روان شناسانه
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٢/۸/۳

چند ماهی است که به اتّفاق همسرم در شهر تبریز ساکن شده‌ایم. شهری با مردمانی عمدتاً سخت‌کوش و متعهّد که برخلاف آنچه شنیده می‌شود آدرس‌ها را هم درست می‌دهند و در بسیاری مواقع تا از درک صحیح شما اطمینان حاصل نکنند، همچنان به توضیح دادن ادامه می‌دهند. البته آنچه که من در این چند مدّت درک کرده‌ام گویای این است که بسیاری از افراد مسن و کم‌سواد تبریزی در فارسی صحبت کردن مشکل دارند و هنگامی که فارسی صحبت می‌کنند دچار استرس شده و هرچه سریعتر می‌خواهند مکالمه را به اتمام برسانند، لذا قادر به تفهیم طرف مقابل نیستند. این شاید یکی از دلایلی باشد که مردمان این شهر به بد آدرس دادن مشهور شده‌اند. البته باید به نصب نامناسب تابلوهای راهنمای شهری و پیچیدگی نقشه راه‌های شهری هم اشاره کرد. داخل پراتز هم بیان کنم فعّالیّت گروه‌های پان ترک در تبریز بسیار بیشتر از شهرهای آذری نشین دیگر است.

در شهر تبریز معمولاً با شما آذری حرف می‌زنند (حتی اگر فارسی صحبت کنید) مگر اینکه درخواست کنید فارسی صحبت کنند (انگار پیش فرضشان این است که همه زبان آذری را می‌فهمند). البته خدا را شکر من از نعمت حضور همسرم برخوردارم و دارم با کمک ایشان زبان آذری را هم به سرعت یاد می‌گیرم، البته با لهجه‌ای التقاطی از مردمان ارومیه و تبریز! تفاوت لهجه‌ای هم که بین تبریزی‌ها و مردمان ارومیه دیده می‌شود را می‌توان به تفاوت بین لهجه اصفهانی با لهجه تهرانی شبیه دانست. در خلال این یاد گرفتن‌ها هم ماجراهای جالبی اتفاق می‌افتد که تا مدت‌ها مرورش موجب خنده می‌شود.

متاسفانه تبریز به نسبت کلان شهر بودنش مکان تفریحی مناسبی ندارد، برای همین تا چند روز تعطیل گیر می‌آورند به شهرهای اطراف سرازیر می‌شوند. اما تبریز تا دلتان بخواهد بازار دارد. حتی می‌توان ادّعاد کرد یک چهارم تبریز بازار است!

از تجربیات جالب دیگری که من و همسرم به کرّات با آن مواجه شده‌ایم، احساس امنیّت گربه‌های اینجاست! با خیال راحت از بین پاهایت عبور می‌کنند و حتّی نیم نگاهی هم به تو نمی‌اندازند!!! گویی اعتماد کردن را یاد گرفته‌اند. البته این اعتماد در بین مردمان شهر تبریز هم دیده می‌شود.

برعکس مردمان ارومیه، تبریزی‌ها در مایحتاج زندگی معمولاً به رفع نیاز اکتفا می‌کنند، همچنین خیلی اهل خوش‌وبش و گرم گرفتن نیستند و اصطلاحاً "توی لاک خودشونن" در این ویژگی هم برعکس کرمانشاهی‌ها هستند.

زندگی در شهر تبریز با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش تجربه خوبی است زندگی با مردمانی متفاوت و شیوه‌ای متفاوت. چیزهای بیشتری داریم یاد می‌گیریم و خاطراتی دارد رقم می‌خورد که سال‌ها در ذهنمان خواهد ماند.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٢/۱

تفکر اسطوره ای را می توان متعلق به انسانی دانست که هنوز به مرحله خود آگاهی نرسیده و قادر به تفکر تحلیلی و منطقی نیست. تفکر اسطوره ای را اینگونه می توانم معرفی کنم که در این نوع تفکر، فرد نیست که می اندیشد، بلکه اسطوره ای پذیرفته شده است که به جای فرد می اندیشد و رفتار ها و گفتار های فرد را در موقعیت های مختلف شکل می دهد. این اسطوره نه تنها شیوه عمل کردن، بلکه شیوه اندیشیدن را نیز به فرد دیکته میکند. افراد اسطوره اندیش از قیاس زیاد استفاده میکنند آن هم قیاس های نا بجا. مثلاً میگوید چون فلان اسطوره در چنین موقعیت هایی این کار را کرده پس بهتر است در این موقعیت من هم چنین کاری را بکنم.

به نظر می رسد این نوع تفکر ریشه در احساس امنیت بشر دارد، ریشه در قابل فهم بودن و پیش بینی پذیر بودن وقایع و دنیای اطراف برای بشر. به نظرم انسان اسطوره ها را می آفریند تا دنیا برایش قابل فهم، امن، پیش بینی پذیر، معنا دار و قابل تحمل شود. به عبارتی میتوان گفت که این نیاز ذهن بشر غیر تحلیلی است که اسطوره بسازد و خودش را در پناه این اسطوره قرار دهد تا از دردسرهای زندگی در دنیایی پیچیده که همیشه به تحلیل و تغییر نیار دارد رها شود.

وقتی با فردی اسطوره اندیش در مورد یک موضوعی بحث میکنی، اگر  اسطوره هایش را از ذهنش بیرون بکشند، این فرد دیگر قادر به اندیشیدن نیست. هر چه بلد است و هرچه میگوید بر اساس عمل و گفتار و کردار و ویژگی های اسطوره مورد پذیرشش است. حال این اسطوره ممکن است یک فرد، یک باور، یک حادثه، یک مکتب و یا یک افسانه باشد. اگر با او شرط ببندی که در جریان بحث گریزی به اسطوره هایش نزد، و صرفاً از دلیل و منظق بگوید، معمولاً عصبانی می شود و شما را به بی اعتقادی متهم می کند.

در نظرم هست که دنیا برای این افراد چقدر ساده و لذت بخش می تواند باشد. نیازی به فکر کردن روی خیلی از مسائل ندارند، دنیا برایشان تعریف شده، تقریبا از قبل می دانند چه رفتاری باید بکنند، انسان ها را از قبل میشناسند، و.... برعکس فرد با تفکر تحلیلی هر موقعیت برایش یک تکلیف است که پس از تحلیل باید آنرا بفهمد و بعد بر اساس ارزشهای خودش تصمیم به عمل بگیرد. افراد غیر اسطوره ای معمولاً در تصمیم گیریها دچار شک و تردید و کندی هستند، چرا که هر موقعیت را منحصر به فرد می نگرند و سعی در فهم آن دارند. به نظرم این افراد بخشی از انرژی شان را صرف همین تحلیل ها و انتخاب هایشان می کنند اما افراد با تفکر اسطوره ای در بسیاری از مواقع نیازی به فکر کردن ندارند. و معمولاً متمایل به انجام چنین کاری نیستند.

الان به نظرم میرسد که کدام دسته از افراد از از لحاظ تکامی برنده هستند. کسی که مدام در حال صرف انرژی برای درک و فهم صحیح موقعیت های متفاوت است، یا کسی که از قبل تصمیم گرفته که دردسرهای فکر کردن را به اسطوره هایش بسپارد و از این انرژی اضافی در جاهای دیگری استفاده کند. من جمله تولید نسل، کسب قدرت و..... تجربه من میگوید که نوع دوم برنده تر است. یعنی افراد اسطوره اندیش. وقتی به دور برم نگاه میکنم، افراد دسته دوم تعداد و قدرتشان از افراد دسته اول بیشتر است. افراد دسته اول فرزندان کمتری دارند و یا اصلاً صاحب فرزند نمی شوند، این افراد اگر هم صاحب قدرت شوند، به دلیل کثرت افراد نوع دوم، نمی توانند برخلاف میل افراد اسطوره اندیش حرکت چندانی بکنند.

شاید اسطوره اندیشی نوعی ذخیره انرژی از سوی انسانی باشد که ضعف در انرژی دارد، حال یا به دلیل تضادهای روانی درونی و یا به دلیل شرایط فیزیکی و محیطی نامساعد.

خاصیت این اسطوره ها این است که به سادگی حاظر به ترک افراد نیستند. یعنی افراد حاظر به ترک آنها نیستند و خاصیت خود تقویتی دارند. وقتی که فرد به راحتی و با صرف انرژی کمتری می اندیشد، وقتی که فرد در اثر این نوع اندیشه به فواید کوتاه مدتی میرسد، دیگر تفکر تحلیلی که نیازمند صرف انرژی بیشتر بوده، دشوارتر است و فواید بلند مدتی دارد، برای فرد تقویت کننده نیست.

شاید بتوان معادل بحث اسطوره اندیشی را در مفاهیمی همچون سبک تفکر یافت، در اینجا منظورم بیشتر این بود که از دیدگاهی دیگر و به ویژه از دید تکاملی و فرهنگی به موضوع بنگرم. و در پایان این سوال را مطرح می کنم که اسطوره های رایج در فرهنگ ما چگونه می اندیشند؟ و این نحوه اندیشه چگونه از سوی افراد امروزی درک و تأویل می شود؟ آیا می توان جامعه ای بدون اسطوره ساخت؟ و آیا این مطلوب است؟

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱/٥

فحاشی و ویژگی های فرهنگی (محتوای فحاشی در فرهنگ ما)
پس از اینکه مدت ها دل و دل و دماغ پرداختن به به مقوله پرکاربرد فحش نداشتم، امروز حال کردم که در این مورد سخن پراکنی کنم تا به قولی هم که داده بودم عمل کنم.
زبان یک ابزار ارتباطی است. این ابزار تحت تاثیر عوامل جاری در اجتماع، در حال تغییر پی در پی می باشد، لذا هم منعکس کننده تغییرات اجتماعی است و هم خودش از این تغیرات تاثیر می پذیرد تا با تغییرات جامعه هماهنگ شده و در خور نیازهای جامعه بشود. از روی زبان جاری در یک دوره میشود اوضاع سیاسی- مذهبی، اعتقادی، آداب و رسوم اجتماعی، مشاغل، ابزارهای کار، وسایل زندگی، و خلاصه به بافت کلی یک اجتماع در یک زمان خاص دست یافت. واژگان یک زبان بیانگر نیازهای مردمی است که به آن زبان گفتگو میکنند. مثلاً در زبان عربی واژگان مختلفی برای شتر و نخل هست چون اهمیت زیادی در زندگیشان دارد، در زبان فارسی هم واژهای زیادی برای فحش دادن هست چون به فحش دادن نیاز شدیدی هست!!! زبان بشر منعکس کننده جهان پیرامون اوست.
گفته هایمان در «بلاگ بیامرز» پیشین تا بدانجا رسیدکه قرار بر این شده در مورد محتوای فحاشی ها بگویم. خوب میگویم که:
فحش بسیار افشاگر است مخصوصاً وقتی از سر عصبانیت باشد. محتوای فحش پرده از سیستم ارزش گذاری فرد بر می دارد. فرد در هنگام عصبانیت بدترین چیزی را که در نظر دارد نثار دیگری می کند. بدترین فحش من «احمق» است و فحش های دیگر هم اصلاً به دلم نمی چسبد. این نشان میدهد که من ارزش زیادی برای فهمیدن قائلم و از احمق بودن به شدت بدم می آید. البته این بدان معنا نیست که من خیلی میفهمم ها، ممکن است در حین فحش دادن دارم فرافکنی میکنم، اما این فحش نشانگر آن است که من برای فهمیدن ارزش زیادی قائلم.
در قسمت نظرات همان مطالب پیشین، دوست گرامی ام در مورد محتوای فحش های مردان و زنان صحبت کرده بود. حالا چرا اینو گفتم؟ میخوام در مورد فحش های ناموسی بگم.
چرا وقتی مردا دعواشون میشه سراغ زنش، مادر یا خواهر طرف مقابل میرن؟؟؟؟!!! این دیگه از اون عجایبه، البته خیلی هم عجیب نیست و توی خیلی از جاهای دنیا کاربرد داره. پسِ ذهن کاربران این فحش ها اینه که زن، خواهر، و مادر، ناموس مرده؛ یعنی جزئی از تعلقات و اموال (اموالی که از یک نظر مهمند، جنسی) مرد هستش که باید ازشون محافظت کنه. اونم در مقابل چی؟ صرفاً بحث محافظت جنسیه. البته میشه کمی تا اندازه ای با توجیهات روانشناسی تکاملی ماستمالیزاسیونش کرد، اما از اون دیدگاه (یعنی همون روانشناسی تکاملی) باید بگیم که این نوع محافظت مرد از زن نوعی پس مانده افکار و رفتارهای غریزیه. مردی که در هنگام دعوا به دنبال آسیب زدن به طرف مقابلش با فحشه، اونم از نوع جنسی، وباز اونم به زنان مرتبط با مرد مقابل هستش، در وهله اول برا زن شخصیتی جداگانه قائل نمیشه چون با مردش اونو میشناسه، دوماً احتمالاً زن رو موجودی صرفاً جنسی میبینه.
حالا بازم چرا وقتی با مردی دعوامون میشه به ارواح مردگان و گذشتگانش ادای احترام میکنیم؟؟؟/!!! این هم نشان از احترام فراوان برای مردگان است. البته این شکل از فحش ها هم مختص عمل خاصی میشود که مثلاً به قبر بابات ....دم. به روح پدرت ...... جالب اینجاست که اینطور فحش ها بیشتر متوجه مردگان مذکر است لذا می توان نتیجه گرفت که مردگان مذکر هم بیشتر از مردگان مونث محترمند لذا برای آسیب رساندن به دیگری باید به ارواح مذکرش فحش بدهی نه ارواح مونث، تا بیشتر ناراحت شود. به مونث ها تنها میتوان در زمان حیات فحش داد و آن هم در محدوده های خاصی.
اینا خود نشان دهنده وظیفه سنگین مرده که باید 1- از ناموسش محافظت کنه، ناموسشم یعنی انحصار جنسی. 2- از مردگانش باید محافظت کنه، مردگانشم شامل مذکرها میشه و محافطت هم مانع از ..... به روی قبر و روح و غیره میشه. 3- باید نشون بده که غیرت داره وگرنه زن ذلیله یا بیغیرته، غیرت هم رو تنها میشه از طریق اعمالی همچو عربده کشی، کتک کاری، تحت کنترل داشتن دیگران و غیره نشون داد نه از طریق مسخره بازی هایی مثل مکالمه، گذشت، صبر، متانت، حجب، و.... اینجور مزخرفات.
حالا چرا به عمه فحش میدیم اونم نه صرفاً به قصد آزار بلکه به قصد تفریح. احتمالاً برمیگرده به اینکه اون پیوستگی فامیلی قدیم کمرنگ تر شده و این کمرنگی هم از طرف فامیلای بابایی صورت گرفته. حالا چرا این بلا سر خاله ها نیامد؟ چون احتمالاً در جامعه امروز ما بچه ها به طرف فامیلهای مادر بیشتر کشیده میشن تا فامیلهای بابا. حالا چرا؟ احتمالاً برا اینکه مادرا وقت بیشتری رو با بچه ها صرف میکنن؟ حالا چرا؟ احتمالا برا اینکه بابا بیرون خونه کار میکنه و خودشو مسئول تربیت بچه ها نمیدونه یا با بچه ها کمتر ارتباط داره. حالا چرا؟ چون جامعه ما اجازه ابراز وجود به زنا رو نداده، مرد سالاره، و تربیت رو بیشتر به عهده مادر گذاشته. پس زنا تو خونه میمونن، به بچه ها بیشتر نزدیک میشن، و بچه ها هم به اونا بیشتر نزدیک میشن، بعد با هم به خانواده مادری نزدیک میشن و بعد عمه محترم که خواهر پدره و نمادی هم از جامعه پدر سالار میتونه باشه رو مورد مرحمت قرار میدن. می بینید که چطور با مرد سالاری مردا به ریشه خودشون تیشه میزنن.
تازه جایی میخوندم که فحاشی به عمه نشون از فرافکنی عقده ادیپ به اقوام پدره. حتی عمه در فحش های ادبیات پایداری هم نقش پر رنگی داشته!!!
تازه ننه هم مونده.....
تاگندش بیشتر از در نیومده بهتره ولش کنم.
آنچه میخواهم بگویم این است که فحش کردن یک موضوع (مثل بیغیرتی مردان در برابر ناموس) میتواند به نوعی خودش را تغذیه کند. بدین صورت که فحشی در بافتی خاص و با معنایی خاص متولد میشود. مثلاً: بنیادگرا (توجه داشته باشید که در اینجا نوع کاربرد این کلمه به عنوان فحش مد نظر است نه معنا و بعد سیاسی و جامعه شناختی آن) وقتی به عنوان فحش به کار میرود، اگر نگوییم همیشه، مدت زیادی به عنوان یک فحش باقی میماند. بدینگونه که افراد از واژه بنیادگرا برای پرخاش کردن به یکدیگر استفاده می کنند و بعد همه از اینکه بنیاد گرا باشند بدشان می آید و چون اکثراً عامه بوده و حوصله تحقیق پیرامون معنای دقیق بنیادگرایی را نداشته و اگر هم جستجو کنند احتمالاً چیزهایی را می یابند که مشابه خصوصیات خودشان است و چون فلانی از این واژه به عنوان فحش استفاده کرده پس چیز بدی است لذا باید از بنیادگرایی دوری کرده و کمی تغییر کنم، پس چرا این همه کار رو بکنم منم میگم تو خودت بنیادگرایی و معنای بنیاد گرایی رو تغییر میدم و یا اصلاً چرا اینکارو کنم؟ منم بهش میگم غرب زده.


چه باید کرد؟
میتوانید فحش بدهید میتوانید هم ندهید. اگرچه منکر این نیستم فحش دادن آدم را آرام میکند. سعی کنید در مواقعی که چاره ای نیست از فحش هایی استفاده کنید که بار مثبتی داشته باشد. مثلاً فحش هایی که با (بی+ هر چیز خوب) شروع میشوند معمولاً به فرد میگوید که فاقد چیزی است و فرد را در پی کسب آن خواهد کشید که آن چیز خوب (باز هم به سیستم ارزشگذاری فرد بر میگردد) را که ممکن است ادب، فرهنگ و ... باشد به دست آورد. اما فحش هایی که بار منفی دارند (باز هم از نظر سیستم ارزشگذاری من) شخصی که فحش را نوش جان کرده بر می انگیزانند که از چیز نادرستی دفاع کند و یا چیز نادرستی به دست آورد. مثلاً فحش «بی عرضه» شخص را بر می انگیزاند که با عرضه باشد البته باید دید که بافت به کار رفته در هنگام صدور فحش چه بوده. اگر مردی به خاطر اینکه زنش را کتک نزده بی عرضه خوانده شود برانگیخته میشود که زنش را بزند (البته میزان به عمل رساندن این برانگیختگی رابطه مستقیمی با حجم مغز فرد دارد). اما اگر این فحش در زمانی گفته شود که مردی زنش را دست تنها گذاشته، مرد برانگیخته میشود که به کمک زنش بشتابد. در نتیجه میتوان گفت که فحش همیشه هم بد نیست بلکه از آنجایی که همه انسان ها میل به کمال دارند، با عکس العمل در برابر فحش خوردن به سوی کمال حرکت میکنند. البته ممکن است فرد فحش خورده احساس بی حرمتی کرده و مقاومت کند اما این امر تاثیری در کارکرد فحش ندارد و او (یعنی همان فحش) همچنان کارش را میکند.
نکته دیگر در باب کاربردهای فحش باید گفتکه فحش به شدت قداست زدا است. هدایت از آن نویسندگان زیرکی است که از این ابزار استفاده کرده است. فقط کافی است داستانهای طنزش را بخوانید.
امیدوارم توانسته باشم که مفهوم فرهنگ ناسزا گو را در طی این مدت کمی روشن کرده باشم


شاد و سربلند و بی نیاز از فحش باشید

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :