روان شناسانه
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٤/٤/۱٤

برخی آدمها در برخورد با دشواری های زندگی ترجیح می دهند صورت مسئله را پاک کنند لذا یک پاک کن دستشان می گیرند و موقعیت های مسئله ساز را از زندگی شان حذف می کنند. مثل رابطه با آدم هایی که احساس می کند از او در مسائلی بالاترند، رابطه با آدم هایی که با او متفاوتند، رابطه با آدم هایی که نا آشنا هستند و کلاً رابطه با تمامی انسان ها را محدود می کنند. چرا که هر رابطه ای خواه ناخواه چالش هایی به همراه دارد. چنین آدم هایی اگر مریض شوند ترجیح می دهند خود درمانی کنند تا اینکه به دکتر بروند. نه اینکه پولش را ندارند، بلکه از برخورد های اجتماعی اجتناب می کنند. چنین آدمی مثلاً اگر سوال حقوقی به ذهنش برسد به جای اینکه به دوست و یا همکلاسی قدیمی که حقوقدان است زنگ بزند و از او بپرسد ترجیح می دهد در اینترنت و کتاب جواب سوالش را جستجو کند. چنین آدمی خیلی از جمع های فامیلی و دوستان لذت نمی برد چنین آدمی یک عمر پشت در زندگی می ماند و به همه چیز نه می گوید. این را که می نویسم یاد فیلم yes man افتادم. اگرچه سبک حل مسئله چیزی نیست که به سادگی بشود آن را تغییر داد آنطور که در این فیلم بدان پرداخته شده، اما با تغییر محیط یک فرد می توان زمینه را برای این تغییر فراهم کرد. افراد با سبک اجتنابی زود قهر می کنند کلاً با همه چیز و همه کس قهر هستند. این افراد از روبرو شدن با هیجان های شدید، روبرو شدن با موقعیت های ریسکی و موقعیت های تنش زا دوری می کند. دیواری به دو خود می کشد و با دنیای اطرافش قطع رابطه می کند. چنین افرادی ممکن است مدام در حال تعویض شغل، رشته تحصیلی و یا تعویض محل زندگی شان باشند چرا که نمی خواهند مسائل موجود در هر یک از موقعیت ها را حل کنند. فرد اگر در کارش پیشرفت نمی کند سعی در استعفا دادن و یا تعویض شغل دارد و یا دست به کاری جدید نمی زند مبادا مسئله ای پیش بیاید و با همان مشکلات کاری پیشین سعی می کند بسازد.

ویژگی مشترک افرادی که در بند پیشین بدانها اشاره کردیم اجتناب از روبرو شدن با مسئله و یا حل مسئله است. این افراد بیشتر به فکر راه فرار از مسئله هستند تا راه حل مسئله. این افراد راه حل مناسبی برای مسائلی که قابل حل هستند پیدا نمی کنند و با اجتناب کردن به پیشرفت و تعالی خود صدمه می زنند. البته ناگفته نماند که اجتناب از حل مسئله زمانی مسئله ساز است که به رشد و تعالی فرد صدمه وارد کند.

اینها را که می نویسم به یاد یکی از دانش آموزانم در پایه سوم ابتدایی در سال تحصیلی 88-89 افتادم. دختری بسیار باهوش اما کم کار. او تنها دانش آموز پایه سوم آن مدرسه بود. مدرسه ای روستایی در منطقه ماهیدشت. روزی به او سپردم که برای فردا صفحه 42 کتاب ریاضی را از او می پرسم. البته الان دقیقا یادم نیست کدام صفحه بود اما فرض کنیم 42 بود. فردایش که به مدرسه آمد در زنگ ریاضی از او خواستم که کتابش را بیاورد تا از او بپرسم. کتاب را که ورق زدم تا صفحه 42 را پیدا کنم. هرچه گشتم نبود!؟ داشن آموز صفحه 42 را از بیخ و بن کنده بود و تازه ادعا می کرد که برادر 2-3 ساله اش این کار را کرده! تازه این پایان ماجرا نیست. این دانش آموز در درس قرآن هم ضعیف بود. وقتی به عنوان تکلیف عید از او خواستم که سوره ای را کار کند تا روخوانیش بهتر شود. بعد از تعطیلات عید که آمده بود ادعا میکرد که کتابش در خانه یکی از اقوام در شهری دیگر جا مانده. که بعداً متوجه شدم عمداً کتابش را برده و در آنجا جا گذاشته. بدین طریق کلاً از شر تکالیفی که من به او داده بودم رها شده بود. این نمونه بارزی از سبک حل مسئله اجتنابی است.

حالا سوال اینجاست که افراد چرا از سبک اجتنابی استفاده میکنند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید قدری پیرامون عدم امنیت روانی صحبت کنم. عدم امنیت روانی ریشه در ترس دارد و در رابطه با دیگران معنا می یابد. ترس از اینکه من پذیرفته نشوم، موفق نشوم، ضعیف جلوه کنم، زیر دست شوم، مسخره شوم، دوست داشته نشوم، موقعیتم به خطر بیوفتد، تنها شوم، شکست بخورم، مبادا نتوانم زندگیم را کنترل کنم، مبادا با قوی تر از خودم مقایسه شوم و کم بیاورم، مبادا شرمنده زن و بچه شوم، مبادا ضعف هایم نمایان شوند و...... تمام این احتمالات برای همگی وجود دارند اما برای کسی که احساس امنیت روانی نمی کند هر کدام از اینها بار احساسی شدیدی دارد. هر کدام از این موارد می تواند فاجعه ای باشد که جریانی از گفتگوهای درونی مخربی را به دنبال داشته باشد. کسی که احساس امنیت نمیکند تجاربی در روابط با دیگران داشته که به او یاد داده اند اگر آنطور که آرمانها از او انتظار دارند نباشد عواقب بدی در انتظارش خواهد بود (همانند داشتن یک والد سرزنش گر که با مقایسه هایش مدام فرد را سرزنش کرده). اگر کسی از چنین فردی انتقادی کند آن را یک فاجعه درک میکند، اگر ایرادی در خودش ببیند آنرا غیر قابل تحمل میداند، اگر کسی به او متلکی بگوید مدت ها تعادل روانیش را از دست میدهد. به عبارتی ساده تر بگویم، آدمی که احساس امنیت روانی نمیکند همانند بنای سستی است که هر لحظه و با هر محرک کوچکی دستخوش تلاطم میشود، عزت نفسش افت کرده و شروع می کند به سرزنش خود و دیگری لذا فردی بی اعتماد و بدبین نسبت به دیگران خواهد شد.

کسی که احساس امنیت نمی کند نوعی ترس از موقعیت های مبهم، جدید و مسئله ساز در وجودش رخنه کرده که قدری بیشتر از بقیه آدم هاست به طوری که عزت نفسش را خدشه دار و در بسیاری از مواقع دست و پاچلفتی جلوه کرده و مدام نگران قضاوت دیگران در مورد خودش است. همچنین این فرد صحبت های دیگران را در راستای حمله به خودش درک میکند. اگر کسی بدون غرضی صحبتی میکند این فرد فورا احساس خطر می کند. حالت چنین فردی به کسی میماند که تصور میکند لباسی به تن ندارد و هر نگاه دیگران را منفی قلمداد می کند. دنیا در ذهن او ناامن است.

مثلا فردی که احساس امنیت نمیکند و به تبع آن بدبین و بی اعتماد است ممکن است اینگونه بیاندیشد، بهتر ایست به فلان کس رو ندهم مبادا رویش باز شود، یا گربه را باید دم حجله کشت، یا سلام گرگ بی طمع نیست، و ... همه این طرز فکر ها نشان دهنده ترس از آینده ای مبهم دارد و وقتی از فرد در مورد آن آینده مبهم میپرسی چیزی برای گفتن ندارد. واقعا نمیداند که چرا و از چه چیزی میترسد و اگر هم بداند دلایل قانع کننده ای برای رفتارش ندارد. شاید بشود گفت این طرز فکر ها ترکیبی از عدم امنیت روانی و سبک اجتنابی است.

در دو بند پیشین دیدیم فردی که احساس امنیت روانی ندارد چقدر شکننده و آسیب پذیر است فلذا قدری طبیعی به نظر میرسد که فرد از روبرو شدن با مسائل اجتماب کند تا مبادا بشکند و آسیب ببیند. البته افرادی که احساس امنیت روانی نمی کنند صرفا از سبک اجتنابی استفاده نمیکنند گاهی هم از سبک مهر طلبی و سلطه جویی نیز بهره میبرند. در فاز سلطه جویی سعی دارند کامل باشند و یک کمال گرا می شوند تا مبادا کسی فرصت سرزنش کردنشان را بیابد و در فاز مهرطلبی آدمی می شوند که با همه موافق است، سعی در راضی نگه داشتن همه دارد، می ترسد از اینکه مبادا کسی را برنجاند، و جرأت ابراز وجود ندارد.

به نظرم هر دوی این مسائل (سبک اجتنابی و عدم امنیت روانی) در عزت نفس و اعتماد به نفس پایین ریشه دارد. کسی که خودش را با هر شرایطی که دارد محترم بدارد و قبول داشته باشد و به توانایی های خود ایمان داشته باشد، احساس امنیت روانی بیشتری خواهد کرد و از شیوه های حل مسئله مناسبی استفاده خواهد کرد. کسی که خودش را به عنوان یک انسانی با تمام ضعفها و قوت های انسانی قبول دارد، و باور کرده که انسان همیشه در خطا است و هیچگاه کامل نمی شود، و انسان می تواند یاد بگیرد و به سمت کمال حرکت کند، و انسان اراده آزاد دارد و مختار است، و تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت، و احترام امامزاده به متولی آن است و بهتر است بالاترین احترام ها را به خودمان به افکار و عقایدمان، اهدافمان، تصمیماتمان، خواسته هایمان، نیازهایمان، آرامش و رفاهمان بگذاریم، چنین فردی سرشار از احساس امنیت و با اعتماد به نفس به مقابله با مشکلات خواهد رفت. نتیجه یک احترام عمیق و اصیل به خود، داشتن حس امنیت و رویارویی با مشکلات زندگی به طور موثر است.

احترام عمیقی که نویسنده این متن برای خودش قائل بوده برایم جالب است اگرچه سبک حل مسئله اش قابل بحث است.

وقتی از کسی رنجش و کینه ای به دل می گیرید، در حقیقت برده او می شوید،
او افکار شما را تحت کنترل خود می گیرد،
اشتهای شما را از بین می برد،
آرامش ذهن و نیات خوب شما را می رباید و لذت کار کردن را از شما می گیرد،
اعتقادات شما را از بین می برد و مانع از استجابت دعاهای شما می گردد،
او آزادی فکر را از شما می گیرد و هر کجا که می روید برایتان مزاحمت ایجاد می کند،
هیچ راهی برای فرار از او ندارید،
تا زمانی که بیدارید او با شما هست و وقتی که خوابیده اید، وارد رویاهای شما می شود،
وقتی مشغول رانندگی هستید یا وقتی در محل کار خود هستید او کنار شماست،
هرگز نمی توانید احساس شادی و راحتی کنید،
اوحتی بر روی تُنِ صدای شما نیز تاثیر می گذارد،
او مجبورتان می کند تا به خاطر سوء هاضمه، سَردَرد و یا بی حالی، دارو مصرف کنید،
او لحظات شاد و فَرح بخش زندگی را از شما می دزدد.
مراقب خود باشید. هر کس شما را می آزارد او را ببخشید. نه به دلیل این که او مستحق بخشش است، به دلیل این که شما سزاوار و مستحق آرامشید.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۳/٥/۱٤

مدت ها است که به حساسیت فصلی دچارم و تا به حال هرچه هم دوا و درمان کرده ام فایده نداشته. کم کم یاد گرفتم که با این مسئله کنار بیایم. در این نوع حساسیت سیستم دفاعی بدن واکنش شدیدی به ذراتی که از طریق بینی وارد بدن میشوند نشان میدهد واکنشی بیش از حد. گویی ویروسی وارد بدن شده باشد. و در اثر این واکنش شدید سیستم دفاعی، فرد علائم حساسیت را نشان میدهد: ادسه های مکرر، خارش بینی، آبریزش بینی و ..... به عبارتی سیستم دفاعی بدن وقتی در تشخیص ویروس ها درست عمل نکند یکی از عواقب آن حساسیت میتواند باشد.

به نظر میرسد در سیستم روانی مکانیسمی مشابه این مسئله داشته باشیم!

اکبر مبتلا به وسواس بستن در بود. شب ها بارها درب منزل را چک میکرد تا از بسته بودنش مطمئن باشد. هنگامی که به همراه خانواده به جایی میرفتند و از ماشینشان دور میشدند آنقدر از همسر و فرزندانش میپرسید که درب ماشین را بسته اند یا نه آنها را کلافه میکرد. اکبر در بسیاری از شبها در خواب فریاد میزد و هراسان از خواب بیدار میشد. اکثرا هم خواب میدید که دزدی وارد منزلشان شده و وی در خواب به دزد حمله ور میشد و داد و فریاد به راه میانداخت.

یک روز اکبر در پی درمان برآمد. پیش یک روانکاو رفت و از او در این مورد کمک خواست. روانکار پس از دریافت اطلاعات از زندگی وی و تحلیل خوابهایش به این نکته پی برد که اکبر به شدت از کنترل زندگیش توسط دیگران میترسد. و وسواس بستن درب هم در همین ترس ریشه دارد{دزد معنای این را داشت که کسی وارد خانه و زندگیش شده و دارد کاری میکند که او خبر ندارد و به عبارتی دارد کنترل زندگیش را در خطر می اندازد. اکبر برای اینکه از دست کابوس های شبانه رها شود درب ها را قبل از خواب چک میکرد و به وسواس بستن درب دچار شده بود. اگرچه اکبر باید درها را می بست اما این خوابها برای او پیامی دیگر داشتند که درب های ذهنی و زندگیش را به روی دخالت دیگران باید ببندد}. اما اکبر چرا از کنترل زندگیش توسط دیگران میترسید؟ مگر دیگران قصد کنترل زندگیش را داشتند؟

اکبر همیشه به حرف های دیگران درمورد زندگی شخصیش بسیار حساس بود. کوچکترین اظهار نظری را بر نمیتابید به ویژه هنگامی که از طرف افرادی بود که وی نسبت به آنها حساس شده بود. یک پیشنهاد ساده فروختن ماشینی که هر روز خرج روی دستش میگذارد را به عنوان دخالت در زندگی شخصی درک میکرد. هر گفته ای را در راستای استقلال شخصی و کنترل زندگی اش تفسیر میکرد و معیارش برای سنجش بسیاری از صحبت های گاها خیرخواهانه، همین کنترل و استقلال شخصی بود. به شدت روی استقلال شخصی اش حساس بود و واکنش نشان میداد. اما چرا؟ چرا اکبر همه چیز را در راستای کنترل زندگیش درک میکرد و دیگران را کنترل کننده میدید در حالیکه واقعا اینچنین نبود؟

به نظر میرسد که سیستم شناختی اکبر دچار بیماری باشد که نمیتواند ویروس ها را تشخیص دهد. به عبارتی نیمتواند درست را از نادرست به خوبی تشخیص دهد. اما این بیماری چیست؟ چرا اکبر صحبت ها و اظهار نظرهای دیگران را نادرست دریافت میکند؟

بگذارید گریزی به مسئله دیگر بزنیم. امروزه برای بسیاری از مردم آشکار شده که گاهی تنفر نشان از علاقه شدید دارد. شما به فردی علاقه شدید دارید و با کوچکترین مسئله ای ممکن است تنفر شما برانگیخته شود. یک مرد که از یک زن جواب رد شنیده است ممکن است واکنش وی بعدا خصمانه باشد چرا که هنوز در اعماق وجودش به وی علاقه دارد. نه به خاطر اینکه غرورش خدشه دار شده بلکه به خاطر اینکه میترسد مبادا دوباره در مقابل این فرد عنان دل از دستش برود و شاید دوباره در مقابل خودش و دیگری تحقیر و شرمنده شود. برای همین سعی میکند به هیچ وجه اجازه  ورود اطلاعاتی از فرد مقابل به ذهنش نشود و هیچگونه ارتباط عاطفی مجددی برقرار نشود و به عبارتی این میل درونی خود را سرکوب میکند. اگر روزی طرف مقابل بخواهد نزدیک شود، قهرمان داستان ما شدیدا واکنش نشان میدهد و به حرکات طرف مقابل حساس میشود. چرا که به نظر میرسد در اعماق وجودش کسی هست که میگوید «مواظب باش ممکن است در مقابل این فرد اختیار از دست بدهی».

گریزی به مسئله دیگر.

شیما در اولین برخوردش با دختری نوجوان از او در مورد میزان تحصیلاتش سوال پرسید. به همین سادگی. دختر هم جواب داد که «دوم». باز هم به همین سادگی. برای شیما سوالی پیش آمد که دوم راهنمایی یا دبیرستان؟ لذا پرسید "دوم دبیرستان؟" اما دخترک با حالت تندی جواب داد که "په نه په دوم راهنمایی؟" این برخورد تند شیما را شوکه کرد. "مگر من چه گفتم؟ یک سوال ساده پرسیدم چرا اینقدر واکنش تند نشان داد؟ چرا حساس شد؟" البته این نوع واکنش های تند از سوی نوجوانان بسیار مشاهده میشود به ویژه وقتی که موضوع آن در مورد بزرگ بودنشان باشد. به نظر برخی نوجوانان در اعماق وجودشان این سخن نهفته است. «مواظب باش تو هنوز بچه ای و ممکن است توسط دیگران کنترل شوی». و همین فکر درونی باعث میشود که به هر حرفی در مورد سن و سال و بزرگ بودن و .... واکنش شدید نشان دهد.

بر گردیم به مسئله خودمان. چرا اکبر صحبت دیگران را در راستای کنترل شدن درک میکند و واکنش تند نشان میدهد؟ بگذارید قبل از ادامه دادن مسئله دیگری را مطرح کنم "توجه ساختی".

هر انسانی در طول عمرش از ساخت شناختی پویایی برخوردار است. به نظر در این ساخت شناختی بخشهایی گسترده تر باشند و فرد در مورد آنها اطلاعات و دانش بیشتری داشته باشد و بیشتر در مورد آن فکر کرده باشد. مثلا یک متخصص محیط زیست طبیعتا ساخت شناختی گسترده تری در مورد محیط زیست دارد و پیدیده های زیست محیطی توجه او را بیشتر به خود جلب میکنند.

اکبر قصه ما اینقدر به استقلال و کنترل زندگی اش حساس شده بود که یک دعوت برای مهمانی را نوعی کنترل میدید و میگفت طرف با این دعوت مرا کنترل کرده و مجبورم میکند که امشب در منزل آنها غذا بخورم! شاید به نحوی هم راست بگوید اما همه ماجرا این نیست. اکبر آنقدر به استقلال خوش فکر کرده که دیگر هیچ چیزی بجر استقلال را نمیبیند و به پدیده ها صر فا از این دیدگاه مینگرد. گسترده شده ساخت شناختی اش در این زمینه موجب شده که "توجه ساختی" اکبر پیرامون استقلال باشد. این توجه ساختی پیرامون استقلال موجب میشود که اکبر پدیده ها را در این راستا درک کند و تفسیر کند.

حال که مشخص شد که چرا اکبر پدیده ها را اینگونه درک میکند باید بپرسیم که در ته ذهن اکبر چه گفتگویی در مورد استقلال جریان دارد که موجب میشوئد اینگونه سخت و تند واکنش نشان دهد. به نظر این صدا آشنا باشد که: «تو در کنترل زندگیت ضعف داری. دیگران حق دارند که در مورد زندگی تو تصمیم گیری کنند، اگر مشکلی پیش بیاید نمیتوانی رابطه را کنترل کنی، دعوا میشود، رابطه به هم میخورد، مغلوب میشوی و ... پس بهتر است از همین الالن جلویش را بگیری و واکنش نشان دهی و .....»

اکبر در اثر داشتن این پیش فرض ها در ته ذهنش اینگونه حساس شده و وقتی این ویروس ذهنی (پیش فرضهای غلط) از بین برود بخش عمده ای از مسائل مرتبط با آن نیز از بین خواهد رفت، منجمله کابوس های شبانه، وسواس بستن درب، حساسیت های بیجا به سخن دیگران و......

پس دیدید که سیستم شناختی هنگامی که درست کار نکند همانند سیستم ایمنی بدن واکنش های شدید و نابجا نشان میدهد.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۳/۳/٩

اول اینکه در شکل گیری دیدگاه های انسان هیج چیز مؤثرتر از جو حاکم بر خانواده و اقوام نیست.

دیگه اینکه اگه "احترام" ارزشش بیشتر از "عشق" نباشه، کمتر از اون هم نیس.

و در آخر اینکه "خوش بخت بودن" یه تصمیمه نه یه حالت و یه وضع. بعضیا میتونن این تصمیم رو بگیرن بعضیا هم هنوز نه.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٢/۸/۳

چند ماهی است که به اتّفاق همسرم در شهر تبریز ساکن شده‌ایم. شهری با مردمانی عمدتاً سخت‌کوش و متعهّد که برخلاف آنچه شنیده می‌شود آدرس‌ها را هم درست می‌دهند و در بسیاری مواقع تا از درک صحیح شما اطمینان حاصل نکنند، همچنان به توضیح دادن ادامه می‌دهند. البته آنچه که من در این چند مدّت درک کرده‌ام گویای این است که بسیاری از افراد مسن و کم‌سواد تبریزی در فارسی صحبت کردن مشکل دارند و هنگامی که فارسی صحبت می‌کنند دچار استرس شده و هرچه سریعتر می‌خواهند مکالمه را به اتمام برسانند، لذا قادر به تفهیم طرف مقابل نیستند. این شاید یکی از دلایلی باشد که مردمان این شهر به بد آدرس دادن مشهور شده‌اند. البته باید به نصب نامناسب تابلوهای راهنمای شهری و پیچیدگی نقشه راه‌های شهری هم اشاره کرد. داخل پراتز هم بیان کنم فعّالیّت گروه‌های پان ترک در تبریز بسیار بیشتر از شهرهای آذری نشین دیگر است.

در شهر تبریز معمولاً با شما آذری حرف می‌زنند (حتی اگر فارسی صحبت کنید) مگر اینکه درخواست کنید فارسی صحبت کنند (انگار پیش فرضشان این است که همه زبان آذری را می‌فهمند). البته خدا را شکر من از نعمت حضور همسرم برخوردارم و دارم با کمک ایشان زبان آذری را هم به سرعت یاد می‌گیرم، البته با لهجه‌ای التقاطی از مردمان ارومیه و تبریز! تفاوت لهجه‌ای هم که بین تبریزی‌ها و مردمان ارومیه دیده می‌شود را می‌توان به تفاوت بین لهجه اصفهانی با لهجه تهرانی شبیه دانست. در خلال این یاد گرفتن‌ها هم ماجراهای جالبی اتفاق می‌افتد که تا مدت‌ها مرورش موجب خنده می‌شود.

متاسفانه تبریز به نسبت کلان شهر بودنش مکان تفریحی مناسبی ندارد، برای همین تا چند روز تعطیل گیر می‌آورند به شهرهای اطراف سرازیر می‌شوند. اما تبریز تا دلتان بخواهد بازار دارد. حتی می‌توان ادّعاد کرد یک چهارم تبریز بازار است!

از تجربیات جالب دیگری که من و همسرم به کرّات با آن مواجه شده‌ایم، احساس امنیّت گربه‌های اینجاست! با خیال راحت از بین پاهایت عبور می‌کنند و حتّی نیم نگاهی هم به تو نمی‌اندازند!!! گویی اعتماد کردن را یاد گرفته‌اند. البته این اعتماد در بین مردمان شهر تبریز هم دیده می‌شود.

برعکس مردمان ارومیه، تبریزی‌ها در مایحتاج زندگی معمولاً به رفع نیاز اکتفا می‌کنند، همچنین خیلی اهل خوش‌وبش و گرم گرفتن نیستند و اصطلاحاً "توی لاک خودشونن" در این ویژگی هم برعکس کرمانشاهی‌ها هستند.

زندگی در شهر تبریز با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش تجربه خوبی است زندگی با مردمانی متفاوت و شیوه‌ای متفاوت. چیزهای بیشتری داریم یاد می‌گیریم و خاطراتی دارد رقم می‌خورد که سال‌ها در ذهنمان خواهد ماند.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩٢/۳/۳

یک دوست به شما زنگ می‌زند که با هم به تفریح بروید. بنا به دلایلی نمی‌خواهید بروید و همچنین نمی‌خواهید دلیلتان را شرح دهید. لذا  از وی عذر خواهی می‌کنید و به دروغ می‌گویید که حوصله هیچ کاری را ندارید. 10 دقیقه از این ماجرا می‌گذرد و شما دارید به این فکر می‌کنید که چرا بی حوصله‌اید و چکار کنید که حالتان بهتر شود!!!  یعنی ذهنتان آن چیزی را که به زبان آوردید (حتی به دروغ) جدی گرفت و احساسات متناظر با آن کلمه را به شما تقدیم کرد. به عبارتی جناب ذهن فراموش کرد که شما واقعاً بی‌حوصله نبودید و فقط برای اینکه درخواست دوستتان را نپذیرید یک دروغ سر هم کردید (البته بگذریم از مشکل رک نبودنمان).
     دوستتان حالش خوب نیست، نگران و افسرده شده، شما هم برای اینکه با وی همدردی کنید از مشکلات خودتان می‌گویید و کمی هم خودتان را ناراحت جلوه می‌دهید، 10 دقیقه بعد حالتان واقعاً بد است و نمی‌دانید چرا و چه اتفاقی افتاده!!!
     متنی را به پست الکترونیک یکی از دوستان می‌فرستید، هیچ منظور خاصی در هنگام ارسال این مطلب در ذهنتان نیست فقط چون جالب به نظر می‌آید آن را برای وی ارسال می‌کنید. اما بعد از اینکه مطلب را ارسال کردید این فکر به ذهنتان خطور می‌کند مبادا دوستتان فکر کند شما فلان منظور را داشته‌اید و سناریو خاصی را در ذهن بپروراند. روز بعد فرض شما  در مورد سناریو احتمالی دوستتان می‌شود منظور خودتان از ارسال آن ایمیل!!!
     در یک فیلم نقش معتادی را بازی می‌کنید که در حال مصرف مواد است، در همان لحظه این سناریو به ذهنتان خطور می‌کند که من آدم بدبخت و معتادی هستم. عواطف منفی در مورد خودتان به شما هجوم می‌آورند و شما را تحت تأثیر قرار داده و به طور جدی غمگین و پریشان می‌کنند!!! حتی ممکن است از خودتان بپرسید چه شد که معتاد و وابسته شدم؟ مردم به من چطور نگاه می‌کنند؟ و........
     اگر مغز ما را (یا حداقل من را) یک زمین شیب‌دار با یک سری آبراهه فرض کنیم، این زمین تمایل دارد آب‌های جاری بر سطح خود را در این مسیرها و در راستای شیبش منحرف کند. این مسیرهای ذهنی با توجه به تجاربمان در دوران گذشته شکل گرفته و ذهن ما تمایل دارد که رویدادهای جدید را در راستای ردهای به جا مانده از همان رویدادهای قبلی درک کند.
     به خودم می‌گویم: حواست باشه در دام مسیرهای ذهنیت گیر نیوفتی.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۱٠/۳

شماره دوم مجله برخط دانش روان‌شناختی منتشر شد. برای دستیابی به متن مقالات از بخش نمایه اقدام فرمایید.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٩/٢٧

دوستیِ پایدار، رابطه ایه بر اساس مبادله، بر اساس دادن و گرفتن. دادن و گرفتن محبت، توجه، احترام، هدیه و .... گاهی اوقات می‌شینیم با خودمون فکر می‌کنیم که آیا میزان اون چیزایی که من میدم با اون چیزایی که من می‌گیرم برابره؟ ارزششون چی؟ آیا از لحاظ ارزشی هم برابرن؟ حتی گاهی ممکنه یک چیز یکسانی رو رد و بدل کنیم اما بازم از خودمون می‌پرسیم که کدوم یکیمون به اون چیزی که مبادله شده احتیاج بیشتری داره؟ کدوم یکیمون راحت‌تر می‌تونست مورد مبادله رو از جای دیگه تأمین کنه؟ متأسفانه گاهی اوقات خودمحورانه به این سوالات جواب می‌دیم. ارزش اون چیزی که می‌گیریم رو از دید خودمون می‌سنجیم نه از دید کسی که اونو به ما میده. ارزش اون چیزی که می‌دیم هم همینطور.

آیا برای همینه خیلی از ماها نمی‌تونیم یه دوستی واقعی با بچه‌ها داشته باشیم؟ دوستی با رئیسمون چی؟ دوستی با یه فرد ناتوان چی؟ دوستی با همسر چی؟ دوستی با یه آشنا چی؟

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٧/٢۸

خیلی وقتا دنبال دلایل عقلانی واسه تصمیمات احساسیم هستم، تا بتونم خودمو قانع کنم که آدم منطقی هستم. در اینکه "منطقی هستم"، چقدر دچار توهمم!

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٦/۱۱

سال تحصیلی گذشته برای اولین بار آزمون سلامت روانی از تمامی دانش‌آموزان سال اول دبیرستان به عمل آمد که به حق یکی از حلقه‌های گمشده‌ی نظام آموزشی ماست. حرکتی امید بخش که می‌تواند راه‌گشای برنامه‌ریزی‌های آموزشی و درسی باشد.

یکی از مقولاتی که در آزمون سلامت روانی وجود داشت، سنجش سبک حل مسئله دانش‌آموزان بود. با نگاه گذرایی که به نتایج آزمون دانش‌آموزان چند مدرسه در شهر کرمانشاه انداختم، به جرأت می‌توانم بگویم که بیش از 50 درصد افراد سبک حل مسئله اجتنابی داشتند! یعنی اینطور افراد در روبرو شدن با مسائل زندگی به جای حل کردنشان، صورت مسئله را پاک می‌کنند و کلاً از روبرو شدن با مسئله اجتناب می‌کنند.

یک لحظه به ذهنم خطور کرد که شاید پدیده مهاجرت بسیاری از ایرانی‌ها به خارج از کشور ناشی از همین سبک حل مسئله اجتنابی باشد. فردی که نمی‌تواند با مسائل کشورش روبرو شود و برای حلشان دست به کار شود و استقامت به خرج دهد، صورت مسئله را پاک کرده و به طور کلی رخت رحیل می‌بندد تا از دست این همه مشکل که باید باید با آنها روبرو شده و شاید هم حلشان کند، رهایی یابد. جالب است که پای اکثر اینگونه افراد به خارج از ایران نرسیده دلشان برای کشورشان تنگ می‌شود و ندای ایران ایران سر می‌دهند. به نظرم تحقیق جالبی باشد که سبک حل مسئله مهاجران ایرانی را در کشورهای مختلف سنجید.

 

............................

پ.ن: قهر کردن یا بُغ کردن یکی از نمونه‌های بارز سبک حل مسئله اجتنابی است که در سنین نوجوانی و حتی بزرگسالی و در فرهنگ ما بسیار رایج است.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٦/٥

برای شناخت یک شخص، یک فرهنگ، یک ملت و یا به طور کلی یک پدیده باید با آن زیست، با آن فکر کرد، با آن نشست و برخواست داشت، دردهایش را حس کرد، خوشی‌هایش را لمس کرد، با خواسته‌ها و آرزوهایش شریک شد، با چشم او دید، با گوش او شنید، با او ترسید، با او گریست و با او خندید و تا حد یکی شدن در آن غرق شد از درون دست به بررسی زد.  در چنین بررسی‌هایی مرز بین ابژه و سوژه بسیار کم‌رنگ می‌شود. شناخت در اینگونه موارد همچون شناخت ویژگی‌های فیزیکی یک شی یا یک شخص نیست که با پرسیدن چند سوال یا با سنجش از طریق ابزارهای دقیق پاسخ مشخص شود، بلکه باید از درون و با گفتمان همان پدیده آن را مورد مشاهده قرار داد در غیر این صورت تنها پدیده‌ها را همسو با قالب ذهنی خودمان تحریف می‌کنیم.

با توجه به این گفته‌ها برای فهم مذهب باید مذهبی بودن و در جو مذهب زیستن را تجربه کرد و شاید هم باید مذهبی بود، برای فهم صحیح‌تر بزه‌کاری باید رفت در ندامتگاه‌ها با مجرمان مدت‌ها زیست و خود را در موقعیت آنان قرار داد. برای فهم بهتر فقر، فحشا، نابسامانی‌های اجتماعی و .... باید رفت و با مردمان مختلف از نزدیک روبرو شد به درون افراد رسوخ کرد، از دورن آنها را دید و درک کرد. نمی‌توان خود را از جامعه ایزوله کرد و سپس آنرا شناخت. نمی‌توان زندگی تک بعدی و محدودی داشت و دست به بررسی رفتارهای اجتماعی و فرهنگی افراد زد. برای فهم یک فرهنگ باید در آن فرهنگ ادغام شد و برای فهم زندگی باید زندگی کرد آن هم به صورت همه جانبه.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٦/٥

یکی از عادات بد برخی والدین اینه که مدام از بچه‌ها سوالاتی رو میپرسن که گاهاً جواب سوال اظهر من الشمسه. مثلاً مادر به پسرش مجید میگه که بره از سر کوچه نون بگیره. دم در پدر مجید رو میبینه و ازش میپرسه کجا میری؟ اونم جواب میده که میرم نون بگیرم. بعد از چند دقیقه که مجید با نون به خونه برمیگرده بازم پدرش ازش میپرسه کجا بودی پسرم؟ اینجاس که کفر مجید احتمالاً در میاد.عصبانیدر برخی موارد سوالات اینقدر زیاده که بیشتر به بازجویی شبیهه تا مکالمه. یکی هی میپرسه و دیگری هم هی جواب میده و یا ممکنه دیگری میل چندانی به جواب دادن نداشته باشه. این نوع مکالمات کوتاه بوده و با بی میلی شروع و تموم میشه و پرسیدن سوال نوعی وسیله هستش که طرف رو مجبور کنه به حرف زدن و حالت والدانه طرف پرسشگر هم حفظ بشه. البته این نوع مکالمه ممکنه در بین زوجین و یا هر دو فرد دیگه‌ای صورت بگیره اما بیشتر در بین افراد خانواده جریان داره.

به نظر میرسه سوالاتی که در این نوع مکالمات پرسیده میشه هدفشون گرفتن اطلاعات نیستش بلکه نوعی بهانه برای شروع و ادامه مکالمه و نزدیک شدن به طرفه مقابله. اما رابطه چه ویژگی داره که این نوع مکالمات در اون بروز میکنه؟ همونطور که اشاره کردم به نظر میرسه این نوع مکالمه مختص روابطیه که در اون حداقل یکی خودشو در موقعیت والدی قرار میده. این فرد نمیتونه به راحتی با دیگری ارتباط برقرار کنه و نیازاشو بگه و وقتی طرف مقابلش میل به برقراری ارتباط نشون نمیده و از طرفی هم فرد بازجو (یا همان پرسش‌گر) میل به برقراری ارتباط داره، این میل خودشو در قالبی والدانه نشون میده و هی از طرفشون سوال میپرسن و به قول خودشونم طرفشونو دوس دارن که این سوالات رو میپرسن. البته ممکنه طرف پرسشگر نقش یه بچه نق نقو رو بازی کنه و میل به برقراری رابطه رو با نق زدن و ایراد گرفتن و پرسش کردن‌های طلبکارانه نشون بده.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/٢٦

حدود 6 ماه پیش دوستی کتابی را به من معرفی کرد که تا این اواخر فرصتی دست نداد که مطالعه کنم. در ابتدا جملاتی را از این کتاب نقل می‌کنم و بعد نقدی بر آن دارم.

"ما در جهان نیستیم، جهان در درون ماست. کل در هر ذره موجود است. نیروهایی که ماده را در سراسر کیهان تشکیل می‌دهند، در یکایک اتم‌های بدن ما یافت می‌شود. هر رشته دی ان ای کل تاریخ تکامل حیات را در بر دارد. ذهن من توان هر تفکری را که تا کنون شکل گرفته، یا در آینده شکل خواهد گرفت را در خود دارد. ذهن کیهانی به ذهن انسانی شبیه است."

بند بالا جملات پراکنده‌ای از صفحات 39 و 40 کتاب نیمه تاریک وجود اثر دبی فورد و ترجمه فرناز فرود است. علیرغم موفقیتی که این کتاب از باب فروش در جامعه ایرانی به دست آورده به نظر در بنیان فکری نقصی اساسی دارد.

همانطور که بارها در متن کتاب به صراحت بیان شده، فرض اساسی فورد بر این است که کل در هر ذره موجود است. فرضی که از فیزیک به عاریت گرفته شده. مابقی کتاب پیرامون توضیح و تشریح این اصل در حیطه روانی است! نظر دادن در مورد صحت یا سقم این فرض در شمول تخصص من نیست اما فرض را بر درستی این نظر می‌گذارم و می‌پذیرم که "کل در هر ذره موجود است و نیروهایی که ماده را در سراسر کیهان تشکیل می‌دهند، در یکایک اتم‌های بدن ما یافت می‌شود."

بعد از پذیرفتن این فرض سوال من این است که پدیده روانی یا ذهنی چیست؟ آیا انتقال سیناپسی، نورون‌ها، نوروترانسمیتر‌ها، تکانه عصبی، دستگاه عصبی و امثال اینها یک پدیده روانی هستند؟ من می‌گویم خیر. موارد ذکر شده را می‌توان اساس زیستی یک پدیده‌ی روانی ذکر کرد اما این موارد پدیده‌های روانی نیستند. اما پدیده‌هایی همچون خشم، ترس، عشق، و تنفر را می‌توان پدیده‌ی روانی دانست. موردی همچون خشم چیزی نیست که شما مصداق دقیقی برای آن در دنیای خارج بیابید. شاید بگویید سرخ شدن و برافروختن چهره نشانی از خشم است. بله می‌تواند نشانی از خجالت و یا عشق هم باشد اما در هر صورت خشم نیست بلکه سرخ شدن صورت است. خشم، خشم است و سرخ شده صورت، سرخ شدن صورت. آنچه فرد در سطح روانی احساس می‌کند خشم است نه برافروخته شدن صورت. مثلاً در حالت ترس فرد ترشح آدرنالین و عصب رسانه‌ها را درک نمی‌کند بلکه برایند این تغییرات شیمیایی و تفسیری که فرد از این حالت فیزیکی خود دارد دست به دست هم می‌دهند تا پدیده‌ای روانی به نام ترس شکل بگیرد. البته مشخص است که هر پدیده روانی را می‌توان به سطح نورونی (مادی) تقلیل داد اما مسئله اینجا است آنچه که در ذهن ما به عنوان تنفر، خشم و یا ترس و یا هر پدیده روانی دیگر احساس می‌شود صرفاً محصول مستقیم تغییرات شیمیایی بین نورونی نیست و به قول گشتالتی‌ها کل چیزی بیشتر از اجزای تشکیل دهنده آن است. لذا پدیده روانی را نباید متناظر با پدیده مادی دانست. بعد از این توضیحات باز سوالم این است که آیا اصولی که بر دنیای ماده حاکم است بر پدیده‌های روانی هم حاکم است؟ آیا می‌توان حاکم بودن یک اصل در سطح مادی را به سطح روانی تعمیم داد؟ در پاسخ به این سوالات باید گفت خیر. در تقلیل پدیده‌های روانی به سطح مادی و نورونی مشکل عمده‌ای که پیش می‌آید این است که بعد روانی مسئله حذف می‌شود و به عبارتی نوعی پاک کردن صورت مسئله است. لذا در پدیده‌های روانی ما یک اساس زیستی و مادی داریم و یک بعد روانی. علم روان‌شناسی هم در پی شناخت همین بعد روانی است، اگرچه از سایر علومی همچون عصب شناسی، فیزیک و غیره هم می‌تواند کمک بگیرد اما مسئله اصلی بعد روانی پدیده‌ها است.

به نظر می‌رسد نویسنده این کتاب یک اشتباه بزرگ را مرتکب شده‌اند و آن اینکه امر مادی را برابر با امر روانی در نظر گرفته‌اند و برای همین اصل حاکم بر امر مادی را قابل تعمیم به امر روانی دانسته‌اند. هر اصلی که در فیزیک حاکم باشد را نهایتاً بتوان به سلول‌های عصبی و انتقال دهنده‌های عصبی تعمیم داد نه پدیده های روانی.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/٢۳

زندگی رو می‌شه به دوچرخه سواری تشبیه کرد. آینده‌نگری زیاد، تو رو از زندگی در حال غافل می‌کنه و انرژی‌هاتو بیخودی به تحلیل می‌بره و کوته بیبنی هم قدرت پیش‌بینی و برنامه‌ریزی رو ازت می‌گیره. انرژی‌های ما محدوده پس تا زمان چیزی فرا نرسیده بهش فکر نکن و به یاد داشته باش که آینده هم اندیشه‌ای برای خودش داره.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/۱٦

"خواهش می‌کنم منو بغل کن" این درخواستی بود که ماریا بعد از یک تجربه عاطفی تلخ (تجاوز توسط وزیر فرهنگ آلمان شرقی) از همسرش (گئورگ) داشت. این صحنه از فیلم زندگی دیگران چقدر زیبا و باشکوه بود. این جور بیان خواسته‌ها به نوعی قرار دادن خودت در معرض آسیبه چون ممکنه دیگری درخواستت رو رد کنه و تو آسیب ببینی. رابطه باید ایمن باشه که بشه چنین درخواستی رو صریح داشت و به نظرم همین رابطه زیبا تونست باورهای گئرد رو تغییر بده.

خیلی از افراد خواسته‌ها و نیازهاشونو به صورت صریح و ایمنی بیان نمی‌کنن و به جای این کار دست به بازی‌هایی می‌زنن که طرفشون متوجه نیازاشون بشه. اما متأسفانه این کار معمولاً وضعیت رو بغرنج‌تر می‌کنه. همونطور که گفتم بیان اینچنینی خواسته‌ها یک رابطه ایمن رو می‌طلبه، رابطه‌ای که در اون از سرزنش و طرد خبری نباشه. رابطه‌ای که در اون هر دو طرف به بلوغ عاطفی رسیده باشن.

توصیه می‌کنم این فیلم زیبا رو حتماً ببینید.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/۱۱

در طول سال‌های تحصیلم در دانشگاه هیچوقت به خودم اجازه ندادم که از استادی گدایی نمره کنم. حتی زمانی که مشروط شدنم به یک نمره وابسته بود (من یک ترم در دوره‌ی ارشد مشروط شدم، به دلیل مشکلاتی که کار و تحصیل همزمان برایم پیش آورده بود و صد البته به دلیل سیستم‌های ارزشیابی غلط در دانشگاه‌ها). امروز که در سایت درخواست‌های تجدید نظر دانشجویان را مطالعه می‌کردم (البته با تأخیر و به عمد) حالم گرفته شد. خواهش‌هایی از سوی دو دانشجو برای گرفتن نمره بیشتر جهت اجتناب از مشروط و اخراج شدن. این نوشته‌ها مرا در موقعیتی قرار می‌داد که احساس می‌کردم به کسی ظلمی کرده‌ام در حالی که در طول ترم تمام تلاشم را  برای ارائه هرچه بهتر مطالب کرده بودم. همچنین اصول ارزشیابی مطلوب را هم در نظر گرفته بودم.

روبرو شدن با این طرز فکر، و بدتر از آن این طرز بیان، آن هم از سوی کسی که قرار است در آینده معلم بشود و فرزندان این مرز و بوم را با علم و دانش خودش سیراب (البته اگر عطشی باشد) و یا حداقل هدایت کند، سخت آزار دهنده است. من کجا هستم؟ اینجا کجاست؟ چقدر علم بی‌ارزش شده! چقدر دارند علم را بی‌ارزش می‌کنند (چه به صورت سیستماتیک و در مقیاس کلی و چه توسط تک تک افراد)!

یادم می‌آید دانشجویی در پایان جلسه امتحان درس روانشناسی تربیتی (2) به من گفت: "مهم نیست چند می‌گیریم، چون خیلی چیزا رو یادگرفتیم و این ارزشش از نمره خیلی بیشتره". چقدر با شنیدن این حرف دلگرم شدم. اگر می‌دانستم که یک دانشجو چقدر می‌تواند مربی خودش را دلگرم کند، حتماً در دوران دانشجویی بیشتر به اساتیدم دلگرمی می‌دادم. خاطرات شیرینی که این دانشجویان خلق می‌کنند تلخی برخی خاطرات دیگر را محو می‌کند.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/۱٠

قطعه‌ای از دیالوگ دیکاپریو در فیلم تلقین (Inception):


What is the most resilience parasite? Bacteria? A viruses? A intestinal worm?

An idea, resilient tightly contagious.

What's an idea his taken hold in the brain at someone, so impossible to eradicate.

An idea that is fully form, fully understood, that's a dex.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/٧

در ادامه مطلب قبلی در این پست به انواع طرحواره های ناسازگار اولیه می پردازم.

انواع طرحواره

طرحواره هایی که در اوایل سیر تحول انسان شکل می گیرند و اغلب در محور ساخت شناختی قرار دارند، غیر شرطی اند. طرحواره هایی که بعدا در سیر تحول شکل می گیرند شرطی اند. طرحواره های شرطی در پاسخ به طرحواره های غیر شرطی به وجود می آیند. مثلاً طرحواره معیارهای سرسختانه در پاسخ به طرحواره نقص، طرحواره اطاعت در پاسخ به طرحواره رهاشدگی و طرحواره ایثار در پاسخ به طرحواره نقص بوجود می آیند. ارضای توقعات طرحواره شرطی همیشه امکان پذیر نیست و دیر یا زود فرد با طرحواره اصلی اش مواجه می شود.

با توجه به اینکه فرد چه تجاربی داشته و نیازهایش چگونه بر آورده شده و خلق و خوی فرد چیست 5 حوزه مشخص شده که هر حوزه طرحواره هایی را در بر می گیرد. تا کنون جمعا 18 طرحواره ناسازگار اولیه تشخیص داده شده که در ادامه به برخی از آنها می پردازم.

1- طرحواره های حوزه بریدگی و طرد: این طرحواره های در خانواده هایی شکل می گیرد که بی عاطفه، سرد، مضایقه گر، منزوی، تندخو، غیر قابل پیش بینی یا بد رفتار هستند. بیمارانی که طرحواره هایی در این حوزه دارند نمی توانند دلبستگی های ایمن و رضایت بخشی با دیگران برقرار کنند. چنین افرادی معتقدند که نیاز آنها به ثبات، امنیت، محبت، عشق و تعلق خاطر برآورده نخواهد شد.

1-1 طرحواره رها شدگی/بی ثباتی: بی ثباتی یا بی اعتمادی نسبت به دریافت محبت و برقراری ارتباط با اطرافیان، به طوری که فرد احساس می کند افراد مهم زندگی اش نمی توانند حمایت عاطفی و تشویق لازم را به او بدهند زیرا این افراد از لحاظ هیجانی، بی ثبات، غیر قابل پیش بینی (برای مثال ناگهان عصبانی می شوند) اعتماد ناپذیر و نامنظم اند. چنین فردی معتقد است هر لحظه ممکن است که افراد مهم زندگی اش او را ترک کنند و یا به دیگری علاقه مند شوند.

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: انتخاب همسر و دوستان از میان کسانی که در دسترس نیستند و رفتارشان قابل پیش بینی نیست. انتخاب همسر و دوستی که متعهد نیست و نمی تواند رابطه پایداری برقرار کند.

اجتناب: دوری از روابط صمیمانه همراه با ترس از رها شدن. زیاده روی در نوشیدن مشروب به هنگام تنهایی.

جبران افراطی: حفظ رابطه با همسر و افراد مهم زندگی با رفتارهایی نظیر وابستگی زیاد، سلطه گری یا کنترل کردن. رفتارهای سماجتی و حاکی از وابستگی شدید و دلگیر کردن همسر تا حدی که از او دور شود؛ حملات آتشین به همسر به خاطر جدایی های کوتاه مدت.

1-2 طرحواره محرومیت هیجانی: این افراد انتظار ندارند که تمایل آنها برای برقراری رابطه هیجانی با دیگران به طور کافی ارضا شود.

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: انتخاب همسری که محرومیت هیجانی دارد و بیان نکردن خواسته هایش. انتخاب همسری که سرد و بی عاطفه است. ارتباط سرد با افراد مهم زندگی؛ عدم تشویق دیگران به خاطر ابراز محبت.

اجتناب: اجتناب از روابط صمیمانه با دیگران.

جبران افراطی: برآورده ساختن نیازها و انتظارات هیجانی همسر و دوستان صمیمی. توقع غیر واقع بینانه که دیگران باید تمام نیازهای او را بر آورده کنند.

1-3 طرحواره نقص/شرم: فرد احساس می کند که در مهمترین جنبه های شخصیتی اش انسانی نامطلوب، بد، حقیر و بی ارزش است یا اینکه در نظر افراد مهم زندگی اش فردی منفور و نامطلوب به حساب می آید. این طرحواره حساسیت بیش از حد نسبت به انتقاد، طرد، سرزنش، کمرویی، مقایسه های نابجا، احساس نا امنی در حظور دیگران و حس شرمندگی در ارتباط با عیب ها و نقص های درونی را دربر می گیرد.

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: انتخاب دوستان انتقادگر و طرد کننده، تحقیر خود و قرار دادن خود در موقعیت های زیر دست و فرمانبر.

اجتناب: اجتناب از بیان احساسات و افکار واقعی و اجازه ندادن به دیگران برای نزدیک شدن به او.

جبران افراطی: انتقاد و طرد دیگران به گونه ای که به نظر میرسد خودش هیچگونه عیب و ایرادی ندارد. رفتار انتقادگرایانه یا برتری طلبانه نسبت به دیگران، تلاش برای بی نقص جلوه دادن خود.

2- طرحواره های حوزه خودگردانی و عملکرد مختل: این طرحواره ها در خانواده هایی شکل می گیرد که اعتماد به نفس کودک را کاهش می دهند، گرفتارند و بیش از حد از کودک محافظت می کنند و یا اینکه نتوانسته اند کودک را به کارهای بیرون از خانه تشویق کنند.

2-1 طرحواره وابستگی/ بی کفایتی: فرد معتقد است که نمی تواند مسئولیت های روزمره (مثل مراقبت از دیگران، حل مشکلات روزانه، قضاوت درست و تصمیم گیری صحیح و..) را بدون کمک قابل ملاحظه دیگران در حد قابل قبولی انجام دهد. این حالت اغلب به صورت درماندگی ظاهر می شود. مشاهده بی غرض رفتارها مشخص می کند که درصد بالایی از افراد (به ویژه دختران و زنان) این طرحواره را دارند.

خودگردانی یعنی توانایی فرد برای جدا شدن از خانواده و عملکرد مستقل (متناسب با سن و سال فرد). افراد با طرحواره وابستگی از خودشان و محیط اطراف انتظاراتی دارند که در توانایی آنها برای تفکیک خود از نماد والدین و دستیابی به عملکرد مستقلانه مانع ایجاد می کند. افراط و تفریط در حوزه حمایت از کودک منجر به بروز مشکلاتی در حوزه خود گردانی می شود.

افراد با طرحواره وابستگی احساس می کنند که توانایی کسب درآمد، حل مشکلات، به عهده گرفتن وظایف جدید، و تصمیم گیری درست را ندارند. این طرحواره اغلب خود را به صورت منفعل بودن و درماندگی افراطی نشان می دهد.

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: کمک خواهی افراطی، چک کردن تصمیم ها با دیگران، انتخاب همسری بیش از حد حمایت کننده که هر کاری برای او انجام می دهد. درخواست از افراد مهم زندگی تا تصمیم های مالی او را بر عهده بگیرند.

اجتناب: اهمالکاری در تصمیم گیری ها، اجتناب از مسئولیت های معمول دوران بزرگسالی و ناتوانی در رسیدن به استقلال عمل. اجتناب از درگیر شدن با چالش های جدید زندگی مانند یادگیری رانندگی.

جبران افراطی: تاکید افراطی بر خود اتکایی حتی زمانی که کمک خواستن از دیگران امری طبیعی است. مستقل نمایی.

2-2 طرحواره خود تحول نیافته گرفتار: ارتباط عاطفی شدید و نزدیکی بیش از حد با یکی از افراد مهم زندگی (اغلب والدین)، به قیمت از دست دادن فردیت یا رشد اجتماعی طبیعی. فرد ممکن است احساس کند که وجودش در دیگری ادغام شده و هویت جداگانه ای ندارد. این طرحواره اغلب خود را به صورت احساس پوچی و سردرگمی، جهت نداشتن و بی هدفی و یا در موارد شدید به صورت شک و تردید در موجودیت و ساختار وجودی فرد بروز می دهد.

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: هر چیزی را با مادر خود درمیان گذاشتن، حتی در سنین بزگسالی، زندگی کردن با والدین. تقلید از رفتارهای افراد مهم زندگی، حفظ و تداوم رابطه نزدیک با فردی که اجازه نمی دهد بیمار هویت جداگانه ای متناسب با نیازهای خاص خودش داشته باشد.

اجتناب: اجتناب از روابط صمیمی. اجتناب از رابطه با کسانی که بر فردیت و مستقل شدن تأکید می کنند.

جبران افراطی: تلاش در جهت اینکه به هر نحو ممکن به افراد مهم زندگی ثابت کند که مستقل است. انجام رفتارهایی که نشانگر خودگردانی (استقلال) افراطی است. 

3- طرحواره های حوزه محدویت های مختل: این طرحواره ها در خانواده های به وجود می آیند که به جای انضباط، مواجهه مناسب، محدودیت های منطقی، مسئولیت پذیری، همکاری متقابل و هدف گزینی، وجه مشخصه آنها سهل انگاری افراطی، سردرگمی، یا حس برتری است. این طرحواره ها منجر به بروز مشکلاتی در رابطه با رعایت حقوق دیگران، همکاری با دیگران، تعهد یا هدف گزینی و رسیدن به اهداف واقع بینانه می شود. نام این حوزه را من طرحواره های بچه های دهه هفتاد به بعد گذاشتم و برای همین زیاد توضیحش نمی دهم.

3-1 طرحواره استحقاق بزرگ منشی: فرد معتقد است نسبت به دیگران یک سر و گردن بالاتر است و حقوق ویژه ای برای خودش قائل است.

3-2 طرحواره خویشتن داری و خود انضباطی ناکافی: مشکلات مستمر در خویشتن داری مناسب و تحمل نکردن ناکامی ها در راه دستیابی به اهداف شخصی یا ناتوان در جلوگری از بیان هیجان ها و تکانه ها.

4- طرحواره های حوزه دیگر جهت مندی: بیمارانی که طرحواره هایی در این حوزه دارند به جای رسیدگی به نیازهای خود به دنبال ارضای نیازهای دیگران هستند، آنها این کار را برای دستیابی به تایید، تداوم رابطه هیجانی و یا اجتناب از انتقام انجام می دهند. این افراد در کودکی آزاد نبوده اند تا از تمایلات طبیعی خودشان پیروی کنند و در بزرگسالی به جای اینکه از درون جهت دهی شوند از محیط بیرون تاثیر می پذیرند و از خواسته های دیگران تبعیت می کنند. ریشه های تحولی این طرحواره مبتنی بر پذیرش مشروط بوده است: کودکان باید جنبه های مهم شخصیت خود را برای دست یابی به عشق یا تایید دیگران مهار می کردند. در اکثر این خانواده ها والدین به جای توجه و اهمیت قائل شدن برای نیازهای منحصر به فرد کودک، بیشتر نیازهای هیجانی یا منزلت اجتماعی خود را مهم می دانستند.

4-1 طرحواره اطاعت: احساس اجبار نسبت به واگذاری افراطی کنترل خود به دیگران، این کار معمولاً برای اجتناب از خشم، محرومیت هیجانی یا انتقاد صورت می گیرد. این طرحواره اغلب به صورت اطاعت افراطی همراه با حساسیت بیش از حد نسبت به احساسات دیگران تجلی می یابد. این طرحواره منجر به خشمی فرو خورده شده که خود را در قالب یک سری رفتارهای ناسازگارانه مثل پرخاشگری منفعل، طغیان های عاطفی کنترل نشده، علایم روان تنی، کناره گیری از عواطف، برون ریزی و سو مصرف مواد نشان می دهد.

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: واگذاری حق انتخاب و کنترل موقعیت به دیگران، انتخاب همسر یا افراد مهم زندگی که کنترل کننده اند. مهیا کردن شرایط برای دیگران به منظور رسیدن به آرزوهایشان.

اجتناب: اجتناب از موقعیت هایی که مستلزم تعارض با دیگران است. اجتناب از کلیه روابط بین فردی. اجتناب از موقعیت هایی که خواسته هایش با دیگران متفاوت است.

جبران افراطی: نافرمانی در مقابل مراجع قدرت. انجام رفتارهای منفعلانه، پرخاشگرانه یا نافرمانی.

4-2 طرحواره پذیرش جویی/ جلب توجه: تأکید افراطی در کسب تأیید، توجه و پذیرش از سوی دیگران که مانع شکل گیری معنای مطمئن و واقعی از خود می شود. احساس ارزشمندی فرد بیشتر به واکنش  های دیگران وابسته است تا به تمایلات طبیعی خودش. گاه این طرحواره با تأکید افراطی بر مقام و منزلت، قیافه و ظاهر، پذیرش اجتماعی، پول یا پیشرفت مشخص می شود و وسیله ای است برای دست یابی به تأیید، تحسین و توجه دیگران (اهداف اولیه از دست یابی به تأیید، تحسین و توجه دیگران کسب قدرت یا توانایی کنترل نیست).

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: تلاش برای تاثیر گذاشتن بر دیگران. جلب توجه دیگران به موفقیت های مرتبط با منزلت اجتنماعی خود

اجتناب: اجتناب از تعامل با کسانی که مورد تحسین هستند و حسادت نسبت به آنها.

جبران افراطی: دوری جستن از روابط به گونه ای که توجه دیگران را اصلاً جلب نکند، بی ارزش جلوه دادن موفقیت های دیگرانی که مورد تحسین هستند.

5- طرحواره های حوزه گوش به زنگی بیش از حد و بازداری: تاکید افراطی بر واپس زنی احساسات، تکانه ها و انتخاب های خود انگیخته فرد یا برآورده ساختن قواعد و انتظارات انعطاف ناپذیر و درونی شده درباره عملکرد و رفتار اخلاقی که اغلب منجر به از بین رفتن خوشحالی، ابراز عقیده، آرامش خاطر، روابط نزدیک و سلامتی می شود. طرحواره های این حوزه در خانواده هایی به وجود می آید که در آنها عصبانیت، توقع و گاهی تنبیه مشاهده می شود. در این خانواده ها بر عملکرد عالی، بی نقص گرایی، وظیفه شناسی، پیروی از قوانین، پنهان سازی هیجان ها، و اجتناب از اشتباه تأکید می شود، در عین حالی که به لذت، خوشحالی و آرامش اهمیت چندانی داده نمی شود. معمولاً در چنین افرادی تمایلی نهفته نسبت به بدبینی و نگرانی وجود دارد. دوران کودکی چنین بیمارانی پر از خشونت، واپس زدگی و سختگیری بوده و خویشتن داری و فداکاری بیش از حد بر خود انگیختگی و لذت غلبه داشته است. این بیماران یاد گرفته اند که در خصوص حوادث منفی زندگی گوش به زنگ باشند و زندگی را طاقت فرسا در نظر بگیرند.

5-1 طرحواره منفی گرایی و بد بینی: تمرکز عمیق و مداوم بر جنبه های منفی زندگی (درد، مرگ، دلخوری، فقدان، عدم توافق، تعارض، گناه، مشکلات حل نشده، اشتباهات بالقوه، خیانت، کارهایی که اشتباه انجام می شوند و..) همراه با دست کم گرفتن جنبه های مثبت و خوش بینانه زندگی یا غفلت از آنها. این بیماران در حین فعال شدن این طرحواره دست به پیش بینی های افراطی می زنند. مثلاً پیش بینی می کنند که کارهای شغلی، اقتصادی و بین فردی به طرز اسفباری اشتباه از آب در می آیند. این بیماران از اشتباه کردن خیلی می هراسند.

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: تمرکز بر جنبه های منفی، نادیده گرفتن جنبه های مثبت، نگرانی های مداوم، انجام ندادن کارها به دلیل اجتناب از نتیجه احتمالی منفی.

اجتناب: زیاده روی در نوشیدن مشروب با هدف نادیده گرفتن احساسات بدبینانه و فلاکت بار. پایین نگه داشتن سطح توقع و انتطارات.

جبران افراطی: خوش بینی زیاد و انکار واقعیت های ناخوشایند.

5-2 طرحواره بازداری هیجانی: بازداری افراطی اعمال، احساسات و ارتباطات خود انگیخته که معمولاً به منظور اجتناب از طرد دیگران، احساس شرمندگی و از دست دادن کنترل بر تکانه های شخصی صورت می گیرد. شایع ترین حوزه های بازداری عبارتند از: 1- بازداری خشم و پرخاشگری. 2- بازداری از بیان تکانه های مثبت از قبیل خوشحالی، محبت، برانگیختگی جنسی و بازی. 3- بازداری از بیان آسیب پذیری یا بیان راحت و صریح احساسات و نیازهای شخصی. 4- تاکید افراطی بر عقلانیت و نادیده گرفتن هیجان ها.

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: خود را فردی خونسرد و آرام و متین جلوه دادن. تأکید بر استدلال، کم اهمیت جلوه دادن هیجانات، انجام رفتارهای کنترل گرانه، بی احساسی، نشان ندادن هیجانات و رفتار خود انگیخته.

اجتناب: اجتناب از موقعیت هایی که افراد راجع به احساسات خود بحث می کنند یا آنها را بیان می نمایند. اجتناب از انجام فعالیت هایی که نیازمند خود بیانگری است مانند ابراز عشق و یا ترس و یا رفتارهای آزادانه ای مثل رقص.

جبران افراطی: فرد به طور ناشیانه سعی می کند مجلس گرم کن باشد به گونه ای که غیر طبیعی به نظر می رسد. انجام رفتارهای تکانشگرانه بدون بازداری که گاهی اوقات تحت تاثیر مواد مهار زدایی همچو الکل صورت می گیرد.

5-3 طرحواره معیارهای سرسختانه/عیب جویی افراطی: باور اساسی مبنی بر اینکه فرد برای رسیدن به معیارهای بلند پروازانه درباره رفتار و عملکرد خود، باید کوشش فراوانی به خرج دهد و این کار معمولاً برای جلوگیری از انتقاد صورت می گیرد. این طرحواره به طور معمول در خانواده هایی به وجود می اید که تحت فشارند، نسبت به خودشان و دیگران بیش از حد عیب جویی می کند و توقع دارند کارها با کیفیت عالی و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام شود. این طرحواره اغلب منجر به نقص های جدی در احساس لذت، آرامش، سلامتی، احساس ارزشمندی، پیشرفت یا روابط رضایت مندانه می شود و به شکل های زیر بروز می کند:

3-5-1 بی نقص گرایی ، توجه غیر معمول به جزئیات یا ارزیابی کمتر از حد عملکرد خود در مقایسه با عملکرد دیگران.

3-5-2 قوانین غیر قابل انعطاف و باید ها، در بسیاری از حوزه های زندگی از جمله معیارهای بالا و غیر واقع بینانه اخلاقی، فرهنگی و مذهبی

3-5-3 دغدغه زمان و کارامدی به منظور انجام کار بیشتر.

افراد با این طرحواره معتقدند باید سخت تلاش کنند تا به معیاهای بلند پروازانه خود دست یابند و این کار را به خاطر اجتناب از عدم تایید یا خجالت زدگی انجام می دهند. این طرحواره معمولاً منجر به عیب جویی افراطی از خود و دیگری می شود. این وضعیت در صورتی به عنوان یک طرحواره ناسازگار اولیه شناخته می شود که منجر به اختلال در سلامت، احساسا ارزشمندی، روابط بین فردی یا لذت بردن از زندگی شود.

سبک های مقابله در مقابل این طرحواره:

تسلیم: تلاش زیاد برای بی نقص جلوه دادن خود.

اجتناب: اجتناب از موقعیت ها و تکالیفی که منجر به قضاوت در مورد عملکرد فرد می شود. اجتناب از انجام کارها، اهمالکاری.

جبران افراطی: بی توجهی به معیارها و انجام کارها بدون در نظر گرفتن زمان به صورت شتاب زرده. کنار گذاشتن تمام معیارهای بلند پروازانه و عادت کردن به انجام  رفتار پایین تر از حد معمول.

......................................

منبع: یانگ، جفری؛ کلوسکو، ژانت؛ و ویشار، مارجوری (1950). طرحواره درمانی (راهنمای کاربردی برای متخصصین بالینی). مترجمان: حسن حمید پور و زهرا اندوز (1389). تهران: ارجمند.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٥/٧

طرحواره درمانی رویکردی نوین و منسجم به درمان اختلالات روانی است که حاصلی از ترکیب روانکاوی، گشتالت درمانی، رفتار درمانی و شناخت درمانی است. اصل در این رویکرد درمانی بر این است که فرد طرحواره هایی از کودکی با خود به بزرگ سالی می آورد. این طرحواره ها معمولاًَ ناسازگار بوده و موجب می شود کیفیت زندگی فرد تحت تأثیر قرار بگیرد. برای بهبود کیفیت زندگی فرد باید طرحواره هایش را بهبود داد.

تعریف طرحواره

قبل از هر چیز باید طرحواره را توضیح بدهیم. طرحواره عبارت است از بازنمایی انتزاعی خصوصیات متمایز کننده ی یک واقعه یا طرح کلی از عناصر برجسته یک واقعه. یا هر اصل سازمان بخش کلی که برای درک تجارب زندگی فرد ضروری است. طرحواره یک الگوی شناختی، هیجانی همراه با احساس های بدنی است که موجب بروز رفتارهایی می شود.

طبق نظر یانگ طرحواره های ناسازگار اولیه این ویژگی ها را دارند: 1- الگوها یا درون مایه های عمیق و فراگیری هستند. 2- از خاطرات، هیجان ها، شناختواره ها و احساسات بدنی تشکیل شده اند. 3- در دوران کودکی یا نوجوانی شکل گرفته اند. 4- در سیر زندگی تداوم دارند. 5- درباره خود و رابطه با دیگران هستند. 6- به شدت ناکارامدند.

همانطور که یانگ گفته طرحواره دارای ابعاد هیجانی، احساسات بدنی، خاطرات و شناختواره ها است. سیستم های متفاوتی برای ضبط هر یک از این موارد در مغز وجود دارد. ابعاد هیجانی و احساس های بدنی طرحواره در آمیگدال ثبت می شوند و خاطرات و شناختواره های همراه آن در هیپوکامپ و قشر عالی مغز ذخیره می شود. هیجانات و احساس های بدنی ذخیره شده در سیستم آمیگدال ویژگی های سیستم آمیگدال را دارا هستند. سیستم آمیگدال ناهشیار است، سریعتر عمل می کند، خودکار است، خاطرات هیجانی ثبت شده در آمیگدال پردوام و ماندگارند، سیستم آمیگدال از تفاوت های شناخت دقیقی ندارد، و سیستم آمیگدال از نظر تکاملی مقدم بر قشر مغز است (یعنی زودتر شکل می گیرد و تکمیل می شود). وقتی فرد با محرک هایی روبرو می شود که یاد آور وقایع دوران کودکی او هستند و در شکل گیری طرحواره ها نقش داشته اند، هیجان ها و احساس های بدنی همراه آن واقعه به طور ناهشیار توسط سیستم آمیگدال فعال می شوند. هیجانها و احساسهای بدنی خیلی سریعتر از شناختواره ها به کار می افتند. همچنین مولفه های شناختی طرحواره اغلب دیرتر از هیجان ها و احساس های بدنی شکل می گیرند. بسیاری از طرحواره ها در مراحل پیش کلامی بوجود می آیند. به خاطر همین بعد هیجانی طرحواره ها و مکان ضبط شدن آنها است که افراد بسیاری از مشکلشان شناخت کافی دارند اما در مواقع لزوم نمی توانند رفتار مناسبی داشته باشند و این یکی از نقص های درمان های شناختی است.

شیوه شکل گیری طرحواره

طرحواره ها در اوایل زندگی شکل می گیرند، به حرکت خود ادامه می دهند و بنا بر اصل حفظ هماهنگی شناختی (حفظ دیدگاه باثبات در مورد خود و دیگری) خودشان را بر تجارب بعدی زندگی تحمیل می کنند، حتی اگر هیچگونه کاربرد دیگری نداشته باشند. طرحواره برای بقای خودش می جنگد و فرد با آن احساس راحتی می کند. افراد به سمت وقایعی کشیده می شوند که با طرحواره هایشان همخوانی دارد و به همین دلیل تغییر طرحواره ها سخت است.

چهار دسته از تجارب اولیه زندگی روند اکتساب طرحواره ها را تسریع می کنند

1-   عدم ارضا نیازها: می تواند منجر به شکل گیری طرحواره هایی همچون محرومیت هیجانی و رها شدگی شود.

2-   ارضا بیش از حد نیازها: می تواند منجر به شکل گیری طرحواره هایی همچون وابستگی/ بی کفایتی و استحقاق بزرگ منشی شود.

3-   آسیب دیدن و قربانی شدن: می تواند منجر به تشکیل طرحواره هایی همچون نقص/شرم، بی اعتمادی/بدرفتاری و یا آسیب پذیری نسبت به ضرر شود.

4-   درونی سازی یا همانند سازی با افراد مهم زندگی.

علاوه بر این چهار دسته تجارب، خلق و خو نیز در شکل گیری طرحواره ها تأثیر دارد. حتی خلق و خو در درونی سازی با افراد مهم موثر است. خلق و خوی کودک تعیین می کند که آیا با ویژگی افراد مهم زندگی اش همانند سازی می کند یا خیر. مثلاً کودک افسرده خو احتمال کمتری دارد که سبک خوشبینانه والدین خود را در مقابل بدشانسی ها درون سازی کند زیرا رفتار چنین والدی آنقدر مخالف طبع کودک است که نمی تواند آن را جذب کند.

ابعاد خلق و خو عبارتند از: پایدار یا بی ثبات، خوشبین یا افسرده خو، خونسرد یا مضطرب، حواس پرت یا وسواسی، پرخاشگر یا منفعل، بازیگوش یا تحریک پذیر، اجتماعی یا خجالتی

اما نیازهای هیجانی هر انسان عبارتند از:

1-   دلبستگی ایمن به دیگران (شامل نیاز به امنیت، ثبات، محبت و پذیرش)

2-   خودگردانی، کفایت و هویت

3-   آزادی در بیان نیازها و هیجان های سالم

4-   خود انگیختگی و تفریح

5-   محدودیتهای واقع بینانه و خویشتن داری

لذا تجاربی که فرد داشته و شیوه ی برآورده شدن نیازهایش و همچنین خلق و خوی فرد دست به دست هم می دهند تا یک طرحواره در فرد شکل بگیرد.

 

تداوم طرحواره

طرحواره ها توسط سه سازوکار اولیه تداوم می یابند:

1-   تحریف شناختی: فرد از طریق تحریف شناختی بر اطلاعات همخوان با طرحواره توجه می کند و اطلاعاتی را که با طرحواره منافات دارند را نادیده می گیرد یا کم ارزش می شمارد.

2-   الگوهای زندگی خود آسیب رسان: فرد درگیر الگوهای خود آسیب رسان، انتخاب های ناهشیارانه ای می کند و در موقعیت هایی می ماند و روابطی را برقرار می کند که منجر به برانگیختگی طرحواره می شود و در عین حال از برقراری روابطی که منجر به بهبود طرحواره می شوند اجتناب می کند.

3-   سبک های مقابله ای ناکارامد: بیماران در اولیل زندگی به منظور انطباق با طرحواره پاسخ های مقابله ای ناسازگاری به وجود می آورند تا مجبور نشوند هیجان های شدید و استیصال کننده ای را تجربه کنند. این کار معمولاً منجر به تداوم طرحواره می شود. سه سبک مقابله ای ناکارامد عبارتند از:

1-3- تسلیم: وقتی بیمار تسلیم طرحواره می شود به درست بودن طرحواره گردن می نهد و سعی نمی کند با آن بجنگد و یا از آن اجتناب کند بلکه می پذیرد که طرحواره درست است و به گونه ای عمل می کند که صحت طرحواره تایید شود. این افراد بدون آگاهی از آنچه انجام می دهند الگوهای طرحواره خواست را تکرار می کنند، به طوری که در بزرگسالی تجارب دوران کودکی را دوباره زنده می کنند. این افراد از نظر رفتاری معمولاً افرادی را به عنوان همسر انتخاب می کنند که با آنها همانند والدین خشمگین برخورد می کند.

2-3- اجتناب: وقتی بیماران این سبک را به کار می برند سعی می کنند زندگی خود را طوری تنظیم کنند که طرحواره هیچ وقت فعال نشود. آنها می کوشند با نا آگاهی زندگی کنند، انگار که اصلا طرحواره ای وجود ندارد. از فکر کردن راجع به طرحواره اجتناب می کنند و افکار و تصاویر برانگیزاننده طرحواره را بلوکه می کنند. این افراد ممکن است به طور افراطی مشروب بنوشند، دارو مصرف کنند، روابط جنسی بی بند و بار داشته باشند، پرخوری کنند، اشتغال ذهنی اجبارگونه با پاکی و تمیزی پیدا کنند، هیجان طلب یا معتاد به کار شوند. این افراد معمولاً از موقعیت های بر انگیزاننده طرحواره مثل روابط صمیمی اجتناب می کنند. همچنین این افراد از شرکت فعال در فرایند درمان معمولاً اجتناب می کنند.

3-3- جبران افراطی: وقتی بیماران این سبک را به کار می برند، از طریق فکر، احساس، رفتار و روابط بین فردی به گونه ای با طرحواره می جنگند که انگار طرحواره متضادی دارند. آنها سعی می کنند تا حد ممکن با دوران کودکی خود یعنی زمان شکل گیری طرحواره ها متفاوت باشند. جبران افراطی را می توان تلاش نسبتاً سالمی در جهت حمله متقابل علیه طرحواره درنظر گرفت که متاسفانه به هدف خود دست نمی یابد و منجر به تداوم طرحواره می شود. جنگیدن علیه یک طرحواره تا زمانی سالم محسوب می شود که رفتار با موقعیت تناسب داشته باشد، به احساسات دیگران خدشه ای وارد نکند و پیامد منطقی داشته باشد. با این حال جبران افراطی معمولاً در چرخه حمله متقابل گرفتار می آید.

چند عامل در استفاده از یک سبک مقابله ای موثر است. نقش خلق و خو در تعیین سبک های مقابله ای بیشتر از نقش آن در تعیین طرحواره است. مثلاً افراد دارای خلق و خوی انفعالی در هنگام فعال شدن طرحواره به احتمال قوی یا اجتناب می کنند یا تسلیم می شوند و افراد با خلق و خوی پرخاشگری بیشتر احتمال دارد از جبران افراطی استفاده کنند. خلق و خو در طول زندگی باثبات است مگر از طریق روانکاوی قابل تغییر باشد. عامل دیگر در استفاده از سبک های مقابله ای درونی سازی است. کودکان اغلب از رفتارهای مقابله والدی الگو برداری می کنند که با او همانند سازی کرده اند.

سبک مقابله ای و پاسخ های رفتاری جزوی از طرحواره نیستند. سبک مقابله ای ممکن است به صورت شناختی رفتاری یا عاطفی بروز کند اما جزوی از طرحواره نیست چون بیماران در طول زندگی از سبک های مقابله ای متفاوتی برای برخورد با یک طرحواره استفاده می کنند. مثلاً فردی در کودکی و نوجوانی در مقابل طرحواره نقص و اطاعت تسلیم شده اما در بزرگسالی دست به جبران افراطی می زند.

بهبود طرحواره

برای بهبود طرحواره سه شیوه به کار می رود:

تکنیک های شناختی: بیمار با به کار گیری تکنیک های شناختی یاد می گیرند در مقابل طرحواره استدلال کرده و در سطح منطقی اعتبار طرحواره را زیر سوال ببرند.

تکنیک های تجربی: بیماران در سطح هیجانی با طرحواره مبارزه می کنند. با استفاده از تکنیک های تجربی مثل تصویر سازی ذهنی و برقراری گفتگو، خشم و ناراحتی خود را نسبت به حوادث دوران کودکی شان ابراز می دارند. همچنین راجع به نیازهایی که والدینشان برآورده نکرده اند صحبت می کنند. آنها تصویرهای ذهنی دوران کودکی را به تصاویر وقایع ناراحت کننده فعلی ربط می دهند، خودشان را با طرحواره و پیام آن به طور مستقیم رویارو می سازند، با طرحواره مخالفت می کنند و یا با آن می جنگند.

الگو شکنی رفتاری: درمانگر به بیمار کمک می کند تا برای جایگزین نمودن الگوهای رفتاری سازگار تر و جدید تر به جای پاسخ های مقابله ای ناکارامد، تکالیف خانگی را طرح ریزی نماید. بیمارن آمادگی این را پیدا می کنند که بفهمند تا به حال چگونه با انتخاب افراد خاصی به عنوان شریک زندگی، دوست و یا همکار و یا از طریق تصمیم گیری های مهم زندگی، طرحواره های خود را تداوم می بخشیدند و یاد می گیرند که دست به انتخاب های سالم تری بزنند تا الگوهای خود آسیب رسان زندگی قدیمی شان را بشکنند.

طرحواره های به طور کامل بهبود نمی یابند، در عوض وقتی بهبود یابند از میزان فعال شدنشان و شدت عاطفه همراه آن کاسته می شود. همچنین مدت زمان فعال شدن آن در ذهن زیاد به طول نمی انجامد. لذا شدت و میزان فعال سازی طرحواره ها ممکن است بهبود یابد و یا کمتر شود اما به ندرت بعد هیجانی طرحواره ها بهبود می یابد. پس از بهبود طرحواره ها بیماران به محرکهای بر انگیزاننده طرحواره ها به شیوه سالم تری پاسخ می دهند، دوستان مطلوب تری انتخاب می کنند و نگرش شان نسبت به خودشان مثبت تر می شود. و سبک مقابله ای سازگار جانشین سبک های مقابله ای ناسازگار می شود.

بهبود طرحواره به کاهش تمام این موارد مربوط می شود: 1- شدت خاطرات مرتبط با طرحواره. 2- فعال شدن هیجانی طرحواره. 3- نیرومندی احساس های بدنی. 4- ناسازگاری شناخت واره.

......................................

منبع: یانگ، جفری؛ کلوسکو، ژانت؛ و ویشار، مارجوری (1950). طرحواره درمانی (راهنمای کاربردی برای متخصصین بالینی). مترجمان: حسن حمید پور و زهرا اندوز (1389). تهران: ارجمند.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/۳٠

امروز علی از صبح هیچ غذایی نخورده بود، بوی بد دهنش از یک متری احساس می شد. با مادرش لج می کرد و حرفشو گوش نمی داد. علی هفت سالشه اما همش دوست داره با بچه های بزگ تر از خودش بازی کنه و دوست بشه. عاشق شخصیت های کارتونی قدرتمنده. مادرش کلافه شده بود که به هیچ صراتی مستقیم نیست. علاوه بر غذا نخوردن یبوست هم داشت. احساس کردم که بین علی و مادرش نوعی جنگ قدرت در گرفته و یکی از ابزارهایی که علی برای قد علم کردن در برابر مادرش داره همین غذا نخوردنشه. علی بچه ای نیست که انتظار داشته باشه مثه هم سن و سال هاش باهاش رفتار کرد. انتظار داره مثل یه آدم بزرگ باهاش رفتار کنی و معمولاً بزرگ تر ها این رو متوجه نمیشن و یا اگرم بشن به نوعی رفتار قالبی دچار میشن و هی مثل بچه باهاش رفتار می کنن. همچنین نسبت به حالت های والدانه بسیار حساسه، در خیلی مواقع آموزش های مستقیم و غیر مستقیم والدانه رو متوجه میشه و در برابرش موضع می گیره.
غروب ازش پرسیدم که بلده نیمرو درست کنه؟ با جسارت خاصی گفت بله یه بار برا مامانم درست کردم. بهش ماموریت دادم که نیمرو برام درست کنه. قبول کرد و با شور و شوق شروع به درست کردن نیمرو کرد. و بعد منم با به به و چه چه شروع به خوردن کردم و بهش تعارف کردم، اما چیزی نخورد. فکر کنم دستم رو خوند. علی معمولاً به خواسته های دیگران جواب نمیده چون معمولاً اونو در موضع کودک قرار میدن و ازش انتظار های بچگانه دارن.
شبش که رفتیم شهر بازی، علاقه ای به سوار شدن به وسایل بچه ها نداشت و اگر هم بهش پیشنهاد می دادی که بیا سوار فلان وسیله که مختص سن تو هست بشو، بهش بر می خورد. تا اینکه تصمیم گرفتم سوار سفینه بشیم، وسیله ای که واقعاً هیجان بالایی داره (بویژه برای سن اون) و طبق توصیه های ایمنی حداقل سن سوار شدن به این وسیله 12 سال بود. اما علی شور و شوق خاصی برای سوار شدن به این وسیله رو داشت. سوار که شدیم خیلی ترسیده بود اما همینکه اونو مثه خودمون و سایر آدم های بزرگ دیگه دونسته بودیم خوشحال بود. بعدش من یه گام جلوتر رفتم و پیشنهاد دادم که بریم سینما 5 بعدی و یه فیلم وحشتناک ببینیم. اولش خیلی خوشش اومد ولی با تعاریف ما و عکس هایی هم که دیده بود کم کم دودل شد که بیاد یا نیاد. بالاخره اومد و با هم فیلم سونامی رو دیدیم. تقریباً از نصفه های فیلم چشماشو بست و فیلم رو نگاه نکرد. هیجان خیلی بالایی رو تجربه کرد. از سینما که بیرون اومدیم احساس غرور و خوشحالی رو میشد در چشماش دید، در صورتی که تا قبل از اینکه با دید بالغانه اونو ببینم هر وسیله ای رو که سوار میشد هیچ هیجانی ازخودش نشون نمی داد و مشخص بود که ناراحته.
موقع برگشتن سوار ماشین که شدیم، علی از رفتارهای بد امروزش (داد و بیداد راه انداختن توی خونه و بی ادبی به من) معذرت خواهی کرد و ازم تشکر کرد و گفت که خیلی خوش گذشت. مثه یه فرد بالغ. خونه که رسیدیم ازش خواستم که بهم فرمون بده تا وارد گاراژ بشم اونم فرمون میداد و منم بر طبق فرمونش میرفتم. خیلی خوشحال بود.
غذا نخوردن علی ناشی از مشکل جسمی و یا بی علاقگی به غذا نبود، بلکه نوعی تلاش برای اثبات بزرگی خودش بود، چون اونطور که احساس می کرد لایقشه باهاش رفتار نمی شد. یادمون نره که هر بچه ای خلق و شخصیت خاص خودشو داره. بیایید بزاریم کنار این تفکر قالبی و بی اساس رو که بچه ها کمتر از بزرگترها می فهمن.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/۱۱

بالاخره طاقت نیاوردم و به دوستم ایمیل زدم و پرسیدم چرا جواب ایمیل هایم را نمی دهد؟ آیا نگرانی پیش آمده؟ 4 باری بود که ایمیل زده بودم و سوالی داشتم که جوابی دریافت نمی کردم. رابطه ما بیشتر از طریق ایمیل انجام می گیرد.

نگران شده بودم و با خودم فکر می کردم مگر چه اتفاقی افتاده که جوابم را نمی دهد؟ راستش اگر شخصی بود که رابطه با ایشان برایم از اهمیت خاصی برخوردار نبود شاید قید سوال پرسیدن را می زدم و احتمالاً از او ناراحتی به دل می گرفتم.

با خودم می گفتم نکند اتفاقی برایشان پیش آمده و نمی توانند به اینترنت وصل شوند؟ اما اینطور نبود چون ایمیل هایی را از ایشان دریافت می کردم اما به سوال من پاسخ نمی دادند؟ کم کم داشتم ناراحت می شدم. برای اینکه از خودم محافظت کنم چه فکر هایی در مورد این دوست نکردم! و گاهاً افکاری برعلیه این دوست در سرم می پروراندم تا از غرور لطمه خورده ام محافظت کنم. اما تحمل و ادامه این وضعیت و نگه داشتن دلخوری از ایشان برایم سخت بود و بالاخره از ایشان پرسیدم که چرا جواب سوالات مرا نمی دهند؟

ایشان اظهار داشتند که ایمیل های مرا دریافت نکرده اند. با خودم گفتم مگر می شود من 4 بار ایمیل فرستاده ام چطور شما دریافت نکرده اید؟ در این بین هم شما چندین ایمیل فرستاده اید و من دریافت کرده ام در پاسخ به همان ها من سوالاتم را پرسیده ام چطور ممکن است شما دریافت نکرده باشید؟ علاوه بر اینکه احساس می کردم که از من دلخور شده با این پاسخش احساس کردم که دارد مرا دست می اندازد. کلی عصبانی شده بودم و نمی دانستم چکار باید بکنم. داشتم در مورد ایشان تصورم را عوض می کردم. تا اینکه امروز تصمیم گرفتم به روش علمی مسئله را حل کنم. یکی از ایمیل هایشان را باز کردم و مثل زمانی که سوالاتم را پرسیده بودم گزینه reply را زدم، همه چیز را چک می کردم که مبادا چیزی از نظرم پنهان بماند. اولین سوالم این بود که من از چه آدرسی ایمیل دریافت کرده ام و به چه آدرسی دارم آن را ارسال می کنم؟ هنگام reply کردن پرسیدن این سوال کمی احمقانه است نه؟ شاید باور نکنید در همان قدم اول متوجه شدم که وقتی از آدرس یاهو ایشان ایمیل دریافت می کنم در هنگام reply کردن، ایمیل من به آدرس جی میل ایشان فرستاده می شود؟! و این دوست عزیز ماهی یک بار هم جی میلشان را چک نمی کنند. البته صرفاً هنگام reply کردن ایمیل های ایشان این مشکل رخ می دهد. هنوز دقیقاً نمی دانم چرا این مشکل روی می دهد اما نزدیک بود که یک را بطه دوستانه را مکدر کند.

داشتم با خودم فکر می کردم اگر متوجه این مشکل نمی شدم چه بر سر رابطه دوستانه مان می آمد؟ من در اثر ناراحتی که به دل داشتم، احتمالاً روش سردی را در برخورد با ایشان در پیش می گرفتم و ایشان هم متقابلاً رفتار مورد انتظار مرا از خود بروز می دادند، چون من انتظار بروز چنین رفتاری را داشتم و با رفتار سردم زمینه بروز چنین رفتاری را فراهم می کردم.

تازه این شخص برایم از اهمیت خاصی برخوردار بوده که بعد از 4 بار ایمیل فرستادن بازهم از ایشان علت جواب ندادن را جویا شده ام و به دنبال حل آن بودم. وای به حال روابطی که خیلی برایش هزینه نمی کنیم. چه سو تفاهماتی که پیش نمی آید! اگر این رابطه برایم خیلی اهمیت نداشت به احتمال زیاد دلگیر می شدم و هیچگاه هم متوجه این مشکل نمی شدم.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٤/۱۱

به نظرم نیاز به داشتن مسکن، صرفاً یک نیاز فیزیکی نیست. داشتن خونه ای که حس کنی مال خودته و در اون احساس کنترل و مدیریت به آدم دست بده، خیلی فرق داره با زندگی کردن در خونه ای که مال خودت نیست و مدیریت اون رو بر عهده نداری. چنین خونه ای بیشتر نقش یه سرپناه رو داره و آدم رو از سرما و گرما و گزند حشرات و حیوانات حفظ می کنه. بخشی از نیاز به مسکن برمی گرده به نیاز به احساس امنیت و کنترل محیط.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۳/٢۱

گاهی اوقات در مواقعی که فشار مشکلات بر من زیاد میشود، درهای امید را بسته میبینم و دنیا در نظرم تیره و تار می آید، اگر بتوانم از آینده به حال مینگرم و با خودم میگویم: این نیز بگذرد.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/۳/٩

بالاخره با هر مشقتی که بود، شماره اول مجله برخط دانش روانشناختی منتشر شد. طی چند سال اخیر که سرو کارم با مجلات حوزه روانشناسی بیشتر شده است، همیشه جای خالی یک مجله ترویجی را احساس میکردم. به نظرم وجود مجلات ترویجی خوب میتواند اساسی باشد برای کارهای تحقیقاتی و به نحوی میشود گفت که وجود مجلات ترویجی یکی از زیر بناهای کار تحقیقاتی است. از این بابت که مطالب ارائه شده در مجلات ترویجی میتواند محققان را با دانش نوین در حیطه های تخصصی آشنا کرده و به ترویج شاخه های مختلف علوم بپردازد.

علم روانشناسی به وجود چنین مجلاتی شدیداً نیاز دارد. هر روزه مباحث جدیدی در حوزه روانشناسی مطرح میشود که نیاز هست به طور صحیح به جامعه علمی معرفی شده تا از این طریق چشم اندازهای جدیدی در مقابل محققان این حوزه گشوده شود.

علاوه بر اینکه مجلات ترویجی میتوانند در توسعه دانش نوین تخصصی در یک حیطه مفید باشند بلکه میتوانند از هدر رفتن کار و زحمت بسیاری از محققان نیز جلوگیری کنند. بسیاری از پژوهشگران مطالبی را دارند (اعم از مقالات ترجمه شده، ادبیات مطالعه شده و....) که مجلات پژوهشی قادر به چاپ آنها نیستند (به علت اهداف خاص خودشان) و این مطالب صرفاً در نزد همان پژوهشگر باقیمانده و با جامعه علمی به اشتراک گذارده نمیشود. به عبارتی محققان حرف هایی برای گفتن دارند که جایی برای بیان کردن آنها نمی یابند. مجلات ترویجی با پر کرده این خلاها و انتشار چنین مطالبی میتوانند از هدر رفتن انرژی و دانش محققان جلوگیری کنند و با به اشتراک گذاشتن این مطالب از دوباره کاری سایر محققان جلوگیری کرده و بستر مناسبی برای کار تحقیقاتی فراهم کنند.

همچنین مجلات ترویجی میتواند مأمنی باشد برای نویسندگانی که تازه به حوزه پژوهش گام نهاده اند. چنین مجلاتی با بها دادن به کارهای تحقیقاتی پژوهشگران جوان میتواند مشوق آنها در ادامه کارهای پژوهشی شان باشد.

تمام مطالب ذکر شده و علاقه ای که به علم روانشناسی دارم، دست به دست هم داد تا افتخار همکاری با مجله برخط دانش روانشناختی را داشته باشم. مجله ای برخط که به صورت رایگان و با سهولت مقالات را در اختیار علاقه مندان قرار میدهد. شفاف سازی کار بررسی مقالات و فراهم نمودن امنیت خاطر برای نویسندگان از طریق راه اندازی وبلاگ مجله، کوتاه کردن فرایند بررسی مقالات (به طور متوسط یک ماه برای هر مقاله از دریافت تا پذیرش در شماره اول)، برخط بودن مجله و قابلیت دسترسی آسان به متن مقالاتبرای همه، از جمله ویژگی های مجله برخط دانش روانشناختی است که در راستای رسالتی میباشد که برای خود در نظر دارد. امیدوارم همچنان با حفظ رویکرد ترویجی، شفافیت فرایند بررسی مقالات، سرعت بررسی مقالات و کیفیت مطالب منتشر شده، بتوانیم قدمی هرچند کوچک در راه توسعه علم روانشناسی در این مرز و بوم برداریم.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٢/٢٢

کار پژوهشی گاهی مثل زدن یک تونل در دل کوه است. با محاسبات دقیق باید از اول بدانی که میخواهی چکار کنی و اگر طرحت را درست بریزی از همان جایی سر در می آوری که پیش بینی کرده بودی. اما همیشه این اتفاق نمی افتد. گاهی کار را شروع میکنی، پیش میروی و به انتها که نزدیک می شود، می بینی یک اشتباه کوچک در ابتدا موجب شده که کیلومتر ها دور تر آنچه که انتظار داشتی سردر بیاوری. حال آدم گرفته می شود، کل راه را باید دوباره بروی. دو سه روزی بود که این حال را داشتم. کار پژوهشی ام که مدت زیادی است رویش کار می کنم تقریباً شکست خورد. خوب شد امروز خبر خوبی دریافت کردم که کمی طعم شکست را از یادم برد. مقاله ارسالی ام برای اولین همایش ملی روانشناسی تربیتی پذیرفته شد. خوبی این خبر ها این است که آدم انرژی دوباره می گیرد تا راه های نمیه تمام را تمام کند. تمام مشقت ها را از یاد میبری و نقطه سر خط، دوباره شروع میکنی.

نویسنده: سعید فرمانی - ۱۳٩۱/٢/٦

در حین وبگردی بودم که به خبری برخوردم که برایم جالب بود و تصمیم گرفتم در بلاگم ذکرش کنم. این خبر در مورد سه دلیل عمده ای که افراد برای خود تنبیهی (Self Punishment) دارند.

سه دلیل برای تنبیه خود

1-     من شایسته رنج بردن هستم. فرض اساسی در روانشناسی این است که افراد علاقه مندند احساسات خوبی داشته باشند و از احساسات بد دوری کنند اما گاهی اوقات افراد کارهایی را انجام میدهند که احساسات بد را افزایش بدهد، مانند گوش دادن مکرر موسیقی غمگین. تحقیقات انجام شده به وسیله جان وود و همکاران بیان میکند افرادی که عزت نفس پایینی دارند برای ترمیم احساسات بدشان کمتر برانگیخته میشوند. چرا باید این طور باشند؟ همسو با تئوری خود تاییدی، (که تاکید میکند افراد به طور کلی با حالتی که مشابه با خود انگاره شان است راحتی بیشتری احساس میکنند) محققان دریافتند که شرکت کنندگان با عزت نفس کم، برای احساسات خوب کمتر برانگیخته میشوند چونکه احساسات خوب متناقض با خود انگاره منفیشان است و آنها احساس میکنند که شایسته احساسات خوب نیستند.

2-     رنج بردن از من انسان بهتری میسازد. درد، صرفا یک احساس جسمانی فیزیکی که نشان دهنده بیماری یا آسیب باشد، نیست. در بسیاری از فرهنگ ها درد کشیدن موجب تصفیه و پاکسازی جنبه های نامطلوب خود میشود. در تحیق انجام شده به وسیله باستین و همکاران شرکت کنندگان به طور تصادفی در دو گروه قرار داده شدند. در یک گروه شرکت کنندگاه آموزش دیدند که یک گناه اخلاقی را به یاد بیاورند، و در گروه دیگر از شرکت کنندگان خواسته شد که یک واقعه طبیعی را به یاد بیاورند.  نتایج نشان داد آنهایی که درحین یاد آوری یک گناه اخلاقی بودند دستشان را به مدت بیشتری در آب یخ نگه میداشتند. قابل توجه اینکه گروهی که گناه اخلاقی را به یاد می آورد، کاهشی در احساس گناه گزارش کرد. محققان اشاره کردند که درد فیزیکی ممکن است احساسات منفی پس از اعمال خطا را بهبود ببخشد. آنها همچنین اشاره کردند که درد کشیدن ممکن است احساسات ندامت را به دیگران انتقال دهد و تنبیه بیرونی را کاهش دهد. اگرچه کاهش احساس گناه به این روش ممکن است تسکین دهنده باشد، اما خود تنبیهی تنها راه اصلاح یک خطا نیست. رفتارهای اجتماعی تر مانند عذر خواهی و جبران کردن ممکن است رفتار سالم تر و سازنده تری باشد.[1] ((به بار ارزشی مثبت واژه هایی همچون "رنج کشیده" در فرهنگ خودمان که معمولاً در خطاب به انسانی خوب به کار میرود دقت کنید))

3-     من قرار است رنج ببرم. جالب توجه اینکه برخی اوقات وقتی مردم انتظار رنج بردن را میکشند، انها رنج کشیدن را ترجیح میدهند، حتی اگر هیچ کار اشتباهی انجام نداده باشند. در یک مطالعه انجام شده توسط رونالد کامر و جیمز لارید، اکثریت شرکت کنندگانی که پذیرفته بودند یک کرم را بخورند (به عنوان بخشی از آزمایش)، وقتی که بعدا از آنها خواسته شد که میتوانند به جای خوردن کرم یک تکلیف طبیعی را انتخاب کنند، خوردن کرم را انتخاب کردند.

بسیاری از مردم معتقدند که دنیا دار مکافات بوده و عادلانه است، بنابراین اگر رنجی میبرند، فرض میکنند که شایسته آن هستند، یا حداقل باید آن را تحمل کنند. معتقد بودن به اینکه اتفاقات به دلیلی عادلانه رخ میدهد، میتواند آرام کننده باشد، اما همینطور که در این آزمایش نشان داده شده، ممکن است مانع تلاش برای حذف یا کاهش اشکال قابل کنترل رنج شود.

صرف نظر از موارد ذکر شده خود تنبیهی میتواند اشکال مختلفی داشته باشد از خود گویی منفی تا آسیب به خود. اگرچه خود تنبیهی میواند آرامش کوتاه مدتی داشته باشد اما میتواند عوارض جدی برای سلامتی داشته باشد. خود تنبیهی مزمن خصیصه تعدای از اختلالات روانی همانند اختلال شخصیت مرزی، افسردگی، و اختلال خوردن است.

منبع

http://www.psychologytoday.com/blog/in-love-and-war/201204/no-pain-no-gain-why-we-punish-ourselves



[1] به این مورد علاوه بر دردهای جسمانی حالت های روانی نامطلوب را نیز میتوان افزود. مثلا کسی که غمگین و تنها است و این غم و تنهایی را انتخاب کرده به عنوان عاملی در کاهش احساس گناهش.

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :