر میکنیم هستیم.

3- اونی که دیگران فکر میکنن هستیم.

4- اونی که فکر میکنیم در نظر دیگران هستیم.

وقتی بین دومی و چهارمی اختلاف باشه آدم خیلی اذیت میشه

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :